مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل اول (من و جنگ و آقاجون!)

(بخش پنجم)

برخلاف مدرسه دوره راهنمائی و کلاس اول دبیرستان، این دبیرستان شهید کاظمی جدید فضای متفاوتی داشت. غیر از مدیر تقریباً بی‌خط و حزب بادَش، بعضی از معلم‌ها هم با نیش و کنایه از انقلاب و مسائل جامعه یاد می‌کردند. و او هم هیچ واکنشی از خود نشان نمی‌داد از همه بدتر معلم ریاضی مدرسه، آقای «مستقیم» بود که من به او به خاطر حرف‌ها و کارهایش، آقای غیرمستقیم می‌گفتم. او در کلاس تا می‌توانست به‌ جای درس دادن، به مسائل سیاسی و گرانی‌ها می‌پرداخت. همیشه هم شعر معروفی را زیر لب زمزمه می‌کرد که:

«جبر و حساب و هندسه

هر سه بلای مدرسه.»

دقیقاً هم همین ‌طور شده بود. چون خودش هم معلم جبر بود، هم هندسه و هم ریاضیات جدید.

یکی دو ماهی که از سال تحصیلی ‌گذشت، آقای مستقیم که متوجه شد من مسئول انجمن اسلامی مدرسه هستم نیش و کنایه‌هایش را بیشتر ‌کرد. از پشت سرم با ایما و اشاره ادا درمی‌آورد تا همه بخندند. من هم که می‌دیدم کنایه‌هایش را دارد از حد می‌گذراند، گاهی با او به بحث سیاسی می‌پرداختم. بچه‌ها هم از خدا خواسته برای اینکه وقت کلاس گرفته شود و او فرصت نکند امتحان شفاهی بگیرد، به کوره این اختلاف سیاسی می‌دمیدند. وقتی در جواب بعضی حرف‌ها و استدلال‌های من عاجز می‌ماند، مرا از کلاس بیرون می‌کرد.

یک ‌بار سر کلاس از شرایط سخت جنگ و ادامه آن طوری حرف ‌زد که انگار ایران شروع‌کننده جنگ بوده و صدام بی‌گناه است. باکنایه ‌گفت:

ـ گول این صدای مارش عملیات‌ رو نخورین. اینا شکست هم که می‌خورن، مارش پیروزی می‌زنن.

این حرف را که زد، دیگر طاقت نیاوردم. بلند شدم و باعصبانیت گفتم:

ـ آقا اجازه! شما از دولت پول می‌گیرین که جبر و حساب به ما یاد بدین، نه اینکه سر کلاس طرف صدام رو بگیرین و از مظلوم حساب بکشین.

تا این حرف را زدم، بعضی از بچه‌های کلاس هم که اتفاقاً اصلاً آدم‌های سیاسی نبودند برای اینکه او را بیشتر عصبانی کنند، برای من دست زدند. او هم به جای ادامه بحث با لهجه شیرین آذریش گفت:

ـ پاشو پسر! من از ریش نداشته تو نمی‌ترسم. برو توی حیاط برای خودت شعار بده. سر کلاس من هم دیگه نیا!

چون پیر بود، حتی وقتی از کلاس بیرونم هم می‌کرد، همیشه حرمتش را حفظ می‌کردم. باناراحتی وسایلم را جمع کردم و گفتم:

ـ آقا اجازه! می‌شه به‌ جای درس ریاضی یه سئوال سیاسی بپرسم؟

خوشحال شد و گفت:

ـ حالا آدم شدی. بپرس.

گفتم:

ـ می‌شه کلمه «روشنفکری» و آزادی بیان رو برای من معنی کنین؟

تا این حرف را شنید، باعصبانیت گچ تخته را که دستش بود، به طرفم پرت کرد و گفت:

ـ گم‌شو برو بیرون، چماقدار!

با این کار و حرفش کلاس از خنده منفجر شد.

درحیاط مدرسه راه می‌رفتم و غر می‌زدم. تا اینکه مدیر مدرسه وقتی مرا دید، پرسید:

ـ چی ‌شده؟ چرا توی حیاطی؟

گفتم:

ـ آقای مستقیم معلم حسابمون مثل همیشه تحمل حرف حساب نداشت بیرونم کرد.

با لحن جانبدارانه‌ای گفت:

ـ ببین برادر! آقای مستقیم به ‌عنوان معلم نمونه منطقه انتخاب شده. فردا هم رئیس منطقه برای تقدیر از ایشون به مدرسه ما میاد. خوش ندارم بچه‌های انجمن اسلامی دردسر درست کنن!

برای اینکه گیر بی‌خودی ندهد، با علامت سر گفتم «چشم».

فردای آن روز زنگ اول و بعد از مراسم صبحگاه، آقای مستقیم قرار بود از بچه‌های کلاس امتحان جبر بگیرد. بچه‌های کلاس به خیال اینکه در زنگ اول، احتمالاً امتحان به‌ خاطر مراسم تقدیر از آقای مستقیم لغو می‌شود، درست و حسابی درس نخوانده بودند، اوّل پنج دقیقه من قرآن خواندم، آن هم آیاتی از سوره منافقون. آقای مستقیم هم که خوب می‌دانست من چرا این آیه‌ها را انتخاب کرده‌ام، از دور به من چشم‌غره می‌رفت اما سخنرانی رئیس منطقه و اهدای جایزه ده دقیقه بیشتر طول نکشید.

بچه‌ها وقتی فهمیدند مراسم زود تمام می‌شود، دست به دامن من شدند و به التماس افتادند که:

ـ تورو خدا برو یه برنامه اجرا کن و نذار بریم سر کلاس، وگرنه کار همه‌مون زاره.

من هم از سر دلسوزی و کمی هم شیطنت شرط کردم که هرچه ‌من گفتم، باید آنها تکبیر بگویند. همه این شرط را قبول کردند.

پشت بلندگو رفتم و از طرف انجمن اسلامی و سایر بچه‌های مدرسه این حُسن انتخاب را به رئیس منطقه و معلمان و بچه‌ها تبریک گفتم. با این حرفم گل از گل آقای مستقیم شکفت. فکر کرد ترسیده و از حرف‌های دیروزم پشیمان شده‌ام. اما در ادامه گفتم:

ـ البته ما از رئیس منطقه می‌خواهیم که به بعضی از معلم‌ها در کنار اهدای جایزه، یاد هم بدهند که بیت‌المال چیست و چه مسئولیتی نسبت به آن دارند و به بعضی از آنها یاد بدهند که در کنار دو ساعت بحث سیاسی و حرف‌های نیش و کنایه‌دار به رزمنده‌ها و انقلاب، ده دقیقه‌ هم به کار اصلیشان یعنی درس دادن بپردازند. در کنار درس حساب دادن به بچه‌ها دو دقیقه هم به حساب خودشان برسند که پیش خدا و خون شهدا چه پاسخی خواهند داشت و چرا به جای دفاع از مدافعان کشور، در کنار صدام و بعثی‌ها قرار می‌گیرند؟ در کجای دنیا به خائنین جایزه می‌دهند و برایشان هورا می‌‌کشند؟

و حرفم که تمام شد با اشاره ابرو به بچه‌ها فهماندم که الان وقت تکبیر گفتن است. بچه‌های کلاس از اینجای بحث به بعد، مدام در وسط حرف‌های من گاهی دست ‌زدند و گاهی تکبیر می‌گفتند.

مدیرمان، مدام به ساعتش نگاه می‌کرد که به من بفهماند که وقت تمام شده است، اما رئیس منطقه که انگار از حرف‌های من خوشش آمده بود، گاهی با تکان دادن سر، بدون اینکه بداند منظور من از آن حرف‌ها آقای مستقیم یعنی معلم منتخب آنهاست، حرف‌های مرا تأیید می‌کرد و لبخند می‌زد و آقای مستقیم این پا و آن پا می‌کرد تا مراسم تمام شود و سر کلاس به خدمت من و بقیه برسد.

اگر سخنرانیم تمام می‌شد، حتماً کلاس زنگ اول دایر می‌شد. زدم به صحرای کربلا و به یاد جبهه‌ها و شهدای عملیات اخیر شروع به نوحه‌خوانی کردم. بچه‌ها هم با شوری بیشتر از همیشه سینه زدند. بالاخره آن‌‌قدر شور گرفتیم تا ساعت زنگ اول تمام و امتحان لغو شد.

با این کار، از فردای آن روز مجبور شدم درس‌های کلاس آقای مستقیم را بدون حضور در کلاس خودم بخوانم. سخت بود و نمی‌شد، اما اینکه می‌گویند خدا چاره‌ساز است، راست است.

مسجد محل نزدیک دانشگاه علم و صنعت بود و تعدادی از دانشجوهای مذهبی دانشگاه برای نماز به مسجد ما می‌آمدند. یکی از این دانشجوها وقتی متوجه مشکل من شد، از فردای آن روز شروع کرد به من درس جبر و حساب دادن. گاهی با او قبل از نماز جلوی در مسجد می‌نشستم و درس می‌خواندم تا در مسجد باز شود. البته رضا هم گاهی برایم جزوات درسیش را می‌فرستاد تا از درس عقب نمانم.

عصرها بعد از مدرسه در کارخانة کلید پریزسازی کار می‌کردم. یکی از کارگرهای افغانستانی مهاجر شاغل در این کارگاه، مهندس شیمی بود، اما به علت جنگ در افغانستان در ایران کارگری می‌کرد. اوایل نمی‌دانستم که آنها مجاهد هستند و با همو‌طنان افغانی دیگر خود تقسیم کار کرده‌اند‌ و نوبتی برای کار به ایران و بعد برای جنگ به افغانستان می‌روند؛ اما بیشتر که با آنها آشنا شدم و آنها هم از شرایط درسی من آگاه شدند، در خواندن درس‌ها کمکم کردند.

حکایت آشنائی من با آنها هم جالب بود. بعضی از کارگرهای ایرانی کارگاه عادت داشتند سر کار نوار ترانه‌های خواننده‌های طاغوتی را آن هم با صدای بلند گوش کنند. رئیس کارگاه هم که یک مهندس مایه‌دار بود، در جواب اعتراض من ‌به این کار آنها می‌گفت:

ـ اینجا که پادگان نیست. همه آزادن هر چی می‌خوان گوش کنن.

من هم از فردای آن روز برای استفاده بهینه از این فضای آزاد یک ضبط صوت بزرگ سر کار بردم و نوار آهنگران و کویتی‌پور پخش می‌کردم تا اینکه کار به جنگ صوتی کشید! یعنی هر طرف از لج طرف دیگر ضبط بزرگ‌تر و باندهای قوی‌تری را سر کار ‌می‌آورد.

یک روز راه‌ حل بهتری به فکرم رسید و با پول توجیبیم برای سرکارگر کارگاه که از همه به شنیدن این ترانه‌ها معتادتر بود، یک هدفون خریدم و به او هدیه دادم. او هم به رگ غیرتش برخورد و دیگر صدای ضبط‌صوتش را کم کرد و از آن روز به بعد با هم دوست شدیم.

اما در آن سوی کارگاه، کارگرهای افغانستانی از نوحه‌های من خوششان آمد و شروع به تبادل نوار و در قبالش درس دادن به من کردند. تا اینکه موقع امتحانات ثلث اول رسید. آقای مستقیم خودش مستقیماً بر برگزاری امتحانات نظارت داشت. او این وسط انگار فقط مراقب من بود که ببیند با این همه اخراج از سر کلاس، چطور امتحان خواهم داد. هر بار که از بالای سرم رد می‌شد و می‌دید که جواب سئوال‌ها را بلدم و دارم تند تند می‌نویسم، سرخ و سفید می‌شد. یک‌ بار هم با قدم‌های آهسته از پشت سر به من نزدیک شد تا ببیند که تقلب می‌کنم یا نه؟ اما وقتی دید که نخیر، من بدون توجه به او دارم ورقه‌ام را پر می‌کنم، باعصبانیت و با همان لهجه غلیظ ترکی گفت:

ـ بلند شو! کف دست‌هات رو ببینم.

دست‌هایم را جلو بردم. وقتی دید چیزی روی آنها ننوشته‌ام بیشتر عصبانی شد و جیب‌هایم را گشت و وقتی هیچ‌ برگه تقلبی را پیدا نکرد و کنف شد آهسته گفت:

ـ مارمولک! این درس‌ها رو کی بهت یاد داده؟

من هم یاد حرف‌های سر کلاسش افتادم. همان روزی که بحث وجود «امدادهای غیبی» در جبهه را دست انداخته بود. گفتم:

ـ آقا اجازه!  امدادهای غیبی که فقط تو جبهه‌ها نیس!

از گوشه چشمش نگاه تحقیرآمیز، ولی توأم با تأملی به من انداخت. بعد سرش را به علامت تهدید تکان داد و رفت.

گرچه می‌دانستم به اندازه نمره 16 پاسخ سئوالات را درست نوشته‌ام، اما در کارنامه برایم نمره 10 ثبت کرد، باز خدا پدرش را بیامرزد که به قول خودش روشنفکر بود و نمره تک به من نداد.

بعدها آقای مستقیم وقتی شنید اعزام گرفته‌ام و عازم جبهه هستم، سرکلاس، درس را تعطیل و سخنرانی را شروع کرد:

ـ درسته که من از آنتن‌ها خوشم نمیاد، ولی تو پسر شجاعی هستی حیفه که بری روی مین و تیکه‌ تیکه بشی. اگه بمونی و درس بخونی حتماً یک چیزی می‌شی. از من گفتن بود.

***

همچنان غرق در خاطرات روزهای قبل از اعزامم بودم که با تنه «حجت»، یکی از بچه‌های مسجد به خود آمدم. ماشین به ایستگاه راه‌آهن رسیده بود. پیاده شدیم و رفتیم داخل سالن انتظار. ایستگاه راه‌آهن پر بود از پدر و مادرهائی که برای بدرقه فرزندانشان به آنجا آمده بودند. با دیدن صحنه‌های خداحافظی رزمنده‌ها با خانواده‌هایشان، تنهائیم‌ را بیشتر حس کردم و بغضم گرفت.

حتی پدر سعید هم که سر اعزام گرفتن سعید با او دعوایش شده بود دامادشان را به همراه خواهرش از طرف بقیه خانواده برای بدرقه او فرستاده بود‌. تفکر پدر سعید اصلاً با افکار انقلابی و حزب‌اللهی سعید جور نبود. سعید در دبیرستان ما و قبل از «حجت» و من مسئول انجمن اسلامی بود. او تازه در دانشگاه قبول شده بود، اما وقتی بیشتر از ده‌ نفر از بچه‌های مسجد با هم تصمیم به اعزام گرفتیم. سعید هم بی‌خیال دانشگاه شد. از مسئول پایگاه گرفته تا بقیه اعضای شورای بسیج مسجد، همه با هم رفتیم پایگاه شمیرانات برای گرفتن اعزام.

از بین این جمع دو سه نفر از بچه‌ها برای بار چندم بود که اعزام می‌شدند، اما من و سعید و چند نفر دیگر چون دفعه اولمان بود با کلک و پارتی‌بازی توانستیم اعزام بگیریم. سعید وقتی رفت خانه و خبر اعزام گرفتنش را داد، پدرش از ناراحتی پس افتاد و حالش طوری بد شد که بنده خدا را در بیمارستان بستری کردند، ولی او دل به دریا زد و هر طور بود خودش را به راه‌آهن رساند.

اما پدر و مادر مجید با بقیه فرق داشتند و خودشان مشوق اصلی او برای رفتن به جبهه بودند. آنها برای بدرقه مجید با دسته‌گل و شیرینی به ایستگاه راه آهن آمده بودند. وقتی آنها را دیدم، با خود گفتم:

«خوش به حالش! انگار داره می‌ره مکه!»

مجید اصلاً مثل من اضطراب نداشت. پدر و مادرش مثل شیر پایش ایستاده بودند. عقربه ساعت بزرگ ایستگاه داشت به چهار نزدیک می‌شد. با خود فکر کردم اگر قطار تأخیر داشته باشد و سر ساعت حرکت نکند، بیچاره می‌شوم. آخر همه چیز را برای این دقیقه‌های باقیمانده لحظه به لحظه برنامه‌ریزی و هماهنگ کرده بودم.

از چند روز قبل از اعزام هر روز خرد خرد پیراهن و شلوار و جوراب و زیرپیراهن‌هایم را روی هم می‌پوشیدم و می‌بردم در دفتر انجمن اسلامی مدرسه پنهان می‌کردم تا روز اعزام احتیاجی به حمل آنها از خانه نداشته باشم که آقاجون و مامان شک کنند. دیشب هم اصلاً تا صبح خوابم نبرد. دلم برای مادرم می‌سوخت، چون می‌دانستم از فردا بعضی از فامیل یا همسایه‌ها همه کاسه و کوزه‌های فرار مرا سر او خواهند شکست. مامان هم که زبان فارسی را دست و پاشکسته بلد بود و نمی‌توانست جواب نیش و کنایه‌های دیگران را بدهد، این جور موقع‌ها از سر ناچاری می‌رفت و در گوشه آشپزخانه هق‌هق‌ گریه می‌کرد.

دیشب برادر کوچک‌ترم را که چهار پنج سال بیشتر نداشت کنار خودم خواباندم و به جای قصه شنگول و منگول قصه پسری را برایش تعریف کردم که برای رفتن به جبهه مجبور بود بدون خداحافظی از خانواده و خواهر و برادرهایش از خانه فرار کند.

چون سر و زبان حسابی نداشت، برای همین تنها محرمی بود که راز فرارم را می‌توانستم به او بگویم. مطمئن بودم اگر هم چیزی از دهانش بپر‌د، کسی باور نمی‌کند و نقشه‌ام لو نمی‌رود. شاید یک جورهائی داشتم خودم را خالی می‌کردم. آخرهای قصه بود که یک وقت به خودم آمدم و دیدم برادر کوچکم دارد برای قهرمان قصه من گریه می‌کند. خودم هم با قصه خودساخته‌ام گریه‌ام گرفته بود.

صبح موقع بیرون آمدن از خانه به اسم مدرسه، تک‌تک خواهر و برادرهای قد و نیم‌قدم را که همه در یک اتاق دوازده متری خوابیده بودند، سیر نگاه کردم. مامان مثل همیشه در آشپزخانه سفره را پهن کرده و منتظر بود تا بچه‌ها بیدار شوند و صبحانه بخورند و به مدرسه بروند. بنده خدا مثل رستوران‌دارها هر روز از کله سحر و بعد از خواندن نماز صبح، اول از همه صبحانه آقاجون را حاضر می‌کرد. بعد چرتی می‌زد و دوباره بلند می‌شد و صبحانه من و خواهرم و برادر دبیرستانی و بعد برادرهای دیگرم را آماده می‌کرد.

آقاجون خودش سحرخیز بود و بدون زنگ ساعت هم از خواب می‌پرید. از آن ژاندارم‌های مقرراتی بود. او زمان شاه بعد از تمام شدن دوران سربازی‌ به استخدام ژاندارمری درآمده بود و آن قدر خون نظامی‌گری در رگ‌هایش بود که قبل از انقلاب حتی در خانه‌مان وقتی عکس شاه و سرود شاهنشاهی از تلویزیون پخش می‌شد، همه ما می‌بایست به ردیف صف می‌بستیم و احترام نظامی یا پیشاهنگی می‌گذاشتیم. آقاجون هم لطف می‌کرد و گاهی یکی دو تومان به‌ ما جایزه می‌داد و ما آن را در قلک‌هایمان می‌انداختیم. گرچه گاهی وقت‌ها وسط برج برای خرجی خانه، حقوقش که کم می‌آمد، قلک‌های ما را می‌شکست و خرج خانه می‌کرد، ولی خدائیش بعد دوباره پُرشان می‌کرد.

بعضی وقت‌ها که از دست مخالفت‌های آقاجون با مسجد و یا جبهه رفتنم عصبانی می‌شدم، با خودم می‌گفتم: « نمی‌دونم اصلاً کی گفته که این زن و شوهر به هم می‌خوردن که با هم ازدواج کردن؟ آخه چرا «آقا» زیر بار وصلت این دو تا رفت؟»

پدربزرگم که به او «آقا» می‌گفتیم، از معتمدین مذهبی و بنام تبریز و از خاندان  معروف قاضی بود. پیرمردی صاحب کرامت که خودم به چشم خودم دیده بودم که گاهی فقط با دعا کردن، مریض‌هائی را که به او مراجعه می‌کردند شفا می‌داد، اما در کمال تعجب شغلش نمره‌داری حمام زنانه و مردانه بود. پشت یک میز کوچک بین این دو حمام یعنی «گرمابه نامور» می‌نشست و از دریچه‌ای کوچک پول مشتری‌ها را حساب می‌کرد.

یادم می‌آید موقعی که پشت دست‌های من پر از زگیل شده بود، آقاجون می‌خواست مرا به بیمارستان «شیر و خورشید» ببرد تا در آنجا این زگیل‌ها را بسوزانند. اما مادرم که از کرامات پدربزرگم خبر داشت، فقط چند روز مهلت خواست تا مرا پیش او ببرد و اگر جواب نگرفتیم به دکتر مراجعه کنیم. آقاجون با هزار زحمت قبول کرد.

من و مامان پیش «آقا» رفتیم. او روی چند دانه گندم یا جو دعائی خواند و به دست‌هایم مالید. در کمال حیرت آقاجون، چند روز بعد همه زگیل‌ها بدون هیچ داروئی محو شدند. اما آقاجون با دیدن این چیزها عوض نمی‌شد و اعتقادات خاص خودش را داشت. مثلاً‌ وقتی که من به دنیا آمدم، آقا اسم مرا «علی‌رضا» گذاشت، اما آقاجون اسمم را به قول خودش امروزی انتخاب و در شناسنامه «مسعود» ثبت کرد. اسم برادر دیگرم را هم که یک سال بعد از من به دنیا آمد، «منصور» گذاشت و نام برادر بعدی را «مهرداد».

دوران طاغوت، ارتشی‌ها و کارمندان دولت بیشتر از اقشار دیگر مردم در حرکت به سوی نمادهای تجدد، شتاب و جدیت داشتند، اما مادرم به‌شدت سنتی و مذهبی و مخالف این جور چیزها بود. او با وجود یک شوهر ژاندارم، حجاب و نمازش سرجایش بود. آقاجون اولین کسی بود که در محله‌مان تلویزیون خرید و به خانه آورد. بعد هم به این حد بسنده نکرد و گاهی تلویزیون را در حیاط خانه روی میز می‌گذاشت و همه همسایه‌ها در خانه ما جمع می‌شدند و سریال‌ها را تماشا می‌کردند. اما وقتی باخبر می‌شدیم که آقا، یعنی پدربزرگم می‌خواهد به خانه ما بیاید و یا در راه خانه ماست، دستپاچه همه لحاف تشک‌ها را روی تلویزیون می‌انداختیم و مردم همه به خانه‌های خود می‌رفتند تا او متوجه نشود که ما تلویزیون خریده‌ایم. آقاجون با همه این افکار متفاوتش احترام آقا را داشت. آقا هم با وجود اینکه مردم با کنایه به گوشش رسانده بودند که بله! داماد «حاج احمد» در خانه تلویزیون دارد، به روی خودش نمی‌آورد. اما تا قبل از انقلاب نگذاشت دائی‌هایم تلویزیون بخرند و به خانه او ببرند.

شنیده بودم روزی که پدرم به خواستگاری مادرم رفته بود، حتی یک کلمه هم ترکی بلد نبود حرف بزند. از آن‌طرف مادرم هم یک کلمه فارسی بلد نبود. همه فامیل و اهالی محل از این وصلت ناهمگون و آن هم خواستگاری یک ژاندارم  از دختر «حاج احمد قاضی» تعجب کرده بودند. نمی‌دانم پدربزرگم چه چیزی در وجود آقاجون دیده بود که به این وصلت رضایت داده بود!

شغل آقاجون خیلی سخت بود. هر شش ماه مأموریت جدیدی از ژاندارمری به او می‌دادند و ما باید در روستای جدیدی ساکن می‌شدیم. یک‌جورهائی خانه به دوش بودیم. به همین دلیل ناچار بودیم در مدارس شبانه درس بخوانیم. من و هریک از خواهر و برادرهایم هم در روستای متفاوتی به‌ دنیا آمده بودیم. در خانه ما فارسی حرف زدن اجباری بود و ترکی حرف زدن ممنوع! و فقط وقتی آقاجون به مأموریت می‌رفت یا در پاسگاه بود، با مادرمان ترکی حرف می‌زدیم.

ترکی حرف زدن آقاجون با خانواده مادری و با مردم خنده‌دار بود. چند کلمه فارسی و ترکی را با هم قاتی و تصور می‌کرد که همه منظور او را می‌فهمند. مامان هم کم‌کم فارسی یاد گرفت، اما فارسی حرف زدن او  هم مثل ترکی حرف زدن آقاجون خنده‌دار بود.

آن زمان ژاندارم‌ها در روستا‌ها شأن خاصی داشتند و بیشتر مردم به آنها احترام می‌گذاشتند. نمی‌دانم. شاید هم از ترس مجبور بودند! آقاجون با اخلاق خاصی که داشت علاوه بر رئیس پاسگاه بودن بین مردم کدخدامنشی کرده و حتی در اختلافات‌‌ خانوادگی آنها وساطت و بزرگی می‌کرد.

تا اینکه روزهای پر شور انقلاب رسیدند. تازه اینجا بود که فهمیدم چرا آقا دخترش را به این ژاندارم عنق داده بود. در آن روزهای پرالتهاب و درگیری، آقاجون ترجیح داد برای اینکه با مردم درگیر نشود، به‌رغم این که امکانش را داشت که در تبریز بماند و خدمت کند، داوطلبانه به شهرستان‌های کوچک‌تر خسروشاه و بعد مشکین‌شهر انتقالی گرفت. آن هم زمانی که همه برای انتقالی گرفتن از روستا به شهر دست و پا می‌شکستند. جالب‌تر اینکه تصادفاً این ‌بار صاحبخانه ما در این شهرستان یک روحانی و آن هم پیشنماز انقلابی شهر بود. ژاندارم‌ها و مأموران شهربانی به احترام آقاجون هم که شده در روزهای شلوغ انقلاب به سراغ حاج آقای انقلابی شهر نمی‌آمدند. جالب آنکه در روزهای بعد که انقلاب پیروز شد، همین حاج‌آقا داخل جیپ ارتشی آقاجون می‌نشست و تا پاسگاه او را همراهی می‌کرد تا خدای ناکرده مردم بین راه متلکی به آقاجون نگویند و یا درگیری ایجاد نشود. اما مردم که از ذات خوب آقاجون خبر نداشتند؛ برای همین روی دیوار خانه ما شعارنویسی و گاهی هم تهدید می‌کردند. حتی در برخی روستاها و شهرهای اطراف مردم برخی از نظامی‌ها را اعدام کرده بودند ما هم این روزها با ترس از برخوردهای احتمالی و از سوی دیگر با شوق پیروزی انقلاب زندگی می‌کردیم.

با رسیدن بهمن ماه 57 اجباراً دوباره به تبریز اثاث‌کشی کردیم. خانواده ما انقلاب را زمانی پیروز دید که درست در روز 12 بهمن، آقا بی‌هوا به خانه ما آمد و با زبان بی‌زبانی به ما فهماند که تلویزیون را روشن کنیم. همه‌ تعجب کردیم و با ناباوری و البته بااحتیاط، یکی‌یکی لحاف و تشک‌ها را از روی تلویزیون برداشتیم. چند دقیقه‌ که گذشت، از میان حرف‌هایش فهمیدیم که او آمده تا برنامه زنده ورود امام به ایران را از تلویزیون خانه ما ببیند. همه‌ خوشحال شدیم، چون دیگر مجبور نبودیم تلویزیون را زیر یک کوه لحاف و تشک پنهان کنیم.

امام که به ایران آمد و در قم ساکن شد، مادربزرگم که به او «ننه عمو»  می‌گفتیم، به دیدار عمومی امام رفت و به اطرافیان ایشان نامه داد که چون پسرش نظامی است سال‌هاست او را ندیده است. چند ماه بعد بر اساس همین نامه و درخواست، مقدمات انتقال آقاجون به تهران فراهم شد که با فروش ماشین پیکان آقاجون و مقداری قرض از این و آن در محله شمیران‌نو خانه‌ای خریدیم.

قبل از انقلاب بسیاری از ژاندارم‌ها در بین مردم به رشوه گرفتن بدنام شده بودند، اما آقاجون با خیلی‌ها فرق داشت. شاید به خاطر همین حلال‌خوری و قناعت او بود که آقا، دخترش را به این ژاندارم داده بود. بنده خدا طوری حلال‌خور بود که وقتی این خانه را خریدیم، یک طبقه بود، اما پنج سال طول کشید تا دو طبقه بشود! یعنی هر ماه سر برج که می‌شد و آقاجون حقوقش را می‌گرفت، چند فرغون آجر و سیمان می‌خرید و ما برادرهای قد و نیم‌قد کارگران مجانیش می‌شدیم و آجر روی آجر می‌گذاشتیم تا این خانه قد بکشد. عین من که وقتی برای زندگی به تهران آمدیم، کلاس پنجم ابتدائی و 10 ساله بودم و حالا که در ایستگاه راه‌آهن تهران و در حال اعزام به جبهه‌ بودم، 16 ساله شده بودم. 

حقوق کارمندی آقاجون برای امرار معاش خانواده پرجمعیت ما کفاف نمی‌داد، برای همین ساخت طبقه دوم که تمام شد، طبقه اول را به یکی از همکارانش که از قضا یک جناب سروان ژاندارم بود، اجاره داد. جناب سروان از آقاجون ما  ده پانزده سالی جوان‌تر بود، اما چون سوادش بیشتر بود و مدرک تحصیلی بالاتری داشت، درجه‌اش بالاتر بود.

به خاطر روحیه نظامی‌گری آقاجون، وقتی اجاره‌بهای این مستأجر عقب می‌افتاد، آقاجون هیچ وقت رویش نمی‌شد به او چیزی بگوید. این‌جور وقت‌ها فقط حرص می‌خورد و دق‌دلش را سر ما و به‌طور ویژه سر من خالی می‌کرد. از آن بدتر اینکه گاهی وقت‌ها سر صبح و موقع رفتن سر خدمت، در حیاط خانه که این دو ژاندارم صاحب‌خانه و مستأجر چشم در چشم هم می‌شدند، آقاجون برای این مستأجر جوان پا می‌کوبید و احترام نظامی می‌گذاشت. این‌جور وقت‌ها کفر من از این کار آقاجون درمی‌آمد، اما چه کار می‌شد کرد؟ نظامی‌گری در خونش بود.

در همان سال اول انقلاب، آقاجون از طرف ژاندارمری با چند سرباز مسئول نگهداری و نگهبانی از کاخ و ویلاهای سران رژیم شاه شد تا بعضی‌ها آنها را تصاحب نکنند. ما هم که بیشتر در روستاهای فقیر زندگی کرده بودیم، وقتی به همراه آقاجون می‌رفتیم و فاصله طبقاتی بین مردم و خانه‌های سران حکومت را می‌دیدیم، تازه می‌فهمیدیم که مردم برای چه انقلاب کرده‌اند.

من دور از چشم آقاجون حسابی زیر و بم این ویلا‌ها را می‌گشتم. زیرزمین بعضی از این خانه‌ها پر بود از صدها جعبه مشروب خارجی و کالاهای لوکس، ولی هیچ‌کدام اینها به صاحبانشان وفا نکرد.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: کتاب آدم‌باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ساعت 12:7  توسط مسعود ده نمکی  |