![]() |
|
در موقع آسایش خدا را بشناس تا در موقع سختی تو را بشناسد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:16 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
زن فاحشه ای آمرزیده شد... خبر داد پیامبر رحمت صل الله که زن فاحشه ای آمرزیده شد به آن جهت که روزی در کنار چاهی دید که سگی از تشنگی رو به مرگ است. زن کفش خود را به سرپوش خود بست و به چاه انداخت و برای آن سگ آب کشید و سیرابش کرد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:42 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
از نفرین مظلوم بپرهیزید اگر چه کافر باشد زیرا میان آن و خدا حجابی نیست
رسول رحمت صل الله
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:4 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:53 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
قرار بود دیروز در دانشگاه گیلان میهمان دوستان دانشجو باشیم اما به علت دیر رسیدن به پرواز متاسفانه این سفر امکان پذیر نشد دوستانی که از نزدیک مطلع هستند می دانند به علت کسالت امکان سفر با ماشین برایم مقدور نیست و نمی توانستم زمینی به این سفر بروم ناچارا قرار به هم خورد بدین و سیله از همه دوستان غذر می خواهم. به علت شروع پیش تولید فیلم و کسالت متا سفانه حد اقل تا پایان شهریور امکان حضور در هیچ یک از شهرستانها و قبول دعوت را ندارم امید وارم مرا ببخشید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:28 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
آقا زاده ها مادر زاد مظلوم اند !!!
بهترین ساختمان فوه قضاییه ساختمان مبارزه با مفاسد اقتصادی ست . و دانشجو بیخودی فریاد می کشد . گفتمان فقر و غنا با حلوای مبارزه شیرین میشود . و ما سمینار مبارزه با گفتمان جنگ طلبی را بر گذار می کنیم تا جنگ فقر و غنا به حاشیه برود . همه ما رهبر را دوست داریم بخصوصی فریاد های عدالتش را. بعضی می گویند : توسعه با آرمان گرایی باجناق است و ناسازگار . کار به مصلحت و ریش سفیدی می کشد . و این بار عدالت شوهر می کند تا متهم به فساد نشود !! غنی سازی حق مسلم ماست اما بدخواهان فقیر سازی را ترویج می دهند از وقتی خط فقر را با ماژیک وایت برد می کشند با یک اشاره پاک میشود گچ هم گچ های قدیم که رو ی سیاهی با افتخار می نوشت : انقلاب مال کوخ نشین هاست ... خدا را شکر خداداد اعدام شد تا ما بلند بگوییم تیغ عدالت می برد . و شهرام هنوز و هر روز محاکمه می شود تا دانشجو نگوید عدالت با خداداد تمام شد . هنر متعهد سینمای ایتالیاست که هم مافیا دارد و هم سینمای ضد مافیا !! هم پدر خوانده! و ما هنوز پز " خان گزیده های " آوینی را می دهیم چون زنده نیست تا احضارش کنیم . پیام هشت ماده ای رهبری و منشور عدالت امام در جشن جنگ فقر و غنا زرکوب تندیس سمینارهای امسال است و مش رحمت هنوز دنبال خانه ا ی اجاره ای میگردد . شکمش قار و قار می کند خیالی نیست اخبار گفته این از تورم موقتی است . فرشته شهریه دانشگاهش دیر شده از خجالت سرش را پایین می اندازد. عجب فرشته ای !!!طرح امنیت اجتماعی اثر کرده اینها همه اش حرف بود تحریک یه مشت نا مرد بود .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:14 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
به امید خدا به مناسب صدور فرمان هشت مادهاي رهبری؛ همایش کالبد شناسی "فساد" در ایران دوشنبه با نمایش مستند های عدالت محور کدام استقلال کدام پیروزی ؟ و فقر و فحشا در دانشگاه شهید بهشتی تهران http://www.adlroom.org/vdcc.1qsa2bqmxla82.html و سه شنبه در دانشگاه گیلان شهر رشت با کاروان راهیان نور میهمان شما خواهیم بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:46 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
شبه خاطرات روز همه معلمها وقتی دبیرستان می رفتم سال دوم که بودم تو دبیرستان شهید کاظمی یه دبیر زیست شناسی داشتیم به نام آقای معظمی. پنج تا ده دقیقه شایدم بیشتر قبل از اینکه بچه ها تو کلاس بیاند سر کلاس می اومد و با گچ های رنگی که تو کیفش می گذاشت نقاشی اندام بدن یا سلول ها و غیره رو می کشید و وقتی هم کلاس شروع می شد یه ریز تا پنج دقیقهبعد از زنگ حرف می زد و حرف می زد و حرف می زد... تا جایی که گوشه های لبهاش کف می کرد اما کم فروشی نمی کرد .برخلاف کلاس بقیه دبیر ها هیچ کس جرات نمی کرد وسط درس مزه بپرونه .نه تیپ مذهبی داشت و نه چرت و پرت سیاسی می گفت .با منم که مسئول انجمن اسلامی دبیرستان بودم و پیشونی سفید کاری به کارم نداشت فقط بعضی وقتها خیره می شد به این نقاشی های خودش و فعل و انفعالات شیمیایی درون سلولی و غیره و با حیرت از قدرت خدا در نظم کار بدن با جمله ای کوتاه یاد می کرد... بعضی معلم های دیگه حتی معلم های تربیتی و بینش زیاد از دست من دل خوشی نداشتند نمی دونم شاید چون همون موقع هم حرفهای من سر صبحگاه با نوع حرفهای اونا فرق می کرد .. اما تو والفجر هشت که زخمی شدم اولین معلمی که به ملاقاتم اومد معلم فیزیک مون بود و تنها حرف سیاسی که آقای معظمی سر کلاسش تو چندین سال معلمی زد این بود که برای سلامتی مجروحین دعا کنید... اولین معلم های من براتعلی گرامی و فیض آبادی و نجفعلی هر سه تو عملیات خیبر شهید شدند و آخرین اونها م که میرزا اسماعیل دولابی بود به رحمت حق پیوست. راست راستی روزشون مبارک... روز همه معلمها مبارک .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:22 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
تمجید رئیس سازمان صدا و سیما از اخراجی ها در دیدار با مسئولین ارشد بنیاد حفظ و نشر ارزشها
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:27 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
شبه خاطرات (75)
کمپوت گیلاس می گیریم بمب خنثی می کنیم.نبود؟
توي اردوگاه كارون هر روز منتظر بوديم تا نوبت گردان حمزه برسه و به خط عازم بشيم، اما انگار قسمت اين بود كه بچه ها چند روزي رو بيشتر دور هم باشند... تا اينكه یه روز غرش هواپيماهاي دشمن منطقه رو به هم ريخت. نه يكي نه دو تا! ده دوازده تا هواپيماي جنگنده دشمن به اردوگاه كارون حمله ور شدند. اوّل از همه هم توپ هاي پدافند هوايي را زدند تا با خيال راحت منطقه رو بكوبند. بمبهاي خوشهاي خودشونو ميريختند و صدها انفجار اطرافت زمين و زمان رو به هم مي دوخت. تازه بعد از ريختن بمبهاي خوشهاي نوبت كاليبر بستن چادرها و ستون فرار بچه ها بود. مجيد چلنگري به شوخی مي گفت: مسعود بدو الان بمبهاشون كه تموم بشه و گلولههاي كاليبرشون ته بكشه خلبانها فانوسقههاشونو باز ميكنند از اون بالا به جون بچه ها مي افتند. همينطور كه فرار ميكرديم و زمين ميخورديم و كاليبرها و بمب ها پشت سرمون زمين مي خورد از خنده رودهبر شده بوديم. تازه همه اينها هم كه تموم مي شد احتمال حمله شيميايي مي رفت كه با فرياد شيميايي زدن شيميايي زدن و حشت همه جا رو فرا گرفت يكي از بچه ها كه ماسكشو يادش رفته بود با خودش بياره هول شده بود و سمت چادرها دويد تا ماسكشو برداره اما با انفجاري زمين گير شد. يكي دیگه از بچه ها براي اينكه ترس رفيقمون بريزه ماسكشو درآورد به صورت اون زد...بعد از بمباران خوشه ای کاسبی بروبچه های دل و جیگر دار براه بود.بمب های خوشه ای اندازه یه خمپاره شصت بود که ته او یه چهارپایه قشنگ پلاستیکی بود اگه می تونستی اون ÷ایه ÷لاستیکیه رو باز کنی و چاشنی بمب رو در بیاری می شد یه یادگاری قشنگ و می تونستی بزاری تو طاقچه اطاق خونه.من بعضی بچه ها یه کمپوت گیلاس میگرفتیم و این بمب ها رو خنثی می کردیم خدایش خطر داشت ولی اگه کسی خودشو آتیش نمیزنه کم÷وت گیلاس تو جبهه حکایت ها داشته!!! مجيد چلنگري همون رفيقمون كه بچه ها بعد از مجروحیت شکمی والفجر هشت بهش مي گفتن «چلنسگي» حالا ديگه اون بچة شرگردان سلمان نبود. زمين تا آسمون فرق كرده بود... مجيد زیر بمباران که ته یه کانال قایم شده بودیم و نفس نفس می زدیم گفت: مي دوني عباس نظری شهيد شده ؟ گفتم آره! . مجيد پرسید مي دوني امير حجي هم شهيد شده؟ گفتم: آره ! بعد يهو زد زير گريه!!. انگار نه انگار كه دو دقيقه پيش تو فرار با هم شوخي مي كرديم. تو بمب باران اردوگاه داود معقول پاش قطع شد و چند تايي هم شهيد و زخمي شدند ديگه از اين لحظه به بعد بايد بارو بونه رو مي بستيم.جای اردوگاه لو رفته بود و بايد عازم خط و منطقه عملياتي كربلاي 5 مي شديم.
قبل از حرکت به سوی شلمچه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:12 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را @من سخنگوی هیچ گروه و دسته ای نیستم و این وبلاگ شخصی است. @صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که دارای هویت و فاقد اهانت به هرکسی باشد. @با توجه به این که دوستان زیادی از سر محبت و بزرگواری به این وبلاگ لینک داده اند امکان لینک متقابل و جبران محبت برای همه این دوستان میسر نیست قبلا عذر می خواهم. @اگر نظر مفصل تری دارید با آدرس تهران صندوق پستی 3699- 16765 مکاتبه نمائید |
| اکران اینترنتی |
|
|