مسعود ده نمکی

حاتمی کیا و ده نمکی چه شباهت هایی دارند؟

اصغر نقی زاده بازیگری که هم سابقه همکاری با مسعود ده نمکی و هم سابقه همکاری با ابراهیم حاتمی کیا را در کارنامه دارد درباره شباهتهای سبک کاری این دو کارگردان گفت: هر دو فیلمسازند و هر دو ایده های خاص خود را برای ساخت فیلم دارند. طبیعی است که هر یک نیز سبک خاصی را برای بیان ایده های خویش به کار می گیرند. اصغر نقی زاده درباره اینکه کدامیک از این دو کارگردان یعنی ده نمکی و حاتمی کیا ایده آلیست تر هستند گفت: هر کدام از این کارگردانان هدف و خط مشی خود را در فیلمسازی دارند و برای همین هر یک از روشی خاص برای بیان مقاصد خود استفاده می کند. طبیعی است که همه کارگردانان نیز سعی می کنند ایده آلهای ذهنی خود را به تصویر درآورند و این دو نفر نیز به همین ترتیب. این بازیگر که در "معراجیها" با ده نمکی همکاری کرده و در آثاری چون "آژانس شیشه ای" ، "از کرخه تا راین" و "مهاجر" با حاتمی کیا همکاری داشته ادامه داد: بلحاظ بازیگری که پابه سن گذاشته است می گویم که همه کارگردانان شباهتهایی دارند و تقریبا همه شان مثل هم هستند. به نظرم فیلمسازی مثل انشاء نویسی است؛ هر کس آنچه در ذهنش می گذرد را به صورت متن درمی آورد و میشود انشای شخصی اش. او گفت: شما انشاء می نویسی، من هم انشاء می نویسم. یکی از ما بهتر می نویسد و یکی بدتر. درباره مقایسه میان ده نمکی و حاتمی کیا نیز هر کدام فیلم خود را می سازند و هر کدام از آنها مخاطب خاص خود را هم دارند. نقی زاده که یک فیلم اکران نشده به نام "گزارش یک جشن" را هم به عنوان بازیگر برای حاتمی کیا کار کرده درباره وضعیت نهایی این فیلم گفت: در مورد حاتمی کیا این مسبوق به سابقه است که فیلمهایش اول توقیف می شوند بعد پخش می شوند و بعد جایزه هم می گیرند. "به رنگ ارغوان" هم چنین وضعیتی داشت. این بازیگر که در "آژانس شیشه ای" نقش یک رزمنده سابق و دوآتشه را بازی می کرد به میزان گفت: یادم می آید به هنگام ساخت "آژانس شیشه ای" هم حاتمی کیا کلی دوید تا توانست مجوز ساخت بگیرد چون در ابتدا اجازه ساخت نمی دادند اما در نهایت توانست این کار را بسازد و البته که جزو کارهای ماندگارش هم شد. فکر میکنم "گزارش یک جشن" هم روزی که بالاخره دیر نخواهد بود دیده خواهد شد. نقی زاده در "گزارش یک جشن" ایفاگر شخصیتی است که مسئول پلمب و فتح پلمب است. او درباره اینکه آیا این کاراکتر امتداد کاراکتری است که در "آژانس شیشه ای" ایفا کرده بود گفت: تقریبا همین طور است و حاتمی کیا هم می خواست بگوید که دوره آدمهای "آژانس..." تمام شده و دوران آنها سر آمده است. اصغر "آژانس" در "گزارش..." پیر شده است و به کاری اداری بسنده کرده است و این یعنی تغییر آدمها در گذر زمان. اصغر نقی زاده با بیان اینکه این تغییر و دگرگونی در "معراجیها" نیز مورد مطایبه قرار گرفته است گفت: در یکی از قسمتهای "معراجیها" نیز کاراکتری که امیر نوری نقش اش را ایفا میکند به من رو کرده و می گوید "حالا که پیر شده ای می خواهی مذاکره کنی؟!". این خود گواه دیگری است بر تحول و دگردیسی آدمیان. نقی زاده در پایان گفتگویش با لحنی طنازانه گفت: من بازیگری را ماننده مرده شویی می دانم؛ همان طور که یک مرده شوی نباید برایش فرق کند که چه کسی را می شوید منِ بازیگر هم وقتی پیشنهاد بازی در نقشی را پذیرفتم دیگر نباید به این فکر کنم که همبازیم چه کسی است، کارگردان چه کسی است و چقدر به من دستمزد می دهند. وقتی پذیرفتم باید همه توانم را بر روی نقش بگذارم. این یک اصل بدیهی است که برخی بازیها دیده می شود و برخی هم نه. آنتونی کوئین هم کلی کار کرد تا یکی اش شد "حمزه".

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 15:33  توسط مسعود ده نمکی  | 

گزارش بانی‌‌فیلم از فیلم همشهری‌ها

 

 

فيلم ده نمكي در ورزشگاه آزادي كليد خورد
 «رسوايي2» يا «همشهري ها»؛ نام فيلم تا پايان سال مشخص مي شود
 بانی فیلم آنلاین: پلان هايي از فيلم جديد مسعود ده نمكي جلوي دوربين رفت.

به گزارشبانی فیلم‏، دو هفته قبل همزمان با بازي استقلال-پرسپوليس پلان هايي از فيلم جديد مسعود ده نمكي با عنوان موقت «همشهري ها» فيلمبرداري شد.
بخشي از اين پلان ها داخل استاديوم آزادي و بخشي از آنها در بيرون ورزشگاه فيلمبرداري شد كه به حواشي اين بازي اختصاص داشت. ظاهرا بخش هاي از داستان «همشهري ها» به فوتبال اختصاص دارد.
مسعود ده نمكي همچنين سكانس هاي هلي شات فيلمش را هم طي هفته گذشته در تهران فيلمبرداري كرده است كه فرشاد گل سفيدي به عنوان مدير فيلمبرداري ده نمكي را همراهي كرده است. به غير از فيلمبرداري اين سكانس ها، اين فيلم جلوه هاي ويژه كامپيوتري دارد كه ساخت آن آغاز شده است. فيلمنامه «همشهري ها» تكميل شده و طبق برنامه ريزي انجام شده انتخاب بازيگران و عوامل بعد از جشنواره فيلم فجر انجام مي شود. قرار است اولين پلان هاي فيلم بهار سال 94 فيلمبرداري شود. فيلمي كه قصه اي تخيلي-عرفاني دارد و در مكان و زمان مشخصي روايت نمي شود. لوكيشن هاي فيلم ده نمكي در تهران قرار دارد و 5 بازيگر ايفاگر نقش هاي اصلي آن خواهند بود. گفته مي شود ده نمكي قصد دارد از 3 چهره جديد در «همشهري ها» استفاده كند. ضمن اينكه هنوز حضور هيچ كدام از بازيگران «رسوايي» در اين فيلم قطعي نشده است. اگر تعدادي از بازيگران «رسوايي» در فيلم تازه اين كارگردان بازي كنند‏‏ٌ، فيلم با نام «رسوايي2» جلوي دوربين مي رود در غير اين صورت «همشهري ها» نام فيلم ده نمكي خواهد بود. داستان فيلم البته هيچ ارتباطي به «رسوايي» ندارد.
تمام هزينه هاي اين فيلم توسط بخش خصوصي تامين مي شود. چند سرمايه گذار براي توليد اين فيلم اعلام آمادگي كرده اند كه هنوز ده نمكي با هيچ كدام از آنها قرارداد امضا نكرده است.
از جمع عوامل پشت دوربين تاكنون تنها حضور فرشاد گل سفيدي در مقام فيلمبردار و مجتبي اميني در مقام مدير توليد قطعي شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 15:50  توسط مسعود ده نمکی  | 

«رسوایی 2» بهار 94 جلوی دوربین می‌رود/ پیش‌تولید از زمستان

به گزارش خبرنگار مهر، مسعود ده نمکی که به تازگی پروانه ساخت فیلم سینمایی «رسوایی 2» را دریافت کرده است، قرار است این فیلم را بهار 94 جلوی دوربین ببرد البته این فیلم قرار بود پس از پایان پخش سریال «معراجی ها» جلوی دوربین برود.

ده نمکی عجله ای برای رساندن این فیلم به سی و سومین جشنواره فیلم فجر ندارد و با توجه به اینکه قرار است پیش تولید این پروژه سینمایی اواخر زمستان آغاز شود، این امکان دیگر چندان میسر نیست که این بار هم فیلم ده نمکی به اکران نوروزی برسد.

داستان «رسوایی 2» مضمونی عرفانی و اخلاقی دارد و از زمانی آغاز می شود که روحانی داستان «رسوایی 1» از شهر خود خارج شده و به یک شهر فرضی سفر می کند.

فیلم رسوایی

شنیده ها حاکی از آن است که شخصیت اصلی داستان در «رسوایی» که نقش آن را اکبر عبدی بازی می کرد، در این فیلم سینمایی نیز حضور دارد اما اینکه باز هم در لباس روحانیت حاضر شود یا خیر، هنوز مشخص نیست.

«رسوایی» چهارمین اثر مسعود ده نمکی است که در سال 91 ساخته شده است و داستان دختری به نام افسانه ساکن جنوب شهر است که علاقه‌مند به حضور در جامعه با ظاهری متفاوت است. خانواده وی از طرف آقاشریف که بدهکار و صاحبخانه آن ها است، تحت فشار هستند. آقاشریف که مردی میانسال و مجرد (به دلیل فوت همسر) است، علاقه‌مند به ازدواج با افسانه است و ....

اکبر عبدی، الناز شاکردوست، محمدرضا شریفی نیا، کامران تفتی و مریم کاویانی از جمله بازیگران این فیلم سینمایی بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 10:5  توسط مسعود ده نمکی  | 

شبه خاطرات 180/ باید رزمنده‌ها بفهمند مسئولین با بنز سواری چه مجاهدتی می‌کنند

 

این تویوتاهای جدید کمک‌های نرمی داشت. دیگر مثل تویوتای قدیمی خشک و با کمک‌های  داغون نبود. شب‌ها‌ی عملیات برای جابه‌جایی، نیروها و مجروحین را سوار یا بهتر بگویم بار این ماشین‌های خشک و پرتکان و سوراخ سوراخ می‌کردند.

برای مرخصی شهری هم فاصله دوکوهه تا اندیمشک و یا حتی گاهی اندیمشک تا باختران و ... را با همین این تویوتاها طی می‌کردیم. در عملیات‌ها هم فاصله بین عقبه تا خطوط مقدم سوار همین تویوتاهای پرتکان می‌شدیم.

این آخری‌های جنگ شایعه شده بود آقای رفیق دوست کلی آمبولانس بنز وارد کشور کرده که به جای این تویوتاها استفاده شود. همین شایعه دست مایه کلی جوک و لطیفه در جبهه‌ها شده بود. بعضی‌ها می‌گفتند:

- ما اگر تکه تکه هم بشویم سوار بنز نمی‌شویم.

بعضی‌ها هم که عشق ماشین بودند به شوخی می‌گفتند:  

- خدا کند حداقل یک تیرکش عدسی بخوریم و مزه بنز سواری را  بچشیم و آرزو به دل از دنیا نرویم و بفهمیم این مسئولین مظلوم ما در شهرها که برای رضای خدا سوار بنز می‌شوند چه مجاهدتی می‌کنند!

- به اندیمشک که رسیدیم سوار قطار شده و راهی تهران شدم. هرچه قطار در مسیر مارپیچ کوههای لرستان و دشت خوزستان بیشتر پیش می‌رفت از گذشتة خود بیشتر فاصله می‌گرفتم. پشت پنجره آخرین نگاهم را به پادگان دوکوهه که در مسیر حرکت قطار قرار داشت دوختم. قطرات اشک دوباره بر گونه‌ام نشست و گریه مجالم نداد.آن موقع ها وقتی این قطارها رزمنده‌های دلاور و نیروی تازه نفس را به جبهه‌ها می‌آوردند به کنایه «‌دلاور» نام داشتند و وقتی رزمنده‌ها را به سمت تهران برای مرخصی می‌بردند به این قطارها «دلبر» می‌گفتند! حالا این دلبر داشت دل را ما با خود می برد. به سمت ناکجا آباد.

توی شیشه پنجره قطار نگاهی به صورتم انداختم تعجب کردم. چند سال پیش وقتی برای اولین بار سوار همین قطار شده به سمت اندیمشک ‌آمدم یک تار مو هم روی صورتم نبود اما حالا که جنگ تمام شده و دارم بر می‌گردم پشت لبم سبز شده و روی صورتم هم موهای کرک روییده بود. یعنی نوجوانی که حالا به یک جوان تبدیل شده بود. از پشت پنجره کنار آمدم و وارد کوپه شدم.

یک لحظه با خودم فکر کردم حالا که جنگ تمام شده مردم در شهرها از رزمنده‌هایی که دارند به خانه‌هایشان بر می‌گردند چگونه استقبال  خواهند کرد؟ فکر کردم شاید مثل فیلم‌های سینمایی جنگی خارجی که دیده بودیم مردم در خیابان‌ها صف کشیده باشند و با آمدن قطار حامل رزمنده‌ها بر سر آنها ربانهای رنگی بریزند و شاید هم گروه‌های موزیک در سر چهار راه‌ها ایستاده و بچه‌ مدرسه‌‌ای‌ها ردیف شده و پرچم‌های کوچک را تکان بدهند.

با خودم گفتم نورافشانی خرجش زیاد است رزمنده‌ها راضی به این کارها نیستند حیف است که بیت‌المال را خرج استقبال از رزمنده‌ها کنند.

با همین تصورات سرم را به پنجره کوپه قطار تکیه دادم و خوابیدم تا صبح که بیدار شدم خودم را در مرز شهر و زندگی جدید ببینم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 9:6  توسط مسعود ده نمکی  | 

حکایت‌نامه/2/حیا و دین گفتند ما همراه عقلیم

 

‏ امام على‏ عليه السّلام فرمود: جبرئيل بر حضرت آدم‏ عليه السّلام فرود آمد و گفت: اى آدم! من مأمورم شما را به يكى از سه چيز راهنمایى كنم كه يكى از آنها را انتخاب كنی. حضرت آدم فرمود: اى جبرئيل! آن سه چيز كدام‏ند؟ جبرئيل گفت: عقل، حيا و دين. آدم فرمود: من قطعاً عقل را برگزيدم. پس جبرئيل به حيا و دين گفت: شما برگرديد و عقل را رها كنيد!

آنها گفتند: اى جبرئيل! همانا ما دستور داريم كه هر كجا عقل باشد، همراهش باشيم. جبرئيل گفت: پس به مأموريت خود عمل كنيد. سپس جبرئيل به آسمان بالا رفت.

[محاسن: ص 191/ بحارالانوار. ج 1.کتاب عقل و جهل.  باب اول]

[خصال: ص 102/ بحارالانوار. ج 1.کتاب عقل و جهل. باب اول]

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 8:27  توسط مسعود ده نمکی  | 

شبه خاطرات 179/ امام گفته بود کلاه بیاورید آقایان سر آوردند...

چند تکه کلوخ را که  از شلمچه با خودم به یادگار آورده بودم داخل ساک گذاشتم دیگه هیچ چیز نبود مقدار تجهیزات نظامی اختصاصی غنیمتی را هم که در طول این سال‌ها نگه داشته بودم تحویل دادم. برای آخرین بار رفتم به سمت زمین صبحگاه پهناور دوکوهه و بعد رفتم سمت حسینیه و حوض حسینیه، حتی دستشویی‌‌های دو کوهه را خوب نگاه کردم. همان دستشویی‌هایی را که می‌گفتند شهید همت فرمانده لشگر شبانه شسته بود تا غرور فرماندهی او را نگیرد. دستشویی‌هایی که حتی برخی از شدت حجب وحیا فقط شبها برای استفاده از آنها به سمتشان می‌‌رفتند. حرفهایی که در این دوره زمانه برای مردم شهرها غیرقابل باور خواهد بود. همان سیر و سلوکی که شهید مظفر نجفعلی اولین استاد اخلاقم داشت. پسر روز بود و زاهد شب. نور از چهر‌ه اش می‌بارید. هم موتور 1000 سواری‌اش حرف نداشت هم کسی که تا لحظه شهادت حرف بدی از دهانش نشنیده بود ... با خودم می‌گفتم خدایا حالا که داریم به شهر بر می‌گردیم در میان مدیریت‌ها و مسئولیت‌ها  امثال همت‌ها و باکری‌ها و نجفعلی حتما باید زیاد باشند. چون این شهدا الگوهای خوبی از صدر اسلام برای مسئولین ما بودند. باید رفت و آنها را دید. مقداری از خاک زمین مقابل حسینه را هم برداشتم که تا آخر عمر با خودم داشته باشم. پیاده راه افتادم به سمت درب اصلی پادگان. مقابل درب پادگان دوکوهه آخرین نگاهم را به ساختمان‌های خالی از سکنه‌ای که روزی صدای مناجات ساکنانش، این شهرک سوت وکور را پر از نور کرده بود، دوختم. بغض مجالم نداد. بلندبلند زدم زیر گریه. از همان بالای پل که مشرف  بر زمین صبحگاه دوکوهه بود تا چشم کار می‌کرد سکوت بود و بی‌کسی. وقتی اشک چشمانم خشک شد و یک دل سیر گریه کردم سوار یک تویوتای عبوری تویوتای نویی که به «تویوتای پانکی» معروف بود شدم، تا به راه‌آهن اندیمشک بروم. این ماه‌های آخر جنگ از  این دست ماشین‌ها در جبهه‌ زیاد شده بود. چون شیک‌‌تر و مدل بالاتر از تویوتاهای قدیمی بودند به آنها تویوتا پانکی می‌گفتند. از این پانکی‌ترها تویوتاهایی بودند که منافقین در عمیات مرصاد از آنها استفاده کرده بودند. چون مدل آنها بالاتر بود و باک اضافه هم داشتند. «پانکی» هم نوعی تیپ غربی و به قول قدیمی‌ها هیپی‌های عصر ما در سال‌های جنگ بودند که در تهران و در خیابان ولی‌‌عصر (عج) مد شده و دیده می‌شدند. چند باری هم حاجی بخشی در سال 64 علیه همین فرهنگ و نمادها تظاهرات راه انداخت که کنترل آن از دستش خارج شد. بعضی‌ها‌ به‌عنوان اعتراض موهای پانکی‌ها را کوتاه کردند. با جوسازی‌های بیش از حد مسئولین وقت، امام فرمودند این تظاهرات تعطیل شود و بچه‌ها به جای شهر و معضلات آن به جبهه‌ها برسند. امام گفته  بودند کلاه بیاورند اما آقایان سرآوردند. ریختند و بچه‌های حاج بخشی را دستگیر کردند. دستگیر شده‌ها در داخل بازداشتگاه دست‌و پاهای مصنوعی‌شان را آنقدر روی هم چیدن تا یک تپه کوچک درست شد. بازجوها خودشان با دیدن این صحنه‌ها خجالت کشیدند.

شاید امروز سوار همین ماشین به قول بچه‌ها تویوتا پانکی‌ شدن ما هم حکمتی داشت  و خدا می‌خواست به ما بفهماند که:

- حواست را جمع کن داری وارد دنیای مدرن و شهری می‌شوی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 16:44  توسط مسعود ده نمکی  | 

«رسوایی ۲» به جشنواره فجر امسال نمی‌رسد

خبرگزاری تسنیم: مسعود ده‌نمکی، کارگردان مشهور سینمای ایران، ظاهرا دوباره قرار است مسیر جدیدی در سینمای ایران آغاز کند. «رسوایی ۲» قرار است فیلمی با مضمونی عرفانی و داستانی تخیلی باشد. اما این فیلم به جشنواره فجر امسال نمی‌رسد.

ده‌نمکی اولین بار در یک برنامه تلویزیونی از ساخت «رسوایی 2» خبر داد. ششمین فیلم بلند سینمایی اش را براساس نظر سنجی از مردم درباره ساخت و عدم ساخت این فیلم شروع آماده ساخت می شود. طبق اطلاعات خبرنگار تسنیم، 90 درصد شرکت‌کنندگان در این نظرسنجی خواستار ساخت قسمت دوم رسوایی شده بودند.

«رسوایی2» در یک شهر فرضی اتفاق می‌افتد؛ مضمون عرفانی را دنبال می‌کند و داستانی تخیلی را راوایت می‌کند. ظاهرا فیلم به دلیل داستان تخیلی خاص آن  با جلوه‌های ویژه زیادی همراه خواهد بود.

مراحل تولید این فیلم در اوایل سال بعد شروع می‌شود و به این ترتیب مسعود ده‌نمکی در جشنواره فجر امسال حضور نخواهد داشت.

.هنوز هیچ قراردادی با بازیگران این فیلم بسته نشده است.

شورای صدور پروانه‌ فیلمسازی 35 میلیمتری در جلسه‌ فوق العاده یکشنبه 6 مهر با صدور مجوز ساخت «رسوایی 2» به نویسندگی، تهیه کنندگی وکارگردانی مسعود ده نمکی موافقت کرد.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 8:35  توسط مسعود ده نمکی  | 

حکایت نامه/1/ اگر خدا خری می داشت خوب بود!


حمد بن سليمان از پدرش روايت كرده که به امام صادق عليه السّلام عرض كردم:

فلانى در عبادت و دين و فضل خود چنين و چنان است. فرمود:

عقلش چگونه است؟ گفتم:

نمى‏دانم. فرمود:

قطعاً ثواب به اندازه عقل است.

 مردى از طایفه بنى اسرائيل در جزيره‏اى از جزایر دريا كه سبز و خرم و پر درخت خوش آب و هوا بود، خدا را عبادت مى‏كرد. يكى از فرشتگان به او گذشت و عرض كرد: خدايا! ثواب اين بنده ‏ات را به من نشان ده. خدا به وى نشان داده و او آن را كم شمرد. خدا به آن فرشته وحى كرد که با او همنشين باش. پس آن ملك به صورت انسان نزد او رفت.

 عابد گفت: تو كيستى؟ گفت: من مردى عابدم كه آوازه عبادت تو مرا به اينجا كشانده است. آمده‌ام تا همراه تو عبادت خدا كنم. و آن روز را با او گذراند. روز بعد فرشته به او گفت: جاى خرّمى دارى؟ عابد در جوابش گفت: كاش پروردگار ما را حيواناتى مى ‏بود. اگر او خرى مى‏داشت، در اينجا برايش مى‏چرانيدم. اين همه علف ضايع مى‏شود!

 فرشته گفت: پروردگار تو خر ندارد. عابد گفت: اگر داشت اين همه علف از بين نمى‏رفت. خدا به آن فرشته چنین خطاب كرد: قطعاً او را من به اندازه عقلش ثواب مى‏دهم.

[امالي صدوق: ص 341/ بحارالانوار. ج 1.کتاب عقل و جهل. باب اول]

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 13:8  توسط مسعود ده نمکی  | 

نقد واقعی آن است که در کارهای آقای ده نمکی دیده می شود

رسول صدرعاملی و لاله افتخاری در میزگرد مناظره برنامه «هفت» پیرامون سیاه‌نمایی و مرز سینمای اجتماعی سخن گفتند.

به گزارش خبرگزاری مهر، رسول صدرعاملی کارگردان سینمای ایران و لاله افتخاری نماینده مجلس شورای اسلامی و دبیر کمیسیون فرهنگی مجلس 2 مهمان حضوری بخش مناظره برنامه «هفت» این هفته بودند که به تشریح و تصریح مواضع و صحبت های خود درباره فیلم‌های اجتماعی پرداختند.

رسول صدرعاملی درباره سینمای اجتماعی بیان کرد: سینمای اجتماعی یک سینمای پرسشگر است که تلویزیون قادر به نمایش آن نیست. این نوع سینمای اجتماعی در صورتی که به آن اجازه دهند کار خود را انجام دهد تاثیر گذاری خود را خواهد داشت اما کار در سینمای اجتماعی در طول سال های گذشته آرام تر شده است و سینماگران برجسته کم کارتر شده اند.

گاهی پاها از مرزها فراتر رفته است

لاله افتخاری نیز در ادامه صحبت های صدرعاملی در بیان دیدگاه های خود یادآور شد: ما نیز قبول داریم که سینمای اجتماعی لازم داریم و باید وجود داشته باشد اما باید این را تعریف کنیم چون گاهی اوقات مرزها تعریف نشده و  پاها از مرزها فراتر گذاشته شده است. ما باید در نظر بگیریم که در جنگ نرم قرار داریم. جنگی که دشمن علیه ما در حال برنامه ریزی است و از دیگر سو در صدد یافتن بهانه های مختلفی است که نشان دهد این نظام موفق نیست.

وی ادامه داد: برای مثال اگر 2 نفر دچار یک نوع بیماری شده اند از آن تحت عنوان سونامی یاد می کنند در حالی که ممکن است سونامی نباشد و تنها تعدادی از افراد پیرامون ما به آن دچار شده باشند. بنابراین دلیلی ندارد که من آن را به جامعه تعمیم دهم و دلهره ایجاد کنم و یک حالت بحرانی ایجاد کنم، امنیت کشور خود را به خطر بیندازم و یا به بهانه های مختلف دشمن را علیه خود نیز تحریک کنم.

نقد واقعی آن است که در کارهای آقای ده نمکی دیده می شود 

این نماینده مجلس شورای اسلامی با اشاره به وجود فیلم هایی که به نقد جامعه می‌پردازند بیان کرد: بنده به نوبه خود استقبال می کنم که فیلمسازان نقد کنند. نقد واقعی آنچنان که در کارهای آقای ده نمکی دیده می شود، از سر دلسوزی است و یکسری واقعیت‌هایی را که وجود دارند نشان می‌دهد اما در عین حال بهانه ای نیز به دست دشمن نمی‌دهد.

صدرعاملی نیز در بخش دیگری از صحبت های خود و در پی صحبت های افتخاری تصریح کرد: ما در چارچوب قانون اساسی و قوانینی که در آنجا مدون شده است کار می کنیم و رعایت آن قوانین دیگر هیچ مرزی را نمی شناسد که این نه تنها مختص سینما است بلکه هنر را نیز در برمی گیرد و چه کسی است که بخواهد این مرز را تشخیص دهد غیر از آن چیزی که رسمی و قانونی است. وقتی وزیر ارشاد و فرهنگ اسلامی از نمایندگان مجلس رای اعتماد می گیرد باید اجازه دهید که کار خود را انجام دهد.

وقتی پروانه نمایش داریم چرا مجلس هشت فیلم را توقیف می کند 

وی افزود: همه عرصه ها به خصوص عرصه هنر، عرصه آزمون و خطا است، ما باید خطا کنیم. فیلم های متوسط و فیلم های بد بسازیم تا بعد بتوانیم فیلم های خوب بسازیم و اساسا چه کسی می خواهد این مرز را تعیین کند. غیر از آنچه که دولت و قانون اساسی تعیین کرده است. وقتی پروانه ساخت و پروانه نمایش داریم و مراحل قانونی را طی می کنیم چه معنایی دارد که کمیسیون فرهنگی مجلس در کاری غیر منصفانه 8 فیلم را توقیف می کند و آیا ما می دانیم که چگونه می شود که فردی کیانوش کیاری می شود و چه رنج هایی کشیده است تا بدین جا رسیده است.

این کارگردان بیان کرد: من در این جامعه بزرگ شده ام و 35 سال است که در حال فیلمسازی در این جامعه هستم. طبق بیانات شما قانون اساسی کافی نیست، ما شورای عالی انقلاب فرهنگی را داریم و مواضع روشن و شفاف رهبری نیز هست و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز در این میان وجود دارد اما کمیسیون فرهنگی مجلس در این میان چه می گوید.

با حرف هایتان ناامنی را به فیلمساز منتقل می کنید

وی ادامه داد: شما نوعی حالت ناامنی را با حرف هایتان به فیلمساز منتقل می کنید اما باید ساز و کاری تعریف کرد که احساس امنیت به فیلمساز دست دهد و فیلمساز بداند که کاری که در حال انجامش است زمانی که فیلمنامه آن تصویب شود، می تواند با آرامش فیلم خود را بسازد و اکران کند و به نتیجه رسد و در این صورت است که می توان امیدوار بود هنر در این ممکلت بسط و گسترش پیدا کند.   

می خواهیم هنرمندنما از هنرمند واقعی تفکیک شود 

عضو کمیسیون فرهنگی مجلس نیز در ادامه در بخش دیگری از صحبت های خود قانون اساسی را قانونی کلی دانست که مجلس شورای اسلامی باید این قوانین را برمصادیق پیدا کند و اظهار کرد: هنرمند فرزند این جامعه و متعلق به این نظام است و اگر هنرمند نمایی آمد و هنرش را در اختیار دیگران قرار داد می خواهیم که از هنرمند واقعی تفکیک شود و ما می خواهیم از هنرمند خود دفاع کنیم چرا که وظیفه این کار را داریم اما نماینده مجلس نیز از مردم است و جز مردم نیست. بنابراین باید از حقوق و مطالبات مردم دفاع کند چرا که سوگند یاد کرده و وظیفه او نیز همین است.

وی در پایان صحبت های خود گفت: در بحث قرآن نیز پیگیری کرده ایم و شورای توسعه فرهنگ قرآنی را تشکیل دادیم. در این شورا مسئولین و نمایندگان گروه های مختلف قرآنی نیز حضور دارند که کنار وزیر نیز آن نماینده هم رای دارد. در سینما هم باید به همین ترتیب باشد و دریک خرد جمعی به توافق برسند.  

در پایان این مناظره بهروز افخمی نیز در تماسی تلفنی روی خط آمد و پیرو اتفاقات سینمایی اخیر گفت متاسفانه جامعه صنفی و سینمایی ما با دخالت های سیاسی برخوردهایی منفعلانه داشته است که این سخن نیز مورد نقد افتخاری قرار گرفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 8:29  توسط مسعود ده نمکی  | 

شبه خاطرات 178/کارم در جبهه شبیه لورل و هاردی شده بود.

 

 

اولین عکسم در جبهه /مهران 1364

 

حالا خوب به خاطر می‌‌آورم اولین باری که به  جبهه اعزام شدم در گردان سلمان گروهان یک از لشکر حضرت رسول مأمور به‌خدمت  شدم. آن زمان طاهر مؤذن و بهروز پازوکی فرمانده و معاون گروهان یک بودند. بهروز پازوکی بعدها شهید شد و طاهر مؤذن هم فرمانده گردان حضرت مسلم شده بود. آن زمان مسعود حیدری وقار در گردان سلمان اولین مسئول دسته ما بود. حالا که جنگ در حال تمام شدن  بود او فرمانده  یکی از گروهان‌های گردان مالک اشتر شده. حیدری وقار  پشت پیراهنش مثل بچه‌ رزمنده‌های دیگر که شعارهای مذهبی می‌نوشتند شعاری متفاوت از دیگران نوشته بود."هر چه خدا خواست همان می‌شود " این جمله با خط نسخ و به وسیله ماژیک بر پشت کمرش حک شده بود. واقعاً خودش هم کاملاً به این شعار ایمان داشت. شب 27 بهمن ماه سال 64 بر روی جاده فاو‌ ا‌م‌القصر مثل شیر ایستاده و به سمت دشمن تیراندازی می‌کرد. تیرهای رسام تیربارها و دوشکاهای دشمن از اطراف و بالای سرش رد می‌شد. ناگهان فریاد مسعود حیدری‌وقار در جاده پیچید و چندمتر به عقب پرت شد. به نظرم یک تیر دوشک یا تیربار دو زمانه  به شکمش خورد و در شکمش منفجر شد. چند نفر سعی کردند او را از روی جاده به پایین بکشند تا بیشتر از این تیر نخورد و آبکش نشود. پیراهنی که می‌خواستم به خاطر شعار خاص روی کمرش بعد از عملیات از او یادگاری بگیرم پاره پاره و غرق خون شده بود. مسئول دسته‌های دیگر با داد و فریاد  نیروها ترغیب می‌کردند تا کپ نکنند و به پیش بروند. کار مسعود را تمام شده فرض کردم و چند لحظه‌ای هم برایش گریه کردم. فردای آن روز خودم هم زخمی شدم. بعدها در بیمارستان تهران که بستری بودم متوجه شدم که حیدری وقار آن شب شهید نشده و به علت داشتن بدن توپر و ورزشی‌اش انفجار گلوله در شکمش خیلی کار ساز نبوده و زنده مانده است.  

این خاطرات را با خودم  مرور می‌کردم که خودم را در مقابل ساختمان گردان مالک اشتر دیدم. به اتاق حیدری وقار رفتم. شاید به نظرش خنده‌دار می‌آمد که من همان نیروی کم سن و سالی که زمانی نیروی تک تیرانداز دستة او بودم حالا در همان گردان سلمان مسئول گروهان شده و بعد از انحلال گردان و بازگشت آنها به تهران، اسیر و سرگردان در دوکوهه به امید رد شدن از لای در دروازه شهادت در این روزهای پایان جنگ دست به دامن او شده است.

حیدری وقار با شنیدن درد و دل‌هایم مقداری دلداری‌ام داد و مثل همان روزهای اول آشنایی‌مان شروع به حرف زدن درباره تکلیف و مهمتر از آن شناخت تکلیف کرد. از او خواستم که اجازه بدهد با آنها به خط پدافندی شلمچه بیایم،‌اما او با جدیت ‌گفت: باور کن که در شلمچه هیچ خبر نیست و همه چیز تمام شده. اما اگر دوست داری چند روزی با ما بیا و خودت با چشم خودت ببین.

 

آخرین عکسم در جبهه/شلمچه 1367

 

فردای آن روز با اتوبوس‌های گردان مالک راهی شلمچه شدیم. در مسیر حرکت به سمت خرمشهر یاد خاطرة بامزه‌ا‌ی افتادم. در یکی از عملیات‌ها به جای اتوبوس نیروهای گردان ما را با کامیون  از پادگان دوکوهه به سمت شلمچه منتقل می‌کردند. تا با دیدن اتوبوس‌ها توسط جاسوس‌ها عملیات  لو نرود. روی قسمت بار کامیون‌ها را هم برزنت انداختند. مسئول دسته‌‌ها مدام تذکر می‌داد که کسی شعار ندهد و نوحه نخواند و سرهایتان را بالا نیاورید تا معلوم نشود توسط کامیون‌ها  نیرو در حال جابه‌جایی است. باید بیش از 200 کیلومتر مسیر را پشت کامیون ‌ها طی می‌کردیم. تکان‌های شدید و مسیر بی‌توقف خیلی آزار دهنده بود. به اهواز که رسیدیم بچه‌ها به شوخی شروع به بع‌بع کردن و به تقلید صدای گوسفند پرداختند. تا نفوذ‌ها اصلاً شک نکنند! همه از خنده روده بر شده بودیم. اما حالا یعنی سال 67 دوباره همان مسیر را که به سمت شلمچه می‌رفتیم با خودم می‌گفتم: آیا روزی می‌شود از این خاطرات برای مردم حرف زد و یا جنگ ندیده‌ها می‌گویند تقدس جبهه‌ها را با این خاطرات را نشکنید. با همین اما اگرها و تصورات به شلمچه رسیدیم. حیدری راست می‌گفت انگار نه انگار که یک روزی اینجا یعنی شلمچه با آتش پر حجم دشمن زمین و زمان به ‌هم دوخته شده بود.  لودرها در حال تخریب سنگرها و سوله‌های اجتماعی بودند. نیروهای سازمان ملل در خط رفت و آمد می‌کردند. برای اولین بار بود که  کلاه‌آبی‌های سازمان ملل را می‌دیدم.  آنها آمده بودند تا بر اجرای آتش‌بس نظارت کنند. بله! حیدری وقار راست می‌گفت. یعنی همه راست می‌گفتند و من نمی خواستم و یا نمی‌توانستم واقعیت را قبول کنم. این سرزمین روزی کربلای ایران بود. همه توان ما و دشمن در همین یک وجب جا خلاصه شده بود. زمین سوراخ سوراخ بود. زمین سوخته شلمچه دیگر داشت بوی باروتش را از دست می‌داد. به یاد فیلمی از لورل و هاردی افتادم که در آن فیلم، جنگ تمام شده بود وآن دو بی‌خبر از همه‌جا چند ماه در خط مانده بودند و به هواپیماهای عبوری شلیک ‌کردند.

بعد از چند روز دیگر امیدم نا امید شد. آخرین عکس یادگاری‌ام را با اولین مسئول دسته‌ام در جبهه‌ گرفتم، خداحافظی کرده عازم پادگان دوکوهه شوم. به دو کوهه که رسیدم مثل کسی که می‌خواهد اثاث‌کشی کند وسایل خودم را جمع و جور کردم. مقدار زیادی کتاب درسی در پادگان داشتم. به امید اینکه ته دل پدر و مادرم را آسوده کرده باشم که بله! در جبهه هم می‌شود درس خواند. کتاب‌ها را برای همین با خودم به جبهه آورده بودم. آنها را داخل کیسه انفرادی گذاشتم. مقدار زیادی جزوه درسی هم که دوستم رضا از تهران برایم فرستاده بود را  بار کردم. در دوران تحصیل در مدرسه راهنمایی با او قول قرار گذاشته بودیم که به هر شکل شده به هم در درس و تحصیل کمک کنیم تا در کنکور قبول شده و پزشک شویم. حتی بر سر اینکه در یک ساختمان مطب دایر کنیم حرف می‌زدیم و سراینکه مطب کداممان طبقه بالا باشد به شوخی دعوا می‌کردیم. او هم چند باری به جبهه آمد ولی درسش را در تهران ادامه ‌داد. برای اینکه من از غافله عقب نمانم از تهران برایم جزوه درسی می فرستاد. ته دلم می‌گفتم ما که قرار است به تعبیر امام اگر این جنگ بیست سال هم طول بکشد مقاومت کنیم این جزوه‌ها و درس خواندن به چه دردم می‌خورد. تازه بعد از تمام شدن کار صدام هم باید به سراغ اسرائیل برویم. کدام دیپلم؟ کدام کنکور؟! اما حالا مثل کسی که همه رشته‌هایش پنبه شده باید به دار دنیا برگردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 9:12  توسط مسعود ده نمکی  | 

مطالب قدیمی‌تر