مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل اول (من و جنگ و آقاجون!)

(بخش سوم)

در  ماشین گشت ثارالله که نشستیم، بقیه بچه‌های مدرسه باحسرت ما را نگاه ‌می‌کردند. از یک طرف چون مجبور بودند زنگ بعد ادامه قصه تکراری ماهی سیاه کوچولو را گوش بدهند و از طرف دیگر هم ابهت همراهی با پاسداران را دوست داشتند. «سید» آن بچه محل عضو گروهک منافقین و هم‌مدرسه‌ای‌مان هم با حرص داشت مرا نگاه می‌کرد. شاید داشت در دلش به بی‌‌عرضگی هم‌خطی‌هایش در زدن من فحش می‌داد.

در طول مسیر شروع کردم به نوشتن متن دکلمه و حرف‌های آتشین امام و برادران گرامی‌ها را به سبک فخرالدین حجازی با خودم تکرار می‌کردم.

جلوی در پایگاه و محل اجرای مراسم که رسیدیم، ماتم برد. دوربین‌های تلویزیونی و انبوه جمعیت حاضر نشان می‌داد که این برنامه خیلی رسمی‌تر از آن چیزی است که من فکرش را می‌کردم. از در پشت پایگاه ما را بردند داخل تا اینکه رسیدیم جلوی سن و تریبون‌. بچه‌های گروه سرود را به خط کردم. شکوه مراسم همه‌مان را گرفته بود. به‌قدری هول شدم که حتی به جمعیت سلام هم ندادم و بی‌مقدمه شروع کردم:

ـ بسم‌ ربّ شهداء و‌الصدیقین...

دست در جیبم کردم تا یادداشت‌هائی را که داخل ماشین نوشته بودم را بیرون بیاورم و دکلمه‌ام را بخوانم، اما هرچه گشتم، چیزی پیدا نکردم. احتمالاً‌ آنها را داخل ماشین جا گذاشته بودم. انگار یک تشت آب سرد روی سرم ریخته‌ بودند. به‌قدری هول شدم که هرچه فکر کردم چیزی یادم نیامد. دوباره بلندتر گفتم:

ـ بسم‌ ربّ شهداء و‌الصدیقین. 

دوربین‌های تلویزیونی به سمت من برگشتند و همه ساکت شدند. از به یاد آوردن نوشته‌ها هم ناامید شدم. با خودم فکر کردم وقتی مدیرمان بفهمد چه افتضاحی به بار آورده‌ام پوست از سرم خواهد کند. بعد هم از لج‌ حتماً با آقاجون در مورد برنامه امروز و دیر رفتن به خانه حرفی نخواهد زد. دلم به حال خودم و کتک‌هائی که آن شب قرار بود بخورم می‌سوخت. بار سوم با بغض و اندوه بیشتری گفتم:

ـ بسم ربّ شهداء و الصدیقین...

و شروع کردم به بداهه‌گوئی و نجوا با امام و شهدا. از کفاشی گفتم که به جرم داشتن عکس امام در مغازه‌اش ترور شد. از همکلاسی‌هایم گفتم که به جای اینکه تفنگ‌هایشان را به ‌سمت بعثی‌ها نشانه بروند، به سمت همشهری‌ها و حتی همکلاسی‌ها و مردم‌ نشانه رفته‌ بودند.

گرچه اولین دکلمه بدون متن من بود، اما وقتی به خودم آمدم، دیدم همه حضار دارند گریه می‌کنند. البته بیشتر سوز حرف‌های من از سوز دل خودم و به حال خود بود. در روزگاری که به خاطر عشق به امام کتک‌هائی از این و آن می‌خوردم. حرف‌هایم هم از ته‌دل بود شاید برای همین همه داشتند گریه می‌کردند.

حرف‌هایم که تمام شدند، از بس مردم صورتم را بوسیدند، حسابی تُف‌مالی شدم. مراسم آنقدر طول کشید که دیگه داشتیم به غروب نزدیک می‌شدیم و جوّ طوری مرا گرفته بود که پاک یادم رفت اگه دیر به خانه برسم حسابم پاک است. با همان ماشین‌های گشت ثارالله ما را به سمت خانه‌هایمان بردند. در طول مسیر با خود فکر کردم:

«شاید اگه آقاجون من رو با پاسدارها ببینه بدتر روی دنده لج بیفته، اون وقت چی؟ اصلاً‌ شاید دست روی همین پاسدارها بلند کنه و بین ژاندارمری و سپاه درگیری ایجاد بشه.»

برای همین به برادران سپاهی همراهان گفتم:

ـ اگر زحمتی نیست من پیاده می‌شم.

اما هرچه اصرار ‌کردم، آنها مصمم‌تر ‌شدند که حتماً من یکی را تا دم در خانه برسانند. در طول مسیر، پاسدارها از هنرنمائی من حسابی تعریف می‌‌کردند. گاهی هم از من درباره پدرم و شغل او و اعتقادات او می‌پرسیدند.

یکی از آنها ‌گفت:

ـ این برادر کوچولوی عزیز ما حتماً سر سفره پدری بزرگ شده که عاشق انقلابه وگرنه بچه به این سن و سال بعیده بتونه با حفظ کردن مطلب و تکرار طوطی‌وار کلمات، اشک ملت‌رو دربیاره.

یکی دیگر از پاسدارها در جواب او گفت:

ـ برادر من! حفظ کردن و طوطی‌وار کدومه؟ سخن که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند!

بعد هم رو کرد به من و گفت:

ـ برادرجان! من باید حتماً بابات رو ببینم و دستش رو بابت تربیت همچین پسری ببوسم!

تا گفت می‌خواهد دست آقاجون را ببوسد، برق از سه فازم ‌پرید و سریع بلند و با تحکم گفتم:

ـ نه! نمی‌شه! به‌خدا!

از نگاه‌های متعجبشان فهمیدم که از طرز حرف زدن من جاخورده‌اند. برای همین خواستم سوتیم را جمع‌ و جور کنم ادامه دادم:

ـ یعنی‌ تورو به خدا منو شرمنده نکنین. بابام از اون آدم‌هائی‌یه که دوست داره گمنام باشه و زیر زیرکی به انقلاب خدمت کنه. اگه شما بیاین دم در خونه ما، آقام خجالت‌زده می‌شه و ممکنه کلی هم‌ از دست من ناراحت بشه!

اما از من اصرار و باز هم از آنها انکار. پاسدارها بقیه بچه‌ها را که رساندند و ماشین به سرکوچه‌مان رسید، چشم‌هایم را بستم تا نبینم در کوچه چه کسانی هستند و بیشتر از این حرص نخورم. برای یک لحظه که چشم‌هایم را باز کردم، دیدم از بدشانسی من سر و کله آقاجون با لباس نظامی و سوار بر موتورش از ته کوچه پیدا شد. جلوی در خانه که رسید، از موتور پیاده شد و نگاهش را دوخت به سمت ماشین لندکروز سپاه. پاسدارها ماشین ‌را جلوی نانوائی علی‌آقا پارک کردند. حالا همه زن‌های فضول‌ محل و مشتری‌های نانوائی با کنجکاوی سرک می‌کشیدند تا ببینند گشت سپاه برای چه به این کوچه آمده است.

از ماشین که پیاده شدم، چشم‌های همه، به‌خصوص آقاجون گرد شد. او با غیظ موتور را برد داخل حیاط خانه و در را محکم پشت سرش کوبید به هم. من هم سریع کیف مدرسه‌‌ام را برداشتم و برای اینکه رد گم کنم، تا آنها نفهمند آن مرد عنق پدرم بوده به پاسدارها گفتم:

ـ برادرا! باور کنین بابام سر کاره و شب دیر میاد خونه. وقتی اومد حتماً سلام شما‌ رو بهش می‌رسونم. شاید اصلاً یه وقت با هم اومدیم پایگاه شما دیدنتون!

اما توی دل خودم به این حرفم می‌خندیدم. باعجله رفتم به سمت خلاف جهت خانه و منتظر ماندم تا آنها از کوچه بروند. حسابی به رفتار من مشکوک شده بودند، اما با هم پچ‌‌پچی کردند و سوار ماشین شدند و رفتند.

می‌دانستم اگر آن موقع به خانه‌ بروم حتماً شر به پا می‌شود، برای همین یکراست رفتم داخل نانوائی و پیش‌بندم را بستم و شروع کردم به خمیر چانه کردن. هنوز چند تا خمیر ترازو نکرده بودم که دیدم شاطر و مشتری‌ها همه هاج و واج غرق تماشای تلویزیون کوچک سیاه 14 اینچ نانوائی شده‌اند. سرم را که به سمت تلویزیون چرخاندم و خودم را در حال دکلمه‌خوانی دیدم، مثل بقیه ماتم برد. بعضی از مشتری‌های نانوائی با شنیدن حرف‌های سوزناک من گریه و برخی از زن‌ها هم با گوشه چادرشان اشک‌هایشان را پاک می‌‌کردند.

دل توی دلم بند نبود از فکر اینکه اگر آقاجون الان در خانه تلویزیون را دیده باشد، کارم زار است. داشتم دق می‌کردم. پیش‌بند را باز کرده و آردها را از سر و کله‌ام تکان دادم و از مغازه زدم بیرون. از خجالت آب شده بودم. می‌دانستم که دیگر جایم در این نانوائی نیست. چون همه مرا شناخته بودند و از این به بعد در محل انگشت‌نما می‌شدم.

تا شب در خیابان‌ها به دنبال یک کار دیگر پرسه زدم، اما نبود که نبود. دیروقت شده بود و به‌‌ناچار به خانه برگشتم. آقاجون عادت کرده بود برای کنترل رفت و آمدهای من به مسجد بعد از غروب درها را قفل می‌کرد. اما آن شب هیچ دری قفل نبود با ترس و لرز رفتم داخل اتاق و حدس می‌زدم تله باشد درها را باز گذاشته تا غافلگیرم کند. خود را برای اصابت قندان و یا هر چیز دیگری به سرم آماده کرده بودم، اما در کمال ناباوری خبری نشد. آقاجون پتو را روی سرش کشیده بود، ولی خُرخُر نمی‌‌کرد، فهمیدم که خودش را به خواب زده تا با من رو در رو نشود. شاید هم می‌خواست مرا غافلگیر و یکهو دنیا را روی سرم خراب کند در همین فکر و خیالات بودم که مامان آهسته و جوری که او نشنود، گفت:

ـ آقاجونت از حرصش دو تا پاکت سیگار توی حیاط دود ‌کرد، اما عموحیدرت که اومد دم خونه، نمی‌دونم چی بهش گفت که یه ذره آروم شد و رفت گرفت خوابید.

انگار عموحیدر هم برنامه تلویزیونی را دیده و از خوشحالی و افتخار به داشتن چنین برادرزاده‌ای برای دیدن من و آقاجون به خانه ما آمده بود. آقاجون هم با شنیدن حرف‌های عمو از صرافت کتک زدن افتاده بود. اما این ظاهر قضیه بود. می‌دانستم که همه اینها آتش زیر خاکستر است و آقاجون شمشیرش را برای امتحانات ثلث آخر و بعد از گرفتن کارنامه من تیز ‌کرده است. شنیده بودم که پشت سرم گفته بود:

«الان بذار هر غلطی می‌خواد بکنه و به جای درس و مشق همه‌اش بره تشییع ‌جنازه‌ این شهید و اون شهید و شعار بلغور کنه. از درس که افتاد و یه تجدید توی کارنامه‌اش دیدم، اون وقت من می‌دونم و اون. می‌فرستمش قبرستون کنار همون شهیدا بخوابه!»

اما خدائی این یکی را راست گفته بود. از آن روزی که تلویزیون سخنرانی مرا نشان داد، کارم درآمد. هر روز مرا از این مجلس به آن مجلس می‌بردند و اصلاً‌ دیگر وقت نمی‌شد درس بخوانم بیشتر وقتم به دکلمه‌نویسی و نگارش نمایشنامه می‌گذشت. بعضی وقت‌ها هم وسط درس و کلاس‌ می‌آمدند دنبالمان که برویم و برایشان سرود بخوانیم. عصرها هم که سر کار می‌رفتم و شب‌ها هم که در مسجد بودم دیگه مجالی برای مشق نوشتن نداشتم.

***

مسجد محل ما متعلق به شرکت واحد بود و کارکنان شرکت واحد ظهرها می‌آمدند آنجا و نماز می‌خواندند. اوایل مثل یک نمازخانه بود، اما این نمازخانه، مسجد هم بود و یک درش رو به خیابان محله ما باز می‌شد.

خادم مسجد چون کارمند شرکت واحد بود، بعد از ساعت کاری در مسجد را قفل می‌کرد. کلی با هیئت امنای مسجد و روابط عمومی شرکت واحد کلنجار رفتیم تا اجازه بدهند شب‌ها در این مسجد نماز جماعت برگزار شود. آنها هم به این شرط قبول کردند که هزینه آوردن امام جماعت، کارهای خادم مسجد مانند روشن کردن بلندگوها و پخش اذان و بستن در مسجد را هم خودمان انجام بدهیم یا یک خادم بیاوریم.

اما پول ما چند تا نوجوان و جوان کجا بود که خادم استخدام کنیم؟ برای همین قرار گذاشتیم به صورت نوبتی هر روز یکی از بچه‌ها بیاید و در مسجد را باز و آنجا را آب و جارو کند، اما چون خانه ما نزدیک‌‌تر از بقیه بچه‌ها‌ به مسجد بود من کم‌کم کلیددار مسجد شدم. از این مرحله به بعد، دیگر برای پیچاندن آقاجون هر بار نقشه جدیدی لازم بود. من مجبور بودم هرجا که بودم، سر اذان خودم را به مسجد برسانم و بعد از نماز هم در مسجد را ببندم.

اوایل، مسجد فقط یک نمازگزار ثابت داشت و آن هم من بودم که پشت سر حاج‌آقا نماز می‌خواندم. یک ‌بار نقشه‌ای کشیدم و بدون هماهنگی با سایر بچه‌های مسجد شروع کردم به تبلیغات گسترده‌ برای برگزاری یک مراسم معنوی عظیم تا به این بهانه مردم محل و نمازگزاران مساجد دیگر را با این مسجد آشنا کنم. از یک هفته قبل سوار تاکسی می‌شدم و با بلندگوی دستی توی کوچه پس‌کوچه‌های محل مثل میوه‌فروش‌های دوره‌گرد جار می‌زدم که مسجد جدیدی افتتاح شده و باشکوه‌ترین مراسم سال شب جمعه آینده در آنجا برگزار خواهد شد. با پس‌انداز پول توجیبی و دستمزد کارم در نانوائی و چای‌سازی هم کلی تراکت و اعلامیه چاپ و در همه مساجد محل و مغازه‌‌ها پخش کردم. حتی به مسجدی که چند سال مکبر آنجا بودم رفتم و با پرروئی کلی اطلاعیه بین دو نماز در بین صفوف حاضران توزیع کردم.

از اخم بعضی معلوم بود که از این کار من خوششان نیامده است، اما امام جماعت همان مسجد مرا پای منبر صدا کرد و به خاطر تلاشم چند صد تومانی به من جایزه داد. می‌دانستم بردن این همه پول به خانه برایم دردسر می‌شود و کلی باید بازجوئی پس بدهم که آنها را از کجا آورده‌‌ام. برای همین همه پول‌ها را دادم و کتاب‌های مذهبی خریدم و با آنها در زیرزمین خانه یک کتابخانه درست کردم و آن را هم وسیله‌ای برای جذب بچه‌های محل به مسجد قرار دادم.

شب جمعه موعود که نزدیک شد، دست تنها وسط خیابان و مقابل مسجد را تزیین کردم. تمام لباس‌هایم گچی و خاکی شده بودند. دیگر اذان مغرب نزدیک شده بود و فرصت تعویض لباس نداشتم. بایستی صدای اذان را از بلندگوها پخش می‌کردم، اما در کمال تعجب خادم شیفت ظهر مسجد، ضبط را با خودش برده بود. شاید به خاطر رقابت با ما این کار را کرده بود، ولی به هر حال من می‌بایست کاری می‌کردم. برای همین با زبانم شروع کردم به تقلید صدای لحظه‌های پیش از اذان رادیو و بعد گفتم: 

«اذان مغرب به افق شرعی به وقت تهران»

و شروع کردم به اذان دادن.

آن روز کسی نفهمید که ما رادیو نداشتیم. بعد از اذان حاج آقا که وارد مسجد شد، فقط یک نفر به جمعیت دو نفره ما در مسجد اضافه شده بود. دلم شکست و گوشه‌ای نشستم و در خود فرو رفتم، اما یک لحظه فکری به نظرم رسید. رفتم پای منبر و میکروفون را برداشتم و صدای  بلندگوهای بیرون را تا آخر بالا بردم و بلند بلند شروع کردم به داد زدن:

ـ آقایون! خانوم‌ها! لطفاً داخل مسجد نشید و همون جا توی حیاط بنشینین. باور کنین این تو جا نیست. خواهش می‌کنم. با شمام آقا. فرش پهن می‌کنیم توی خیابون داخل نیائید...

مدام این جملات را تکرار کردم و تکبیر می‌گفتم. بعد از دقایقی مردم محل با کنجکاوی و سراسیمه وارد مسجد شدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده که این سیل جمعیت به سمت مسجد سرازیر شده است. ده‌ها و صدها نفر. به‌مرور مسجد پر شد از مردم و مشتریان جدید. هر چه جمعیت بیشتر ‌می‌شد، دیگر کمتر کسی به ترفند و حرف‌های پشت بلندگوی من شک می‌کرد. واقعاً مراسم خوبی شد.  

بعدها برای اینکه مسجد ما هم مثل مسجدهای دیگر به صورت دائمی شلوغ باشد، شروع به تبلیغات و جذب بچه‌های همسن و سال خودم کردم. از طرف دیگر باید هزینه‌‌های مسجد را هم جور می‌کردیم و بهترین کار، پخش فیلم‌هائی مثل «بروس‌لی» و «نبرد الجزایر» در مسجد بود. روزانه بیش از هزار تا بلیط می‌فروختم و از بین این بچه‌های قد و نیم قد، بهترین‌هایشان را هم برای عضویت در بسیج مسجد دستچین می‌کردیم. درست همان کاری که با خود ما کردند.

***

حالا دیگر همه بچه‌ها و اهالی محل مرا کاملاً می‌شناختند. نباید دست از پا خطا می‌کردم، اما این فعالیت‌های فوق برنامه من تبدیل به اصل برنامه شده بود. تا اینکه کار به جائی رسید که دیگر مجالی برای درس‌خواندن نداشتم. نه اینکه نخواهم و سرکلاس نروم، اما در سر کلاس هم مشغول نوشتن متن سخنرانی و نمایشنامه تئاتر و طراحی پوستر و تراکت بودم.

تا اینکه یک روز معلم زبان ما که جزو معلم‌های ‌مذهبی مدرسه بود، با چهره‌ای برافروخته سر کلاس آمد و ورقه‌های تصحیح شده امتحان را بین بچه‌ها تقسیم کرد، نوبت به ورقه من که رسید، سرش را با افسوس تکان داد و گفت:

ـ منهای 18!

با شنیدن این نمره افتضاح، کلاس از خنده ترکید. بعد هم گفت:

ـ ایشون 18 نمره زیر صفر گرفته‌. یعنی توی دیکته انگلیسی 38 تا غلط داشته‌. واقعاً متأسفم!

کلاس که تمام شد، رو به من کرد و گفت:

ـ آقای انقلابی! شما صبر کن، کارت دارم.

همه که از کلاس بیرون رفتند، از روی صندلیش بلند شد و آمد به سمت من. کمی فکر کرد و بعد گفت:

ـ ببین آدم وقتی اسمش بزرگ‌تر از خودش باشه، خطرناکه!

وقتی فهمید متوجه منظورش نشده یا خودم را به آن راه زده‌ام، لحنش را تغییر داد و گفت:

ـ بذار یه جور دیگه برات بگم. آدم وقتی با حرف‌ها و رفتارش نماینده یک تفکر یا یه گروه می‌شه، دیگه خودش نیست. هر کاری بکنه یا نکنه به حساب اون تفکر و آدم‌های همفکرش گذاشته می‌شه. لُریش یعنی اینکه الان تو با این نمره‌ات همه ما رو تو مدرسه شرمنده کردی. توئی که صبحگاه مدرسه میای جلوی صف بچه‌ها و قرآن می‌خونی و برای مردم حرف می‌زنی. توئی که مثلاً مسئول گروه سرود و تئاتری. توئی که زیرذره‌بین همه‌ای، دیگه نمی‌تونی هر طوری که دلت می‌خواد باشی. یه شاگرد تنبل درس‌نخون، نماینده انقلاب و ماها نمی‌تونه باشه، چون با این کاراش به آبروی انقلاب لطمه می‌زنه. می‌فهمی چی می‌گم؟

گفتم:

ـ بله آقا! اجازه آقا! غلط کردیم آقا!

آقای معلم لبخندی زد و گفت:

ـ غلط کردیم که نشد جواب من. من می‌خوام کار درست رو انجام بدی. بذار توی مدرسه بهت افتخار کنم. من امروز به جای تو کلی خجالت کشیدم.

چند قدمی از نیمکت‌ها فاصله گرفت و جلوی تخته سیاه ایستاد و کمی فکر کرد و دوباره گفت:

ـ فردا دوباره امتحان دیکته انگلیسی می‌گیرم. می‌خوام ببینم به جای گفتن «آقا غلط کردم»، در عمل چه کاره‌ای. 

آن شب زودتر از همیشه از مسجد به خانه برگشتم. با وجود آنکه سالگرد یکی از ایام‌الله نزدیک بود، برای شعارنویسی روی دیوارهای محله هم نرفتم. هر چند دست‌خطم خوب نبود، اما آن قدر روی دیوار خانه‌های مردم با کلیشه شعار نوشته بودم و یا روی فیلم‌های رادیولوژی، فونت‌‌های مختلف را با تیغ موکت‌بری درآورده بودم که خط درشتم خوب شده بود. بعضی وقت‌ها آن قدر با اسفنج به دیوارها رنگ می‌زدم که پاک کردن رنگ‌ها از دست‌ها و زیر ناخن‌هایم تا نماز صبح طول می‌کشید. گاهی هم دست‌هایم از اثرات تینر می‌سوختند، اما عشق به این شعارها و جملات امام شب و روز را از من گرفته بود.

آن شب تا خود صبح درس خواندم، اما مگر کم‌کاری چند ماهه در یک شب جبران می‌شد؟ به هر حال حرف‌های معلممان منطقی بود. باید این عقب‌ماندگی درسی را جبران می‌کردم. نمی‌شد همه‌ چیز را گذاشت برای ثلث سوم.

تا خود صبح درس خواندم و فردای آن روز بعد از کلی تمرین با اعتماد به نفس خاصی سر کلاس رفتم. از نگاه معلممان معلوم بود که او هم منتظر است ببیند من چقدر به حرف‌هایش اهمیت داده‌ام. امتحان شروع شد. اوضاع بهتر از قبل بود، اما باز خیلی گیر داشتم. وقت که تمام شد، معلم ورقه‌ها را جمع کرد. از نوع نگاهش به ورقه تعجب کردم، اما چیزی نفهمیدم.

زنگ آخر انشا داشتیم و اتفاقاً همین معلم زبان ما به دلیل کمبود معلم به ما انشا هم درس می‌د‌اد. قبل از شروع درس روی تخته‌سیاه نوشت «در آینده می‌خواهید چه کاره شوید؟» و بعد رو به کلاس کرد و گفت:

ـ قبل از اینکه انشاهاتون را پای تخته بخونید، می‌خوام ورقه‌های امتحان دیکته زبان زنگ اول را بینتون تقسیم ‌کنم.

همین ‌طور که ورقه‌ها را تقسیم می‌کرد نمره‌ها را هم می‌خواند. دل توی دلم نبود. ورقه بچه‌ها را که داد مرا پای تخته صدا زد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:

ـ اول از همه از شما می‌خوام قبل از خوندن انشای این برادرمون به خاطر تلاش صادقانه‌اش که رشد خوبی توی درس خوندن داشته و نسبت به قبل پیشرفت زیادی کرده، یه دست محکم بزنید.

همه کلاس با شک و تردید و تعجب شروع کردند به دست زدن. بچه‌ها از اینکه من یک‌شبه توانسته بودم رضایت آقامعلم را جلب کنم و نمره‌ام را از منهای 18 به حدی برسانم که برایم دست بزنند، بهتشان زده بود. یکی از بچه‌ها پرسید:

ـ آقا اجازه! نمی‌گین برای ما دست بزنند؟ ما که بیست شدیم.

یکی دیگر از بچه‌ها پرسید:

ـ آقا مگه چند شده که باید براش دست بزنیم؟

آقای معلم با تردید از اینکه نمره‌ مرا بخواند یا نه، لحظاتی این دست و آن دست کرد و گفت:

ـ رشد مسعود نسبت به دیروز که نمره‌اش منهای 18 بوده خیلی قابل تقدیره و برای همین باید براش دست بزنین. یعنی شما برای کمیت رشدش دست نمی‌زنین، برای کیفیتش دست می‌زنید. ایشون صفر شده، اما همین صفر یعنی 18 نمره بالاتر از دیروز!.

کلاس با شنیدن نمره صفر از دهان آقامعلم، از خنده ترکید. تا چند دقیقه همه با هم حرف می‌زدند. من هم مدام سرخ و سفید می‌شدم. با خنده بچه‌ها معلممان هم که سعی می‌کرد نخندد و مدام با خودکارش روی میز می‌زد تا بچه‌ها ساکت شوند، دیگر نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد و برای اینکه جو کلاس را آرام کند، داد زد:

ـ بسه دیگه!

وقتی همه ساکت شدند. گفت:

ـ می‌ریم سر موضوع انشا. از خود ایشون شروع می‌کنیم. درباره انشا و موضوعی که روی تخته نوشتم. بخون ببینم در آینده می‌خوای چه کاره بشی؟

من که هیچ وقت درباره آینده درسی‌ و کاریم خیلی فکر نکرده بودم و طبق معمول وقت نداشتم انشا بنویسم با خودم فکر کردم! باید الان جوابی بدهم که آقا معلم خوشش بیاید و بفهمد که من حرف‌های دیروزش را خیلی جدی گرفته‌ام. این بود که دفتر انشا را الکی جلوی صورتم گرفتم و مثلاً شروع به خواندن از روی متن کردم، اما در توضیح انشایم گفتم:

ـ آقا اجازه! من تصمیم گرفته‌ام اون قدر زبان انگلیسی بخونم که معلم زبان بشم!

تا این حرف از دهانم خارج شد، دوباره کلاس از خنده منفجر شد و هرکس از گوشه‌ای متلکی می‌انداخت. یکی ‌گفت:

ـ با نمره صفر می‌خواد معلم زبان هم بشه!

آقای معلم‌ هم خنده‌اش گرفته بود و هم عصبانی شده بود. شاید از این عصبانی بود که فکر می‌کرد من با این حرف خواسته‌ام دستش بیندازم. خلاصه کلاس تا آخر زنگ تبدیل به مسخره‌بازی شد. معلم از هرکسی که  می‌پرسید «می‌خوای چه کاره بشی؟» جواب می‌داد: «آقا اجازه! می‌خوام معلم زبان بشم.»

و بعد همگی می‌خندیدند.

من واقعاً  قصد مسخره کردن آقای معلم را نداشتم، اما نمی‌دانم چرا همه این ‌طور برداشت کرده بودند. خبر شاهکار من توی دفتر مدرسه و بین معلم‌های دیگر دهان به دهان چرخید. از آن روز به بعد هر معلمی را که می‌دیدم می‌گفت: «برادر! معلم زبان شدی دست ما رو هم بگیر.»

ادامه دارد...


برچسب‌ها: کتاب آدم‌باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۹ساعت 16:40  توسط مسعود ده نمکی  |