مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل اول (من و جنگ و آقاجون!)

(بخش چهارم)

بین همه معلم‌های مدرسه یک معلم حرفه و فن داشتیم که آدمی بود کم‌حرف با صورتی آبله‌زده و رفتاری عجیب. برخلاف بقیه معلم‌ها نم‌ پس نمی‌داد که چه تفکر سیاسی‌ای دارد. فقط درسش را می‌داد. اهل شوخی هم نبود.

سبک درس‌دادن خاص خودش را هم داشت. گاهی هم بدون اطلاع قبلی، امتحان می‌گرفت. وقتی امتحان‌هایش به‌‌ صورت کتبی بود، ورقه‌های سئوال‌ را بین بچه‌ها پخش می‌کرد و از کلاس بیرون می‌رفت. بعد از نیم ساعت که برمی‌گشت، شروع می‌کرد به صورت بچه‌ها نگاه کردن و تک‌تک کسانی را که در این فاصله تقلب کرده بودند فقط با نگاه شناسائی می‌کرد و صدایشان می‌زد پای تخته. بعد هم چک‌مالشان می‌کرد.

اوایل فکر می‌کردیم در کلاس و بین بچه‌ها جاسوس دارد، اما این‌ طور نبود. حتی شایع شده بود که او با جن‌ها در ارتباط است. پر بی‌راه هم نمی‌گفتند، چون واقعاً‌ در گرفتن تقلب از بچه‌ها مهارت داشت و تیرش به خطا نمی‌رفت. آن قدر که بچه‌ها از او می‌ترسیدند، از خدا نمی‌ترسیدند.

چک‌مال کردنش هم عجیب و غریب بود. شست دست راستش را می‌گذاشت زیر چانه و از فاصله‌ای نزدیک، کف دستش را می‌کوبید روی گونه آدم، اما از همین فاصله نزدیک هم طوری سیلی می‌زد که جای انگشتانش روی صورت آدم می‌ماند.

امتحان شفاهی گرفتن او هم عجیب بود. به تعداد بچه‌های کلاس روی برگه‌ها سئوال می‌نوشت و آنها را داخل کیسه‌ای پارچه‌ای می‌انداخت و بعد ده نفر ده‌ نفر صدا می‌زد پای تخته و هرکسی باید سئوال خودش را از داخل کیسه بیرون می‌کشید و به آن جواب می‌داد. کسانی‌که نمی‌توانستند جواب بدهند، باید می‌ماندند و به صورت ردیفی جلوی صندلی آقای کاوه می‌ایستادند و چکشان را می‌خوردند و بعد هم مثل بچه آدم سر جایشان می‌نشستند.

گاهی هم بچه‌‌ها را دو نفر دو نفر رو به ‌روی هم به خط می‌کرد تا به صورت هم سیلی بزنند. بدیش این بود که گاهی مسابقه محکم زدن بین بچه‌ها راه می‌افتاد. گاهی وقت‌ها هم دو دوست صمیمی مجبور می‌شدند همدیگر را بزنند که این جور موقع‌ها اشک در چشم بعضی از بچه‌ها که همدیگر را دوست داشتند حلقه می‌بست.

بنده خدا آقای کاوه چند بار تا آمده بود از من و بچه‌های گروه سرود درس بپرسد، من به عنوان مسئول گروه الکی گفته بودم که «آقا! ما تمرین داریم» و از کلاس در رفته بودیم، اما یک روز آقای کاوه ‌پایش را کرد توی یک کفش که حتی اگر بخواهید برای خدا هم سرود اجرا کنید، حق ندارید از کلاس بیرون بروید و باید کل گروه بیائید پای تخته و امتحان شفاهی بدهید.

من که اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که این طور در تله او بیفتم، درس آن روز را نخوانده بودم. نه فقط من که کل گروه به خیال اینکه تمرین داریم، وضعشان از من بهتر نبود. بعد کیسه سئوالات را جلوی تک‌تک بچه‌ها گرفت و من که آخرین نفر بودم، آخرین سئوال را از کیسه بیرون آوردم.

از همان نفر اول که تک‌تک در گِل ماندند، خنده شیطنت‌آمیز روی لب‌ها و برق شادی را در چشم‌های آقای کاوه می‌‌‌دیدم. انگار مدت‌ها منتظر این فرصت مانده بود. بالاخره نوبت به جواب دادن من رسید. ورقه را باز کردم. خوب که فکر کردم دیدم خوشبختانه جواب سئوال را می‌دانم. بعد از مقداری مِن‌مِن کردن تا آمدم جواب سئوال را بدهم، یک لحظه با خودم فکر کردم که اگر بچه‌های گروه کتک بخورند و من دربروم واقعاً نامردی است، برای همین حرفم را قورت دادم و گفتم:

ـ آقا اجازه! بلد نیستم.

سگرمه‌های آقای کاوه درهم رفت. از جایش بلند شد و برخلاف همیشه خودش به سمت بچه‌ها آمد. کف دستش را با گچ تخته سیاه سفید کرد و رفت به سمت نفر اول تا سیلی اول را بزند. نگاه‌ تندی به من کرد. از نوع نگاهش معلوم بود که انگار فهمیده عمداً جواب سئوال او را نداده‌ام، برای همین آمد سراغ من تا تنبیه چک‌مال کردن را از من شروع کند. انگشتش را زیر چانه‌ام گذاشت و فشار داد. چشم‌هایم را بستم تا درد را کمتر حس کنم و داد نزنم که ناگهان صدای در کلاس بلند و در باز شد. ناظم مدرسه بود. همه تعجب کردیم. بدون مقدمه و با خوشحالی عجیبی گفت:

ـ ببخشید! جناب کاوه! یه خبر مهم برای همه دارم.

آقای کاوه هم درحالی که دستش برای چک زدن آماده بود با اشاره سر اجازه داد تا ناظم خبر مهم را بدهد و ناظم هم بی‌مقدمه گفت:

ـ پادگان حمید با عملیات رزمنده‌ها آزاد شد!      

این را گفت و بعد هم از کلاس رفت بیرون تا این مژده را به بقیه کلاس‌ها بدهد. تا آن روز اصلاً اسم پادگان حمید را هم نشنیده بودم و فقط از رادیو که مدام از صبح داشت مارش عملیات بیت‌المقدس را پخش می‌کرد، می‌دانستم که احتمال آزادی خرمشهر زیاد شده است، اما پادگان حمید کجا و خرمشهر کجا؟ یک‌آن فکری به سرم زد و بلند داد زدم:

ـ الله‌اکبر!

و چشمکی به بچه‌های کلاس و بچه‌های گروه سرود زدم. همه شعار را تکرار کردند. آقای کاوه از این کار من پاک گیج شد. دوباره داد زدم:

ـ الله‌اکبر!

و همه به تبعیت از من با هم شعار را چند بار تکرار کردند. صدای الله‌اکبر ما در مدرسه پیچید. بعد با اشاره من همه از کلاس بیرون زدیم. لبخند تلخی روی لب‌های آقای کاوه نقش بست و  سرش را تکان ‌داد و با صدای بلند گفت:

ـ خدمتت می‌رسم مارمولک!

به دنبال کلاس ما، بچه‌های کلاس‌های دیگر هم بیرون ریختند. بعد هم همه از حیاط مدرسه زدیم بیرون و مدرسه کلاً تعطیل شد. معلم‌های مدرسه هاج و واج مانده بودند. فقط مدیرمان که خیلی حزب‌اللهی بود، وقتی این شور انقلابی را از بچه‌ها ‌دید، کیف کرد! گرچه من با شیطنت کلاس را به هم زدم اما واقعاً شادی همه از ته دل بود چون آزادی خرمشهر یعنی شکست همه کسانی که پشت سر صدام بودند. با خودم می‌‌گفتم:

«حتماً چند سال دیگر در کتاب تاریخ خودمان این روز را جزو مواد درسی می‌گذارند. بگذار ما هم در این جشن سهمی داشته باشیم. چشیدن درد کتک آقای کاوه به شیرینی این روزها می‌ارزد.»

***

بالاخره ثلث سوم رسید و خاطره شیرین آزادسازی خرمشهر با همه شیطنت‌های من تمام شد. اگر هرکس دیگری را هم می‌توانستم بازی بدهم، اما می‌‌دانستم از پس آقاجون برنمی‌آیم، برای همین شروع کردم حسابی درس خواندن. می‌دانستم حتی اگر فقط یک تجدیدی بیاورم، آن ‌وقت حسابم با کرام‌الکاتبین است. می‌ترسیدم! نه به خاطر اینکه ممکن بود کتک بخورم، بلکه به خاطر به هم خوردن نقشه‌ای که در سر داشتم.

می‌خواستم بعد از امتحانات برای اعزام گرفتن به جبهه اقدام کنم. مقدمات کار را هم فراهم کرده بودم. چند بار برای اعزام به پایگاه شهید بهشتی رفته و سریش مسئولین اعزام شده بودم؛ اما هر بار به‌ خاطر ‌سن کم و جثه کوچک مانع‌‌تراشی کرده بودند. این موانع یکی دو تا نبودند، اما از همه مهم‌تر، رضایت‌نامه پدر بود که گرفتن آن از محالات بود. آقاجونی که به نماز جماعت و بسیج مسجد رفتن من گیر می‌داد، مگر راضی می‌شد برای اعزام به جبهه رضایت‌نامه بدهد؟

ولی به هر حال مجبور بودم طوری درس بخوانم که بهانه به دستش ندهم؛ چون آن‌ وقت او بسیج و نماز و مسجد و امام و انقلاب را مسئول درس نخواندن من می‌دانست. برای حفظ حرمت آنها هم که شده، مجبور بودم همه امتحانات را در خرداد و یک‌ضرب قبول شوم.

آن روزها بعد از تمام شدن امتحان هر درس، ورقه سئوالات را با خود بیرون می‌آوردم و تصحیح می‌کردم و با ارفاق به خودم نمره می‌دادم تا بفهمم آیا نمره قبولی را می‌‌گیرم یا نه؟ البته فرصت استفاده از قانون تک‌ ماده را گذاشته بودم برای درس دیکته زبان انگلیسی. جز در یک مورد، در بقیه درس‌ها شک نداشتم که با حداقل نمره یعنی 10 تا 12 قبول می‌شوم. آن درسی را هم که شک داشتم تقصیر من نبود. روز امتحان حرفه و فن در مسیر مدرسه در کنار پیاده‌رو یک پسر جوان درشت‌هیکل دنبال یک دختر خانم راه افتاده بود و مدام به او متلک می‌گفت. به ساعت شروع امتحان وقت زیادی باقی نمانده بود.

می‌خواستم بی‌خیال بگذرم و وجدان و رگ غیرتم را به خاطر امتحان ندیده بگیرم، چون اگر دیر می‌رسیدم، سر جلسه راهم نمی‌دادند. آن هم آقای کاوه با آن کینه شتریش. دخترک بدجوری در مخمصه گیر کرده بود. هرچه تندتر راه می‌رفت، فایده‌ نداشت و آن پسر نرّه غول فاصله خودش را به او کمتر می‌کرد. تا اینکه در کنار کوچه خلوتی دست او را گرفت. با خود گفتم:

«تو مثلاً می‌خوای بری جبهه از انقلاب و ناموس مردم دفاع کنی، اون وقت جلوی چشمت دارن به ناموس مردم دست‌درازی می‌کنن و تو به‌ خاطر امتحان نادیده می‌گیری؟»

دیگر طاقت نیاوردم. جلو رفتم، اما همین که خواستم چیزی بگویم، او که هفت هشت سال ‌از من بزرگ‌تر بود، با دیدن پیراهن سفید یقه آخوندی من بلافاصله موضوع را فهمید و پیشد‌ستی کرد و با مشت توی صورتم کوبید. چشم‌هایم سیاهی رفتند، اما در همان حال گیجی وقتی دیدم که دختر از چنگ او فرار کرده خیالم راحت شد و مشت دوم را خوردم و خون از دماغم جاری شد. تا آمدم به خودم بجنبم، مشت سوم را هم نوش جان کردم. از ته دل خدا را صدا زدم تا به‌ دادم برسد. انگار طرف کاراته‌کار بود. وقتی دید که با همه کتک خوردن‌ها، دستش را رها نمی‌کنم تا دخترک بتواند کاملاً دور شود، خنده تلخی کرد و گفت:

ـ چیه؟ پس کو اون خدات که به دادت برسه؟

این را گفت و دستش را از چنگم درآورد و دوید دنبال دخترک، اما او دیگر سوار اتوبوس شده بود و هر چه دوید به اتوبوس نرسید. از بس گیج شده بودم، برای چند دقیقه نمی‌دانستم کجا هستم، چه رسد به اینکه بدانم دیشب چه درسی خوانده‌ام و الان چه امتحانی دارم. کنار جدول خیابان نشستم و چشم‌هایم را بستم. بعد از چند دقیقه یادم آمد که داشتم می‌رفتم مدرسه که امتحان بدهم. بلند شدم و شروع کردم به دویدن به سمت مدرسه. در بین راه، خنده‌های تلخ و زهرآگین معلم حرفه‌ و ‌فن، آقای کاوه جلوی چشمم می‌آمد.  

در آخرین لحظات و درحالی که داشتند در سالن جلسه را می‌بستند رسیدم و سر جایم نشستم، اما هرچه فکر کردم مطالبی که خوانده بودم یادم نیامد. بعد از امتحان برای اینکه بدانم قبول می‌شوم یا نه هرچه سعی کردم به خودم ارفاق کنم، فایده‌ نداشت. به حساب من حرفه و فن بیشتر از پنج نمی‌گرفتم. با آن باز‌ی‌‌هائی هم که سرکلاس آقای کاوه درآورده بودم، دیگر حسابم پاک بود و هیچ راهی هم برای جبران نداشتم. تک‌ماده را هم گذاشته بودم برای دیکته زبان. از همان شب شروع کردم به نذر و نیاز تا اینکه شب جمعه روز قبل از دادن کارنامه‌ها رسید.

شب‌های جمعه دعای کمیل در میدان محل و در فضای باز سر کوچه‌مان برگزار می‌شد یک طلبه جوان خوش‌صدا با سوز و گداز این دعا را می‌خواند. بعضی از همسایه‌های مسجد که حال و حوصله مسجد رفتن و یا نشستن روی کف خیابان را نداشتند، از پشت پنجره‌های خانه‌های خود به دعای کمیل گوش می‌دادند.

آن شب حال عجیبی داشتم. هم ترس از برخوردهای احتمالاً آتشین آقاجون که منتظر گرفتن کارنامه من بود و هم ترس از خراب شدن موقعیت اعزام برای جبهه باعث شده بود که حسابی دل‌شکسته باشم و همراه با صدای سوزناک مداح شروع کردم به گریه و مناجات.

از یک جائی ‌به بعد دعا، دیگر حالم دست خودم نبود. بدون آنکه متوجه نگاه‌ها و حضور اطرافیانم باشم یاد حرف آن جوانک مزاحم خیابان افتادم که از دستش کتک خورده بودم و با کنایه گفت:

«اون خدائی که می‌گی کو دستتو بگیره؟»

بلند بلند و با سوز و گداز رو به خدا ‌گفتم:

ـ خدایا! خودت می‌دونی که خراب کردم. نه بنده خوبی برای تو بودم، نه پسر خوبی برای آقاجون و نه یه سرباز خوب برای امام. خودت می‌دونی اگه قبول نشم، همه ‌چی به اسم دین تو تموم می‌شه! پس خودت به ‌دادم برس!

البته کسی از اطرافیان و مردم حاضر در مجلس نمی‌دانست که منظور من از «قبول نشدن» امتحان ثلث سوم است، نه امتحان الهی؛ برای همین همه با نجواهای من بلند بلند گریه می‌کردند. مداح مشهور محل هم که از شیرین‌زبانی‌های یک نوجوان با خدا خوشش آمده بود، بدون اینکه من متوجه شوم میکروفون را طوری گرفته بود که حرف‌های من از بلندگوها پخش شود تا همه فیض ببرند! حتی خود او هم داشت با حرف‌های من گریه می‌کرد، ولی من که در حال خودم بودم و چندان متوجه اطراف نبودم. بلندتر رو به خدا گفتم:

ـ خدایا! حضرت ابراهیم با وجود اینکه پیغمبر تو بود، اما برای قوت قلبش و زیاد شدن یقینش از تو خواست که براش پرنده‌های مرده رو زنده کنی، و تو این کار و براش کردی. من که خواسته به این بزرگی ندارم. تو رود نیل ‌رو برای قوت قلب بنی‌اسرائیل و حضرت موسی شکافتی. من که اینو نمی‌خوام! تو حضرت یونس نبی ‌رو از شکم نهنگ نجات دادی، تو آهن‌ رو برای حضرت داود نبی نرم کردی، من که اینا ‌رو نمی‌خوام...

خودم می‌دونم کوتاهی کردم، اما من چیز مهمی نمی‌خوام، من که معجزه به این بزرگی نمی‌خوام. خودم کوچیکم، دعام هم کوچیکه. ‌خدایا! می‌شه برای اطمینان قلبم هم که شده، یه معجزه ازت ببینم. چون فقط یه معجزه نجاتم می‌ده. حالا دیگه همه آماده شنیدن دعای اصلی و آمین گفتن بودند:

خدایا بیا و بالاغیرتاً این نمره پنج درس حرفه من رو ده کن! اون وقت من هم یقین می‌کنم که هستی. به جان خودت اگه این کار رو بکنی، دیگه آدم خوبی می‌شم برات. دادن پنج نمره که برای تو کاری نداره. حتی اگر ورقه امتحانی سفید داده باشم مگه نه؟

ناگهان با صدای شلیک خنده اطرافیانم به خود آمدم. جمعیتی که با آن مقدمات دعای من، خود را برای شنیدن یک درخواست معنوی بزرگ مثل دعای ظهور حضرت و یا دعا برای ‌شفای یک مریض سرطانی آماده کرده بودند، وقتی فهمیدند من همه پیامبران خدا و معجزات را برای خدا ردیف کرده‌ام تا پنج نمره درسی در امتحان ثلث سوم به من بدهد، از خنده ریسه رفتند.

من که تازه به خودم آمده بودم، با دیدن اوضاع، سرخ و سفید شدم، سریع اشک‌هایم را پاک کردم و پا شدم و فلنگ را بستم؛ اما آن شب تا صبح خوابم نبرد. اولین نماز شبم را در پشت‌بام خانه خواندم. صبح شنبه هم ناامید از اینکه خدا بخواهد برای من معجزه‌ای را خلق کند، برای گرفتن کارنامه به مدرسه رفتم. می‌دانستم واقعاً‌ هیچ چیزی جز یک معجزه نمی‌تواند نجاتم بدهد. می‌دانستم که ورقه امتحانیم را تقریباً سفید تحویل مراقبین جلسه داده بودم و معلم حتی اگر دلش برایم می‌سوخت هم کاری از دستش برنمی‌آمد.

وارد مدرسه که شدم، نگاه‌های عجیب آقای کاوه، و بقیه معلم‌ها حسابی شرمنده‌ام کرد، کارنامه را که گرفتم، ماتم برد. وای! باورکردنی نبود خدا کار خودش را کرده بود و من حرفه و فن را 12 گرفته بودم. خیلی هیجان‌زده شدم. کارنامه را به سمت آقای کاوه بردم و پرسیدم:

ـ آقا اجازه این دو هست یا 12؟

او هم بدون اینکه سئوال مرا جدی بگیرد گفت:

ـ گم‌شو! نکنه توقع 20 داشتی!

پریدم و صورت پر آبله‌اش را بوسیدم. شوکه شده بود. بوسیدن معلم آن هم آقای کاوه بداخلاق نوبر بود.

بدون خداحافظی از معلم‌ها و آقای کاوه از مدرسه بیرون آمدم و در حالی که تمام مسیر مدرسه تا خانه را از این معجزه الهی گریه می‌کردم، تصمیم گرفتم از آن روز به بعد بنده خوب‌تری باشم و کمتر گناه کنم.

به خانه که رسیدم، دیدم آقاجون از قبل منتظرم است. انگار خود را برای چنین لحظه‌ای آماده کرده بود. برخلاف تصور او با احساس غرور و پیروزی و با صدای بلند سلام دادم. این سومین سالی بود که سلام‌هایم علیک نداشت، ولی از همان برادران «گرامی» یاد گرفته بودم که تحت هر شرایطی احترام آقاجون را حفظ کنم، حتی اگر زیر بار کتک باشم!

بعد هم با افتخار کارنامه‌ را دادم دست آقاجون. اول با غیظ نگاهی کرد، اما وقتی دید تیرش به سنگ خورده و من در خرداد قبول شده‌‌ام، کمی این پا و آن پا کرد و رویش را کرد به طرف دیگر حیاط و بلند بلند با خودش گفت:

ـ خر خودتی! بالاخره اونائی که شستشوی مغزیت دادن یه جائی باید تلافی می‌‌کردن، وگرنه قبول نمی‌شدی!

این حرف‌ها را رو به دیوار گفت، انگار نه انگار که من روبه‌رویش ایستاده بودم...

***

از آن روزی که به ‌خاطر قولی که به خدا داده بودم، برای آدم شدن و برای نزدیک‌تر شدن به معنویات رفتم سراغ رضا تا همراه او به جلسات درس اخلاقی که او می‌رفت برویم.

رضا یکی از بچه‌های خوب مسجد محلمان بود. یک بچه مسلمان واقعی و معنوی از شاگردان اختصاصی درس اخلاق. از همان قدیم‌ها همیشه‌ سعی می‌کرد یک جوری پای مرا هم به مجالس باز کند. خیلی با هم صمیمی بودیم. هر چه من شلوغ و جنجالی بودم، او آرام و متین بود. درست عین شهید امیر حجی. گاهی نکات اخلاقی و عرفانی را روی کاغذ برایم می‌نوشت تا در خلوت بخوانم.

ما دو تا چون همه جا با هم بودیم، معروف به «لولک و بولک» قهرمان‌های کارتونی برنامه کودک آن دوران شده بودیم. بارها با هم درباره آینده درسی و کاریمان صحبت کرده بودیم. هردو تصمیم داشتیم بعد از دوره راهنمایی، در دبیرستان رشته تجربی را دنبال کنیم و کنکور بدهیم و دکتر بشویم. همیشه سعی می‌کردیم در رسیدن به این هدف به هم کمک کنیم.

حتی قرار گذاشته بودیم که وقتی دکتر شدیم، برای مطبمان، ساختمانی دوطبقه را اجاره کنیم، اما سر اینکه مطب کداممان طبقه دوم باشد، توافق نداشتیم. اختلافمان هم بر سر این موضوع بود که صدای پای مراجعه‌کنندگان طبقه بالا حتماً مزاحم طبقه پائینی‌ها خواهد شد. برای همین قرار شد وقتی سیکل و بعد دیپلم گرفتیم و کنکور دادیم و دانشگاه قبول و دکتر شدیم، برای انتخاب طبقه مطبمان قرعه‌کشی کنیم! مادر رضا وقتی این صدای مشاجره‌های ما را از پشت در حیاط می‌شنید، حسابی کلافه می‌شد، می‌گفت:

ـ بابا! حالا بذارین دوره راهنمائی‌تون تموم بشه، سیکل بگیرین، بعد دیپلم بگیرین، بعد کنکور قبول بشین، بعد دکتر بشین، اون وقت سر اینکه مطب کدومتون طبقه دوم باشه، دعوا کنین.

***

بالاخره دوره تحصیلات مقطع راهنمائی با همه خاطراتش تمام شد. مدیر دبیرستان جدید ما از آن حزب‌‌اللهی‌های دو‌آتشه بود و صبح‌ها سر صف در مورد جنگ و شرایط آن و لزوم دفاع از کشور سخنرانی آتشینی می‌کرد. هر بار هم که سخنرانی او تمام می‌شد،  فردای آن روز چند نفری سر کلاس حاضر نمی‌شدند. بعداً معلوم می‌شد که آنها تحت تأثیر حرف‌های آقا مدیر به جبهه رفته‌اند. قرار بر این شد که بقیه بچه‌های مدرسه را که سال اولی بودند و امکان اعزام به جبهه را نداشتند، برای آموزش نظامی به پادگان بفرستند. من که می‌دانستم حتی اگر رضایت‌نامه آقاجون را هم برای اعزام به جبهه داشته باشم، مسئولین اعزام به این زودی‌ها مرا به دلیل سن کم و جثه کوچکم به جبهه نمی‌فرستند، سعی کردم به هر ترتیبی که شده مادرم را قانع کنم که با آقاجون حرف بزند تا حداقل به رفتن به پادگان آموزشی و طی دوره یک هفته‌ای رضایت بدهد.

آقاجون هم که فکر می‌کرد شاید با رفتن به پادگان آموزشی و دیدن سختی‌های این دوره از شر هوا و هوس جبهه رفتنم خلاص می‌شود، به همین حد رضایت داد و به این‌ترتیب از طرف دبیرستان به مدت یک هفته برای گذراندن دوره آموزش نظامی به پادگان اعزام شدیم و شیرین‌ترین لحظات زندگی من از همین پادگان آموزشی آغاز شد.

روز اول با تمرینات نظامی سخت، حسابی از ما زهرچشم گرفتند تا جائی که بعضی از بچه‌ها همان روز اول بریدند و ‌خواستند به خانه‌هایشان برگردند. هر روز کلاس‌های آموزشی مختلفی مثل اسلحه‌شناسی، تخریب، تاکتیک و ایدئولوژی داشتیم. مربی‌ها خیلی سختگیر بودند. ما تمام حرف‌های مربی‌ها را درست مثل درس‌های مدرسه یادداشت می‌کردیم. گاهی هم سر کلاس به‌ جای درس تئوری با تیراندازی و پرتاب گاز اشک‌آور، میزان آمادگی بچه‌ها را امتحان می‌کردند. هر ساعت این روزها پر بود از خاطراتی که فضای بیرون از پادگان و شهر و محیط زندگی را برای من غیرقابل تحمل می‌کرد.

مربی عقیدتی این پادگان از جمله انسان‌های وارسته و مخلصی بود که کمتر می‌شد مثل او را پیدا کرد. یک روز سر کلاس در میان درس‌ اخلاق و سرفصل‌های آموزشی خاطره عجیبی را برایمان تعریف کرد؛ خاطره‌ای که با شنیدن آن یاد «آقا»، یعنی پدربزرگم در تبریز و حرف‌هائی که مردم در مورد او می‌زدند، افتادم.

مربی عقیدتی‌مان حدیثی را تعریف کرد که معصوم می‌فرماید:

«اگر کسی چهل روز عمل خود را برای خدا خالص کند، خداوند چشمه‌های حکمت را بر قلب و زبانش جاری می‌گرداند» و به ‌قول او چشم بصیرت پیدا می‌کند.

بعد ‌هم گفت:

ـ توی دوره‌های آموزشی قبلی و در همین پادگان، وقتی این حدیث رو در روز اول برای رزمنده‌هائی که قرار بود بعد از گذروندن دوره چهل و پنج روزه به جبهه اعزام بشن، خوندم، توی صورت تک‌تکشون چنان نور معنویتی موج می‌زد که سر کلاس با شنیدن این حدیث صدای گریه‌شون بلند شد. یکی از این رزمنده‌های آموزشی که بیشتر از همه تحت تأثیر این حدیث قرار گرفته بود، از فردای اون روز به‌شدت گوشه‌گیر شد و مدام رنگ و چهره‌‌اش نسبت به روز قبل تغییر می‌کرد. همه می‌دیدن که این بنده خدا بعد از تموم شدن ساعات آموزش‌های نظامی سنگین روزانه، شب‌ها برای نماز شب بلند می‌شد و با وجود رزم‌ شبانه‌های متعدد و خستگی فراوون از خوابش می‌زند و در گوشه آسایشگاه مناجات می‌کرد. هرچی به روزهای پایانی این دوره آموزشی و آشنائی با این رزمنده نزدیک‌تر می‌شدیم، اون بنده خدا لاغر و لاغرتر و چهره‌‌اش نورانی‌تر می‌شد تا اینکه یک روز سر نماز جماعت از حال رفت و اونو به بهداری پادگان منتقل کردن؛ اما وقتی به هوش اومد، چشم‌هاش رو ‌بست و دیگه به صورت کسی نگاه نکرد. فقط گاهی قطرات اشک از گوشه چشماش روی گونه‌هاش جاری می‌شد. از اون روز به بعد، اون حتی موقع رزم ‌‌شبانه و مانور و رژه هم مدام سرش پائین بود تا نگاهش به صورت کسی نیفته.

مربی که دید ما حسابی جذب این خاطره اون شدیم ادامه داد و ‌گفت:

ـ تا اینکه یه روز،  دیگه به ستوه اومدم و اونو کشیدم یه گوشه‌ای و براش کلی حدیث خوندم که نباید به خودت این قدر سخت بگیری. باید میون جمع باشی و بین دنیا و آخرت رو یه جورائی جمع کنی. اسلام رهبانیت رو قبول نداره. ما نباید مثل مرتاض‌ها عمل کنیم. این عرفان نیست.

او که توی صورت من هم نگاه نمی‌کرد و فقط گاهی از شدت گریه شانه‌هایش می‌لرزیدند، بعد از کلی سکوت و تردید گفت:

ـ برادر! یادتون هست روز اول دوره آموزشی چه حدیثی رو برای ما خوندین؟

گفتم:

ـ بله یادمه، چون این حدیث رو توی شروع همه دوره‌ها می‌خونم، اما این موضوع چه ربطی به حال و روز و مریضی و این گوشه‌گیری تو داره؟

باخجالت و احتیاط گفت:

ـ برادر! این چیزی که می‌خوام بگم یه رازه. خواهش می‌کنم تا زنده‌ام به کسی نگین.

من هم به او قول دادم که تا زنده است راز او را به هیچ ‌کسی نگویم. یادم می‌آید که حتی برایش قسم هم خوردم. کنجکاو بودم ببینم واقعاً چه اتفاقی برای او افتاده که این حال را پیدا کرده است. وقتی مطمئن شد که رازدار خوبی برای او خواهم بود، گفت:

ـ از اون روز که این حدیث‌ رو از شما شنیدم، سعی کردم که نه فقط برای چهل روز، بلکه دیگه برای همه عمرم، کارهام خالص و برای خدا باشه. هر روز که می‌گذشت، بیشتر از مناجات و نمازم لذت می‌بردم تا اینکه دیدم از یه جائی به بعد چشم‌هام دارن چیزهائی رو می‌بینن که من طاقت دیدن اونارو ندارم.

مربی‌ گفت:

ـ وقتی این جمله رو از اون شنیدم، بهتم زد، چون اینها اوصاف و مراتبی از سلوک اولیای خدا بود و وعده خدا حقه . حتماً این برادر مصداق همان جمله‌ایه که امام گفته‌اند: «برخی از رزمنده‌های ما ره صد ساله عرفا را یک‌شبه طی کرده‌اند.»

باکنجکاوی از او پرسیدم:

ـ برادرم! مگه چی می‌بینی که این قدر از همه دوری می‌کنی و همیشه سرت پائینه؟

او بعد از مقداری مِن‌مِن کردن و تردید گفت:

ـ اگه چشمام کور بشن بهتر از اینه که ببینم صورت بعضی از دوستام سیاهه یا شبیه موجودات عجیب و غریبه.

این جمله را که گفت بغضش بیشتر ترکید و گفت:

ـ به ‌خدا دیگه طاقت ندارم.

به او گفتم:

ـ این که گریه نداره. خدا دوستت داشته که به این مقامات معنوی رسیدی. تو چشم برزخی پیدا کرده‌ای. عرفا سال‌ها زحمت و ریاضت می‌کشن تا به اینجا برسن. قدر خودت رو بدون. حالا پاشو دیگه گریه نکن صورتت رو بشور بریم سر کلاس. به کسی هم چیزی نگو.

اما وقتی دیدم او هنوز گریه می‌کند و حتی به صورت من هم نگاه نمی‌کند، کلافه شدم و  گفتم:

ـ ببین عزیزم! توی چشمای من نگاه کن. باهات حرف دارم.

اما او باز پرهیز کرد. دیگر ناراحت شدم و باتندی گفتم:

ـ توی صورت بچه‌ها نگاه نمی‌کنی عیبی نداره، اما من معلم توام. من بودم که این حدیث رو به تو یاد دادم. نگام کن، می‌گم باهات حرف دارم.

سرش را آهسته بالا آورد. پلک‌هایش را باز کرد، چشم‌هایش از گریه سرخ شده و پف کرده بودند. بعد درحالی‌که هق‌هق می‌کرد گفت:

ـ برادر! کاش این حدیث‌رو یادم نداده بودین. ببخشین. چون صورت خود شما‌رو هم بعضی وقتها یه‌جوری می‌بینم. شرمنده‌ام. تورو خدا بذارین من از اینجا برم!

مربی این خاطره را درحالی برای ما تعریف می‌کرد که چشم‌های خودش هم پر از اشک شده بودند. حالا دیگر همه، حتی بچه‌های تُخس کلاس هم با حرف‌ها و نصیحت‌های او داشتند گریه می‌کردند. کلاس که تمام شد و همه رفتند، سراغ مربی رفتم و پرسیدم:

ـ آقا اجازه! می‌شه اسم و آدرس این بنده خدا رو به من بدین من برم ببینمش؟

مربی سرش را با شرمندگی بالا آورد و گفت:

ـ من که گفتم قول داده بودم تا زنده است این ماجرا را برای کسی تعریف نکنم. احتمالاً منظورم رو متوجه نشدی. همین چند وقت پیش این برادر ما توی یه عملیات شهید شد. برای همین هم من قصه‌اش رو برای شما تعریف کردم.

ناامید برگشتم پیش بقیه بچه‌ها. همه به خط شدیم و در چهار ستون به سمت سالن غذاخوری حرکت کردیم. در بین راه این سرود را ‌می‌خواندیم و رژه می‌رفتیم.

 «با سلام و با درود بی‌کران (الله)

 به خمینی رهبر مستضعفان (الله)

آب زمزم بر لب لب‌تشنگان (الله)»

در بین مسیر ناگهان در کنار ستون نگاهم به جوانی خوش‌سیما  افتاد که با لبخند داشت رژه ما را تماشا می‌کرد. بی‌اختیار از ستون خارج شدم و به سمت او رفتم. نه فقط من، بقیه بچه‌ها هم از ستون خارج شدند و به سمت او ‌رفته و با او دست ‌‌می‌دادند. بعضی‌ها هم با او روبوسی می‌‌کردند. انگار مثل آهن‌ربا همه را جذب می‌کرد. شاید هم مثل یک گل ‌خوش آب و رنگ که زنبورها را به سمت خود می‌کشد. واقعا لباس ‌فرم سبز‌رنگ سپاه برازنده قامت و صورت نورانی او بود. او هم متواضعانه با بچه‌ها خوش و بش می‌‌کرد.

جلو رفتم و سلام دادم. سلامم را علیک گفت و نگاهی به لباس‌ها و پوتین‌های گله‌گشادم انداخت و دستی به سرم کشید و پرسید:

ـ پوتین درست و حسابی نداشتن بهت بدن؟

گفتم:

ـ آقا اجازه؟ نخیر. اندازه پام نداشتن.

خندید و گفت:

ـ لازم نیست اینجا دیگه بگی آقا اجازه. من کوچیک شما رزمنده‌ها هستم.

وقتی من را هم جزو رزمنده‌ها حساب کرد کلی ذوق کردم. نفهمیدم چه کاره بود، اما بقیه‌ مربی‌های آموزشی پادگان به‌شدت به او احترام می‌گذاشتند.

بعد از دقایقی مربی‌ها از او اجازه خواستند تا بچه‌ها را مجدداً سر صف برگردانند و او با لبخند رضایت داد، اما دست مرا گرفت و پرسید:

ـ بچه کجائی برادر؟

گفتم:

ـ آقا اجازه؟ نه آقا اجازه نه. من بچه نارمکم. شمیران‌نو! منطقه‌4.

لبخند شیرینی بر لبانش نشست و گفت:

ـ اتفاقاً من هم بچه اون محلم. مسجد ثامن‌الائمه!

خوشحال شدم و گفتم:

ـ آقا ببخشین. من باید برم سر صف رژه. چطور می‌تونم دوباره شمارو ببینم؟

گفت:

ـ شب که اومدی دعای کمیل توی حسینیه، آدرسم رو بهت می‌دم. دوره‌ آموزشی که تموم شد، اگه خواستی بیا مسجد بهم سر بزن.

از خوشحالی بال درآوردم. در طول چند روز باقیما‌نده از دوره، همه در مورد «نجفعلی» و خصوصیات اخلاقی و فضایل معنویش حرف می‌زدند.

یکی از مربی‌ها ‌می‌گفت:

ـ برادر «نجفعلی» به‌قدری با حجب و حیاست که هیچ‌ کسی اون رو حتی با زیرپیراهنی و یا تو صف دستشویی ندیده. البته شاید برای شماها خنده‌دار باشه، اما این اوج حیای یک مؤمن را نشون می‌ده.

یکی دیگر از مربی‌ها می‌گفت:

ـ تا حالا کسی حتی یک حرف اضافی یا بی‌مورد از اون نشنیده.

خلاصه همه شیفته مرام او بودند.

آن شب موقع دعای کمیل او را دیدم که سجده رفته بود و زار زار داشت گریه می‌کرد. بعد از دعا نشانی خانه‌شان را از او گرفتم. حس می‌کردم باید کاره‌ای باشد و بتواند برای اعزامم به جبهه کاری بکند، اما خودش چیزی را لو نداد و فقط می‌گفت:

«من خادم رزمنده‌ها هستم.»

بالاخره دوره یک‌ هفته‌ای‌ آموزشی ما تمام شد و برگشتیم به مدرسه، اما در کمال تعجب، از کل بچه‌های مدرسه جز کلاس اولی‌ها کسی در مدرسه نمانده بود. بیشتر بچه‌های سوم و چهارم داوطلبانه به جبهه اعزام شده بودند. کار به جائی رسید که بالاخره دبیرستان ما را به علت اینکه تعداد دانش‌آموزانش از حد نصاب افتاده بود، منحل کردند و ما مجبور شدیم به دبیرستان دیگری برویم.

در همان روزها تلاش‌های جدیدی را برای گرفتن اعزام شروع کردم، اما باز از جثه و کمی سنم ایراد گرفتند. رضایت‌نامه والدین و یا حتی کپی شناسنامه را می‌شد با تقلب ردیف کرد، اما برای جثه نمی‌شد کاری کرد. فکر کردم بروم در خانه «نجفعلی»، همان مرد سپاهی باصفایی که در پادگان دیده بودم، به این امید که شاید او بتواند کمکم کند. پرسان‌پرسان کوچه‌شان را پیدا کردم و زنگ در خانه‌شان را زدم. با خودم می‌گفتم:

«خدا کنه خودش بیاد و در رو باز کنه چون من که اسم این بنده خدا رو هم یادم رفته. چی باید بگم؟ بگم با کی کار دارم؟»

از بدشانسی من خانمی آمد و در را باز کرد. با دیدن او من بیشتر هول شدم و بدون اینکه سلام بدهم گفتم:

ـ منزل برادر چیز اینجاست؟ یعنی آقای چیز هستند؟ نجفی! نه مظفری!

آن خانم که خیلی هم محجبه و باحیا بود، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و به صورتم نگاه کند، گفت:

ـ به نظرم آدرس رو اشتباهی اومدین!

ناامید شدم و ناراحت سرم را پائین انداختم و با خود گفتم:

«شاید اصلاً اون بنده خدا آدرس سرِ کاری به من داده و خواسته بود دست به سرم کنه من چقدر ساده بودم.»

عذرخواهی کردم و برگشتم. چند قدم که دور شدم. با ناامیدی دوباره به پشت سرم نگاه کردم اما با شگفتی دیدم که آن بنده مؤمن خدا با لبخندی دلنشین سرش را کج کرده و از آستانه در با لبخندی دارد به من نگاه می‌کند. با مهربانی گفت:

ـ برادر چیز، نه! من مظفر نجفعلی هستم!

دویدم به سمتش و او را در آغوش کشیدم. انگار سال‌ها بود که او را می‌شناختم. بغضم ترکید. در همان آستانه در سیر تا پیاز زندگی و کل‌کل‌های آقاجون با من و دوندگی‌هایم برای جبهه رفتن و مشکلاتم برای مسجد و بسیج رفتن را برایش تعریف کردم. او فقط گوش داد. آخرسر که حرف‌هایم تمام شدند و احساس کرد که دیگر سبک شده‌ام، گفت:

ـ با آقاجونت مهربون باش! هر چی هم اخلاقش تند باشه، پدرته! با تقلب هم جبهه نری بهتره من خودم امروز عازم جبهه‌ام و دیگه تهران نیستم که بتونم برات کاری بکنم!

همین که شنیدم که می‌خواهد به جبهه برود، بند دلم پاره شد، چون تازه به استاد اخلاق و تکیه‌گاه معنوی دلخواه خود رسیده بودم. ته دلم می‌دانستم اگر پایش به جبهه برسد، دیگر دستم به او نخواهد رسید و حتماً شهید خواهد شد. کلی گریه و التماس کردم که مرا هم با خودش ببرد. نمی‌دانم چرا قبول نکرد و تنها چیزی که گفت این بود که:

ـ قول می‌دم اگه برگشتم ان‌شاءالله، دفعه بعد تو رو هم با خودم به جبهه ببرم.

بعد هم چند نصیحت اخلاقی کرد که آویزه گوشم کنم. وقت خداحافظی رسید. به امید روزی که برگردد و خودش اعزام مرا برای رفتن به جبهه بگیرد از او جدا شدم و به سمت خانه رفتم.

از آن روز به بعد، دیگر در خانه حرف جبهه و گرفتن رضایت‌نامه را هم نزدم. همه تعجب می‌کردند که چرا من دیگر از جبهه حرفی نمی‌زنم.

چند وقتی از آن ماجرا گذشت تا اینکه صدای مارش عملیات از رادیو بلند و عملیات خیبر آغاز شد. می‌دانستم «مظفر نجفعلی» و خیلی‌های دیگر مثل «براتعلی گرامی»، یکی از برادران گرامی‌ همسایه محله ما که نقش مهمی در تربیت و شکل‌گیری شخصیت من داشتند، در این عملیات حضور دارند. حتی حاج‌آقا «فیض‌آبادی»، روحانی باصفائی که تابستان‌ها از قم برای تبلیغ و تربیت نسل نوجوان به محل ما می‌آمد، در این عملیات حضور داشت. خوب یادم می‌آید که او بعد از تمام شدن کلاس قرآن، عبایش را کنار می‌گذاشت و مثل یک معلم‌ رزمی با عمامه و قبا، ده‌ها بچه قد و نیم‌قد محل را به خط می‌کرد و تا انتهای خیابان اصلی رژه می‌برد و در راه برایمان سرود مي‌‌خواند. اولین حدیثی که یادمان داد این بود که پیامبر فرمودند:

«من برای مکارم اخلاق مبعوث شدم.»

می‌گفت همه‌ چیز از اخلاق شروع و به اخلاق ختم می‌شود.

چند روزی که از شروع عملیات خیبر گذشت، اخبار شایعه شهادت تک‌تک بچه‌ها‌ی محل می‌رسید. «براتعلی گرامی» و «فیض‌آبادی» و خیلی‌های دیگر! اما جنازه آنها نیامد تا اینکه معلوم شد پیکر اکثر آنها در عقب‌نشینی جا مانده است. آن روزها نوحه عجیب و سوزناکی از بلندگوهای مسجد پخش می‌شد:

«ای از سفر برگشتگان!

کو شهیدان ما؟ کو شهیدان ما؟»

با این نوحه در خانه می‌نشستم و زار زار گریه می‌کردم.

یک روز که برای نماز به مسجد جامع محل رفته بودم، با دیدن عکس و حجله «نجفعلی» بهت‌زده شدم. بهت که نه، بیچاره شدم. او را عاشقانه دوست داشتم. زیر عکسش نوشته بودند:

«پرواز فرمانده رشید سپاه اسلام، شهید مظفر نجفعلی.»

تازه متوجه شدم که او یک رزمنده عادی نبوده و فرمانده سپاه منطقه بوده است. خیلی‌ها مقابل حجله ‌او تجمع کرده بودند و هرکسی خاطره‌ای را از او تعریف می‌کرد. یکی از تواضع و فروتنی او می‌گفت، دیگری از مهارت نظامی او و یکی دیگر از مهارت موتور سنگین‌سواریش. او شخصیت جامعی داشت که در محل ما نظیر نداشت.

همه عزادار بودند. حتی اراذل و اوباش معروف محل، لباس مشکی پوشیدند و در ختم او شرکت کردند. از اینجا بود که بیشتر با اخلاق و مرام او آشنا شدم. این چه کسی بود که هم استاد عرفان محسوب می‌شد، هم جوانمرد و لوتی؟ همه او را دوست داشتند. می‌گفتند در جزیره مجنون اول یک تیر به پایش خورد و بعد یکی به شکمش و بعد به حالت سجده افتاد و شهید شد و جنازه‌اش هم همان‌ جا ماند.

با شهادت او همه امیدهایم به اعزام را حداقل تا چند وقت بعد و بزرگ‌تر شدن از دست دادم.

هر وقت از تنهائی غصه‌ام می‌گرفت، عکس امام را مقابلم می‌گذاشتم و حسابی گریه می‌کردم تا خالی شوم. آن شب در کنار عکس امام، عکس‌های «نجفعلی»، «فیض‌آبادی» و «گرامی» را هم جلویم گذاشتم و هق‌هق گریه کردم. صحبت‌های امام که شروع شد، جلوی تلویزیون نشستم. انگار داشت با من حرف می‌زد. از تنهائیش در دوران مبارزه و توکل به خدا و از مظلومیت کشورمان در برابر دشمنان صحبت کرد و بعد خطاب به رزمنده‌ها ‌گفت:

«من وقتی چهره‌های نورانی شما جوانان رزمنده را می‌بینم غبطه می‌خورم.»

وقتی که امام صحبت می‌کرد، همه رزمنده‌ها و حضار محو صورت او شده بودند و گریه می‌کردند. من هم گریه‌ام شدیدتر شد. در همین موقع، آقاجون بی‌هوا وارد اتاق شد و از دیدن گریه‌ شدید من ماتش برد. شاید به نگاه عاشقانه من به این پیرمرد غبطه می‌خورد. نمی‌دانم چرا برخلاف همیشه تندی نکرد و متلکی چیزی بارم نکرد. چند قدم به سمت تلویزیون رفت که آن را خاموش کند، اما پشیمان شد. انگار فهمیده بود من امام را بیشتر از او دوست دارم. نفس عمیقی کشید و سیگارش را روشن کرد و بعد از آنکه نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت، از اتاق خارج شد.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: کتاب آدم‌باش
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۹ساعت 10:40  توسط مسعود ده نمکی  |