![]() |
|
شبه خاطرات (۷۶) بیاید غیبت کنیم تا شهید نشیم!!
اتو بوس های گل مالی شده تو اردوگاه کارون به خط شدند. یکی از راننده ها که اتوبوسش خیلی نو نوار بود از گل مالی شدن ماشینش کلی شاکی بود و کار به بگو مگو رسیده بود..... بچه های تسلیحات مهمات نو بین نیروها تقسیم می کردند و هر کس گوشه ای مشغول پر کردن خشابها و نوار تیربارها و کوله آری جی ها و جیب نارنجک ها بود. راننده شاکی هم هی دلواپس بود که نوک اسلحه ها به بدنه اتوبوس و یا روکش صندلی ها گیر نکنه .همه که رو صندلی هاشون نشستند و خیال راننده راحت شد که اتو بوسش خط نیافتاده یه آخیشی از ته دل گفت و اتوبوس رو زد تو دنده .با حرکت سریع و تکان اتوبوس دست یکی از بچه ها رفت رو ماشه و بلا به دور سقف اتوبوس نو نوار بنده خدا آبکش شد.. بچه ها برای آرامش خاطر راننده بدبخت صلوات می فرستادند و آدرس صافکاری خوب تو تهران بهش می دادند بالاخره همه چیز به خیر گذشت و حرکت کردیم به طرف شلمچه.. تو اتوبوس خیلی جالب بود یکی از بچه هال توی کلاه آهنیش برای سلامتی رزمنده ها صدقه جمع می کرد بعض بچه ها که خیلی طالب شهادت نبودند پول درشت هاشون رو صدقه می دادند بعضی ها هم که دیشب پریشب کلی گریه و زاری کرده بودند و آرزوی شهادت داشتند به نیت سلامتی بقیه صدقه می دادند !!.یاد شهید قشونی تو عملیات والفجر هشت افتادم که یهو اومد تو چادر نشست و گفت برادرا !بیاید یه خورده غیبت کنیم تا شهید نشیم. بعد هم شروع کرد به تعریف کردن چند تا جوک .بعضی بچه ها که مجید رو خیلی از نزدیک نمی شناختند با ناراحتی از چادر بیرون رفتند تا نشنوند ... اما تو جاده فاو ام القصر مجید جزو اولین نفر هایی بود که بعداز صفا مظفری شهید شد.صفا او نشب با نانچیکوی دست ساز خودش سنگر کمین عراقی ها رو خفه می کنه و شهید می شه.... تو اتو بوس تنها به فکر مهدی پور بودم و خوابی که ازش دیده بودم.از پنجره اتو بوس و از همون جاده اهواز خرمشهر از دور منورهای خوشه ای که عراقی ها می زدند معلوم بود منورهایی که با توپ شلیک می شد و تا یه ربع چند کیلومتر مربع رو مثل روز روشن می کردند و بعدش رگبار دوشکا و ... منور هم برای خودش حکایت ها داره. منور ها معمولا با یه چتر رو هوا می موندند و بعد هم یواش یواش پایین می آند .چتر منور به درد تزیین سنگر و سفره قند و سفره غذا می خورد بعضی هم بعد از تموم شدن عملیات برای رفقاشون و یا بچه هاشون تو شهرها چتر منور سوغاتی می بردند این چتر منور اینقدر طالب داشت که براش حتی یه شعر ساخته بودند که.. بسیجی عاشق چتر منور کمیته عاشق کلت چهل و نج ساهی عاشق آرم مخمله و.... (امید وارم ذکر شوخی های دوران جنگ حمل بر اهانت به مقدسات نشود!!) اتو بوسها حالا دیگه چراغ خاموش یواش یواش به شلمچه نزدیک می شدند. شلمچه ای که قبل از ورود به اون همه از یه جهنم آتیش خماره و تو و شیمیایی و ... شنیده بودند . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:8 توسط مسعود ده نمکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را @من سخنگوی هیچ گروه و دسته ای نیستم و این وبلاگ شخصی است. @صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که دارای هویت و فاقد اهانت به هرکسی باشد. @با توجه به این که دوستان زیادی از سر محبت و بزرگواری به این وبلاگ لینک داده اند امکان لینک متقابل و جبران محبت برای همه این دوستان میسر نیست قبلا عذر می خواهم. @اگر نظر مفصل تری دارید با آدرس تهران صندوق پستی 3699- 16765 مکاتبه نمائید |
| اکران اينترنتي |
|
|