مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل دوم (فرش قرمز از زمین تا بهشت)   

(بخش هشتم)

فردای آن روز همه نیروها برای مرخصی به اندیمشک رفتند تا هم آخرین تلفن‌هایشان را بزنند و هم در شهر گشتی بزنند. بعضی‌ها هم به‌ خاطر خوردن آب هویج بستنی و کله‌پاچه تا دزفول رفتند، اما من که دیگر نمی‌خواستم حتی برای یک لحظه هم از این فضا دور شوم، به مرخصی نرفتم و روی بالکن ساختمان نشستم و با لذت جمعیتی را که دو نفری یا گروهی به سمت دژبانی پادگان می‌رفتند، تماشا کردم. دوستانی‌ که صمیمیت بین آنها را در هیچ‌ جای دنیا نمی‌شد پیدا کرد. دو نفرهائی که حتی برای مسواک زدن، فاصله چند ده متری ساختمان پادگان تا دستشوئی‌های دوکوهه را با هم می‌رفتند. دوستانی که حتی برای بعد از مرگشان هم برای با هم بودن برنامه داشتند و صیغه برادری می‌خواندند تا در صورت شهادت همدیگر را شفاعت کنند.

از اینکه تنها بودم و هنوز دوست صمیمی‌ پیدا نکرده بودم کمی دلخور بودم. می‌خواستم کسی مثل شهید نجفعلی را پیدا کنم که هادی راهم باشد، آن هم یک دوستی دوطرفه و نه تحمیلی.

کنار بالکن چشمم به سید محمود، یکی از بچه‌های محلمان افتاد که ساک به دوش وارد ساختمان شد. او برادر بزرگ‌تر سید سعید ابوالمعالی، یکی از دوستان دوران مدرسه راهنمائی و عضو گروه سرود مدرسه نوجوانان انقلاب بود. پدرشان از روحانیون بنام و مشهور محل بود و برادر بزرگ‌تر آنها چند سال پیش شهید شده بود. حالا سید محمود، طلبه جوان و باصفا برای پر کردن جای خالی او به جبهه آمده و از مخابرات لشکر به عنوان بی‌سیم‌چی به دسته ما مأمور شده بود.

بعد از خوش و بش کمکم کرد که بروم اتاق تسلیحات و اسلحه و مهماتم را تحویل بگیرم و آنها را جفت و جور کنم. وقتی شنید از خانه فرار کرده‌ام، ناراحت شد. بعد هم، مجبورم کرد که با هم به مخابرات پادگان برویم تا قبل از عزیمت به خط مقدم، برای به دست آوردن دل آقاجون و مامان با آنها تماس بگیرم و به‌نوعی خداحافظی کنم. 

به مخابرات پادگان که رسیدیم، از تماشای خوش و بش رزمنده‌ها با خانواده‌هایشان از پشت تلفن کیف کردم. با خود گفتم:

«پس فقط من نیستم که یه دلم پیش مامان و خواهر و برادرا و البته آقاجونمه و یه دلم با امام و جبهه و جنگ.»

دیگر خجالت نکشیدم از اینکه به خانه زنگ بزنم. سرم را بالا گرفتم و نوبتم که شد، شماره خانه را گرفتم. مامان گوشی را برداشت. جرئت نکردم سلام کنم و فقط سکوت کردم. انگار او هم می‌دانست من پشت خط هستم، ولی رویم نمی‌شود حرف بزنم بعد هم زد زیر گریه. تنها چیزی که از بین گریه‌هایش شنیدم این بود که:

ـ پس چرا لباس گرم نبردی؟ نگفتی سرما می‌خوری پدرسوخته؟ رفتم دم در مسجد و پدر بسیج ‌رو درآوردم.

منظورش از بسیج، بسیجی‌ها و بچه‌های مسجد بود. خدای من! بیچاره بچه‌های مسجد. اگر یک تار مو از سرم کم می‌شد، همه‌شان بدبخت می‌شدند. خودم را جمع و جور کردم. نمی‌دانستم گریه‌هایش را باور کنم یا «پدرسوخته» گفتنش را؟ این‌جور موقع‌ها آقاجون می‌پرید وسط حرف و داد می‌زد.

ـ چرا می‌گی پدرسوخته زن حسابی از خودت مایه بزار مامان هم که اصلاً فارسی خوب نمی‌دانست چه برسد به فحش‌دادن نمی‌توانست جلوی خنده‌‌اش را بگیرد. هر چه آقاجون بیشتر جلز و ولز می‌کرد و حرص می‌خورد او خنده‌هایش بلند‌تر می‌شد. تا آخر آقاجون کوتاه می‌آمد و یک سیگار را چاق می‌کرد و از اتاق می‌رفت توی حیاط. در جواب مامان گفتم:

ـ مامان! من یه چند وقتی نمی‌تونم زنگ بزنم، ولی نامه می‌دم. به همه سلام برسون، دیگه خداحافظ.

گریه‌های مامان قطع نمی‌شد. گوشی را گذاشتم، اما می‌دانستم حتی الان که دارم به ساختمان برمی‌گردم، او دارد گریه می‌کند.

سید محمود پرسید:

ـ چی گفتی؟ راضی شدن؟ حلالیت طلبیدی؟

گفتم:

ـ آره بنده خدا اولش شاکی بود و یه خرده دلش گرفته بود، ولی آخرش دعای خیر برام کرد.

با خودم گفتم:

«خُب «پدرسوخته» گفتن مامان هم یه جور ابراز محبته دیگه، وگرنه می‌گفت برگرد خونه، وگرنه عاقت می‌کنم؛ اون وقت بیچاره می‌شدم و باید برمی‌گشتم!»

آن شب راحت‌تر خوابیدم. انگار بار بزرگی از دوشم برداشته شده بود.

***

بلندگوهای ساختمان گردان نوای آهنگران و گاهی هم کویتی‌پور را با صدای بلند پخش می‌‌کردند. اتوبوس‌ها جلوی ساختمان پادگان صف کشیده بودند تا نیروها سوار و عازم منطقه «مهران» شوند. همه بعد از خداحافظی و رد شدن از زیر قرآن، دسته دسته سوار اتوبوس‌ها شدیم و از پادگان خارج شدیم.

در بین راه سید محمود برایم در مورد فرق منطقه پدافندی و آفندی و اینکه باید خودم را برای یک ماه نگهبانی شبانه‌روزی در ارتفاعات قلعه‌آویزان مهران آماده کنم، حرف زد. من هم با ولع به حرف‌هایش گوش می‌دادم تا دقیقاً بفهمم کجا می‌رویم و چکار باید بکنیم. چون بدون آموزش به جبهه آمدن و بی‌مقدمه عازم خط‌شدن نوبر بود و مکافات خودش را دارد.

فاصله بین اندیمشک تا ایلام و دهلران را طی کردیم. در دهلران که بیشتر به شهری مخروبه می‌ماند، برای نماز از اتوبوس‌ها پیاده شدیم. این خرابی‌ها اولین آثار جنگی بودند که از نزدیک می‌دیدم. بعد از نماز به سمت مهران راه افتادیم. در سنگ‌شکن که عقبه خط محسوب می‌شد، از اتوبوس‌ها پیاده شدیم. آن شب گردان در «سنگ‌شکن» ماند، اما نیروهای دسته ما را همان لحظه سوار چند دستگاه تویوتا‌وانت کردند و یکراست به سمت خط مقدم بردند. در طول راه فکر می‌کردم در طی چند روزی که در عقبه می‌مانیم، وقت دارم که از بچه‌ها در مورد آموزش‌هائی که در دوره 45 روزه دیده بودند، بیشتر بپرسم، اما همه چیز ناگهان اتفاق افتاد. چشم‌هایم را که باز کردم، دیدم در خط مقدم منطقه «قلعه‌آویزان» هستم. انگار خدا یک اتوبان چند باند برایم گشوده بود و فرش قرمز تا بهشت را برایم پهن کرده بود...

نیروهای گردان قبلی را با همان تویوتاهائی که ما را آوردند تخلیه کردند و خط را تحویل ما دادند. حتی فرصت نشد خستگی در کنیم. پاس‌بخش، ما را از سنگر استراحت بیرون کشید و به سنگر نگهبانی کمین برد.

تاریکی و سکوت مطلق بر منطقه حاکم بود. انگار آسمان با ستاره‌هایش به زمین چسبیده بود. می‌شد با دست ستاره‌ها را چید. حتی صدای شلیک یک تیر هم نمی‌آمد. یک ربع تا نیم ساعت از نگهبانی گذشته بود که احساس کردم دارد سردم می‌شود. دی‌ماه و اولین ماه زمستان بود، آن هم نیمه‌شب و در ارتفاعات منطقه ایلام. آن قدر از شوق اعزام به خط هول بودم که حتی لباس گرمکن هم با خودم نیاورده بودم.

تحمل نیم‌ ساعت سرما به یک ساعت که تبدیل شد، شروع کردم به لرزیدن. زانوهایم به هم می‌خوردند. دو دستی آنها را چسبیدم، اما بعد از زانوها دندان‌هایم به هم می‌خوردند. رویم نمی‌شد به همسنگری‌ام سید محمود حرفی بزنم یا از او چیزی بپرسم، چون شنیده بودم بعضی از فرماندهان در شب‌ عملیات نیروهای کم‌بنیه ریزنقش و ضعیف‌الجثه را از صف بیرون می‌کشند و به عملیات نمی‌فرستند. نمی‌خواستم بچه‌ها بفهمند که سرمائی و نازک‌نارنجی‌ هستم، اما هوا به‌قدری سرد بود که دیگر طاقت نیاوردم و بی‌اختیار اشکم از سرما جاری شد. دست‌هایم را روی صورتم گذاشتم تا سید محمود صدای به هم خوردن دندان‌هایم را نشنود. او که تکان خوردن شانه‌های مرا دید، فکر کرد من از شدت اخلاص و معنویت، در این دل شب دارم با خدا مناجات و گریه می‌کنم. برای همین گفت:

ـ مسعود جان! التماس دعا. خدا توفیق شهادت رو نصیبت کنه. خوش‌ به ‌حالِت با این همه اخلاص و سوز دلی که داری.

با خودم گفتم:

«اگر بفهمد که من دارم از سوز سرما گریه می‌کنم و نه از معنویت و سوز مناجات، حتماً آبرویم می‌رود.»

در جوابش گفتم:

ـ محتاجم به دعا!

دو ساعتی که از نگهبانی و تحمل سوز سرما گذشت، پهلوها و کلیه‌هایم درد گرفتند. بعد هم فشار مثانه شروع شد. هر دقیقه که می‌گذشت، فشار بر مثانه بیشتر می‌شد. یک لحظه هم نمی‌خواستم در جبهه بدون وضو باشم، برای همین حتی رویم نشد از سید بپرسم که آیا می‌توانم پست را برای دستشوئی رفتن ترک کنم یا نه؟ از طرفی می‌ترسیدم که در این ظلمات و تاریکی راه را گم کنم و بروم داخل میدان مین و شهید شدن در راه دستشوئی باعث رسوائیم شود. دیگر طاقت نیاوردم و دلم را زدم به دریا و از سید پرسیدم:

ـ سیدجان! معمولاً نگهبانی‌های این‌طوری چقدر طول می‌کشه؟

گفت:

ـ بین دو تا چهار ساعت، اما چون شب اوله که به خط اومدیم تا جا بیفتیم معلوم نیست چقدر طول بکشه. شاید تا خود اذان صبح اینجا باشیم.

تا گفت «تا خود اذان صبح ممکنه اینجا باشیم»، دلم فرو ریخت. دیگر طاقتم طاق شده بود. هر لحظه ممکن بود با این دل‌پیچه اتفاق بدی برایم بیفتد و آبروی من جلوی این بچه‌محلمان برود. شروع کردم به خدا التماس کردن که:

«خدایا ثواب بردن برای شب اول جبهه ما بسه. به دادم برس. اگه اتفاقی بیفته و من نتونم خودم رو نگه دارم، دیگه نمی‌تونم توی این گردان سرم رو بلند کنم!»

درحال مناجات بودم که با صدای «ایست» سید محمود به خود آمدم. دوباره بلند تکرار کرد:

ـ ایست! اسم شب؟

بعد هم اسلحه‌اش را مسلح کرد و به سمت یک سیاهی نشانه رفت. سیاهی نزدیک‌تر شد. این‌بار سید محمود محکم‌تر ایست داد.

ـ ایست! اسم شب، وگرنه شلیک می‌کنم!

سیاهی گفت:

ـ سنگ، کاغذ، قیچی!

سید داد زد:

ـ تکرار کن!

من که دیگر طاقتم طاق شده بود. داد زدم:

ـ بابا! سید جان! چقدر سخت می‌گیری؟ طرف دیگه باید چه جوری ثابت کنه که خودی‌یه! نکنه می‌خوای گذرنامه‌ نشون بده؟ شاید پاس‌بخشه، می‌خواد بگه پستتون تمومه.

سید محمود که از لحن و صدای بلند من بهتش زده بود، لبخند مهربانی زد و سر اسلحه‌اش را پایین آورد. آن سیاهی، برادر حیدری‌وقار مسئول دسته جدید ما بود که به‌ جای برادر خورشیدی معرفی شده بود. وقتی نزدیک‌تر آمد، متوجه شدیم دو نفر دیگر هم به عنوان گروه دوم نگهبانان جایگزین ما پشت سر او هستند. خدا را شکر کردم. دل‌پیچه داشت مرا می‌کشت. با این درد، سوز سرما و لرزش مدام را از یاد برده بودم.

سنگر را که تحویل نفرهای بعدی دادیم، به سمت سنگرهای اجتماعی پشت خاکریز حرکت کردیم. از یک طرف کم مانده بود نماز صبح قضا شود و از طرف دیگر می‌بایست به دستشوئی می‌رفتم. برای همین وقتی به نزدیکی منبع آب رسیدیم، سریع از سید محمود جدا شدم. از آنها که دور شدم، تکه ابری جلوی ماه را گرفت و منطقه در تاریکی فرو رفت. خودم را در بیابان تنها دیدم و یادم آمد که من اصلاً جای دستشوئی‌ها را بلد نیستم. هرچه این طرف و آن طرف دویدم، فایده‌ نداشت. صدای انفجار خمپاره‌ای در نزدیکی، مرا در جایم میخکوب کرد و تا آمدم به خودم بجنبم، کار از کار گذشت و آنچه که نباید می‌شد، شد و افتادم در چاله دستشوئی. حالا چطوری می‌توانستم با این لباس‌ها به سنگر برگردم؟ شیرجه‌ای که بعد از انفجار خمپاره‌ زدم و نجس‌کاری کنار دستشوئی حالم را به هم می‌زد. ابرها که کنار رفتند سنگرمان را پیدا کردم. جلوی در سنگر یکدست لباس خاکی از کوله‌ام درآوردم و تنم را پشت سنگر با آب یخ و در سرمای زمستان آب کشیدم، وضو گرفتم و رفتم داخل سنگر.

نمازم را که خواندم متوجه شدم روی علاءالدین کوچک، کتری آب جوش قل‌قل می‌کند و در کنار آن چند شیشه خالی مربا به عنوان لیوان به چشم می‌خورد. بچه‌های شیفت نگهبانی که به جای ما آمده بودند، چای دم کرده بودند که وقتی ما به سنگر می‌رویم همه چیز آماده باشد. این سبک جدید زندگی بود که با کلمه ایثار معنی می‌شد. یک لیوان چای داغ ریختم و سرکشیدم تا لرزش بدنم کم شود بعد هم رفتم زیر پتوی گرم و نرم و گرفتم خوابیدم.

ظهر که شد، دوباره برای نگهبانی روز آمدند دنبالمان. این ‌بار دیگر ناشیگری نکردم و تا می‌توانستم روی هم لباس پوشیدم. لباس‌های کثیفم را هم مخفی کردم تا کسی نبیند تا بعداً دور از چشم دیگران بشورم. در مسیر حرکت از سنگر استراحت تا سنگر نگهبانی، تازه فهمیدم موقعیتمان کجاست و در اطرافمان چه خبر است و موقعیت دستشوئی کجاست. حدود دو ساعت هم در روز نگهبانی دادیم و دوباره برگشتیم به سنگر تا برای شیفت شب حاضر شویم.

غروب که شد، در یک سنگر اجتماعی زیر نور فانوس‌ها نماز جماعت برگزار شد.  این اولین شب زندگی در خط مقدم بود. چهره حیدری‌وقار، مسئول دسته جدیدمان را تازه در آنجا دیدم. پشت پیراهنش شعاری نوشته بود که توجهم را جلب کرد:

«هرچه خدا خواست همان می‌شود.»

با شعارهای روی پیراهن‌ بقیه رزمنده‌ها فرق می‌کرد. جلو آمد و با من سلام‌ و علیک کرد و پرسید که در کدام سنگر هستم. به او گفتم که با سید محمود همسنگرم. در این سنگر غیر از ما چند نفر از بچه‌های جنوب شهر هم بودند: حسن احمدی، عباس اکبری، ابوالحسنی و عباس صفری که همه بچه یک ‌محل بودند.

بعد از نماز به سنگر برگشتم تا هر چه سریع‌تر و در تاریکی شب لباس‌هایم را بشورم تا کسی متوجه نشود که دیشب چه اتفاقی برایم افتاده است، ولی هرچه گشتم آنها را پیدا نکردم. همه جا را زیر و رو کردم، ولی نبود که نبود. اطراف سنگر را گشتم باتعجب دیدم که لباس‌ها شسته و روی بند آویزان شده‌اند. هم تعجب کردم و هم ناراحت شدم، چون ممکن بود کسی که آنها را شسته متوجه قضیه شده و آبروریزی شده باشد. اما چه کسی آنها را شسته بود؟ معلوم نبود.

بچه‌های سنگر، همه شوخ و شنگ بودند و تا صبح سر به سر هم می‌گذاشتند. حسن، چهره‌ای سبزه و سیاه داشت برای همین بچه‌ها به شوخی به او می‌گفتند:

«خوش‌ به‌حالِت. شب‌ها احتیاج به استتار نداری.»

و بعد هم همه‌شان می‌خندیدند. شوخی‌شان بی‌مزه بود، اما به‌قدری بلند و بامزه می‌خندیدند که من هم خنده‌ام می‌گرفت.

آن شب تا وقتی خوابشان ببرد، مدام بین کلماتشان دنبال متلک و نشانه‌ای می‌گشتم تا متوجه شوم کدامشان لباس‌های مرا شسته است، اما چیزی دستگیرم نشد. وقتی بیدار شدم، دیدم موقع اذان صبح است و کسی مرا برای نگهبانی بیدار نکرده است. تعجب کردم. از سید محمود پرسیدم:

ـ چرا مرا برای نگهبانی صدا نزدین؟

چیزی نگفت، اما با اشاره فهماند که حسن سیاه یا همان حسن احمدی آن شب به‌ جای من نگهبانی داده است تا من راحت بخوابم و از سرما اذیت نشوم. به‌ جایش صبح که شد، من هم او را بیدار نکردم و شیفت صبح و عصر به‌ جای او نگهبانی دادم. انگار این مرام ایثار‌گری در بین این آدم‌های مخلص امری عادی بود.

***

بعد از چند روز دسته ما را با یک دسته دیگر جابه‌جا کردند و به عقبه رفتیم تا مجدداً بعد از استراحت عازم خط شویم. در آنجا بود که چند نیروی جدید از همان‌هائی که احتمالاً جزو خوش‌نشین‌های جنگ بودند و بوی عملیات به مشامشان رسیده بود، خودشان را به جبهه رسانده بودند و به علت اینکه بقیه گردان‌های لشکر نیرو نمی‌گرفتند، به دسته ما اضافه شدند. نمی‌دانم کدام جاذبه و حسی مرا به سمت آنها کشید.

شاید خواستم به همان سنت بچه‌های جنگ در میهمان‌نوازی عمل کنم برای همین از آنها با چای و شکلات و کمپوت گیلاسی که سهمیه خودم بود، پذیرائی کردم. یکی از آنها که «محمدرضا» نام داشت، همان اول زد توی برجکم و گفت:

ـ برادر! چقدر شما نورانی و ایثارگرید که به خاطر ما از کمپوت گیلاستون می‌گذرید! 

من هم گفتم:

ـ قابل شما رو نداره.

اما وقتی همه‌شان زدند زیر خنده، فهمیدم که سر کارم گذاشته‌اند. یکی از آنها به نام محسن چهره‌ای ساده و روستائی اما خشن داشت و دیگری اسمش هادی عباسی بود. محمدرضا همسن و سال من بود، اما طوری برخورد می‌کرد که انگار چند سال از من بزرگ‌تر است.

همه‌ نیروهای دسته در این چند روز در یک سنگر اجتماعی بزرگ که حدود بیست نفر جا داشت زندگی می‌کردیم. تازه آنجا بود که فهمیدم سید محمود، این طلبه باصفا، بی‌سیم‌چی هم هست. او شب‌ها پای بی‌سیم نگهبانی می‌داد. از کارش خوشم ‌آمد. گاهی کنارش می‌نشستم تا کار با بی‌سیم را را یاد بگیرم. بی‌سیم‌چی‌ها یا با دفترچه رمز و یا با اصطلاحاتی که بین خودشان قراردادی بود ارتباط می‌گرفتند. سید می‌گفت:

ـ بعضی وقت‌ها بچه‌ها حتی با زبان زرگری یا محلی هم با هم حرف می‌زنن تا دشمن متوجه نشه، اما بدون دفترچه رمز حرف زدن خطرناکه، چون ممکنه منافقینی که خودشون به زبان فارسی یا زبان‌های محلی مسلط هستن، با شنود بی‌سیم‌ها متوجه معنی پیام‌ها بشن، برای همین تا جائی که ممکنه باید با کد رمز حرف زد.

آن شب از بین حرف‌هایش با بی‌سیم‌چی‌ها متوجه شدم که اتفاقی افتاده است. از پشت بی‌سیم مدام به او می‌گفتند «بابابزرگ پر و بالش شکسته و به موقعیت «سنگ‌شکن» سفر کرده.» سید محمود که فهمید من هنوز متوجه معنی آن جملات نشده‌ام، گفت:

ـ معنی این جمله اینه که مسئول گروهانمون زخمی شده و پاش ترکش خورده و به بیمارستان صحرائی منتقل شده.

این اولین اتفاقی بود که در خط ساکت پدافندی مهران افتاد. از آن لحظه به بعد طاهر مؤذن و بهروز پازوکی به عنوان مسئولین گروهان ما معرفی شدند.

شب که شد، بنده خدا سید به‌قدری خسته بود که پای بی‌سیم خوابش برد. ما هم باید می‌خوابیدیم تا فردا شب دوباره به خط مقدم اعزام شویم. اما همین که همه خوابیدند، صدای بی‌سیم بلند شد. سرم را از زیر پتو بیرون آوردم. دلم نیامد سید محمود را بیدار کنم. گوشی بی‌سیم را برداشتم، اما نمی‌دانستم چطور باید جواب طرف را بدهم. انگار طرف آن سوی خط هم متوجه شده بود که من سید محمود نیستم. برای همین پرسید:

ـ سید کجاست؟

گفتم:

ـ سید چیزه. تو موقعیت خر و پُفه.

اولش ذوق کردم که توانسته بودم با زبان رمز حرف بزنم، اما بعد ترسیدم نکند مترجم‌های شنود دشمن، ناشیگری مرا به تمسخر بگیرند، برای همین سعی کردم سید را بیدار کنم، اما انگار که بیهوش شده بود، چون اصلاً‌ جوابم را نداد. آهسته و طوری که بقیه بچه‌ها بیدار نشوند، گفتم:

ـ برادر! ببخشید سید خوابه. جواب نمی‌ده.

طرف هم برای اینکه بیشتر از این خرابکاری نشود با رمزهای محاوره‌ای بی‌سیم‌چی‌ها گفت:

ـ برادر! می‌خواستم بپرسم خر بابابزرگ اونجاست؟

فکر کردم طرف دارد سر به سر من می‌گذارد. آخر مگر کسی در جبهه خر نگه می‌دارد؟ کمی فکر کردم و با خودم گفتم:

«اگه منظورش از بابابزرگ همان مسئول گروهانمون باشه، حتماً منظورش از خر هم چیز دیگه‌ایه! اما چی؟ نمی‌دونم.»

طرف که دید من حسابی ناشی‌ هستم، گفت:

ـ برادرجان! نمی‌خواد با رمز جواب بدی. بیا توی جاده خاکی با هم حرف بزنیم.

خوشحال شدم و گفتم:

ـ چشم!

از سنگر بیرون آمدم و به محوطه اطراف نگاه کردم، اما در آن نزدیکی‌ها هیچ جاده خاکی ندیدم، برای همین رفتم بیرون محوطه سنگرهای عقبه و در دل تاریکی شب و زیر نور ماه، آن قدر رفتم تا به یک جاده خاکی رسیدم. به سمت آن دویدم تا زودتر از طرف مقابل سر قرار برسم، ده دقیقه‌ای آنجا ایستادم و وقتی مطمئن شدم کسی آنجا منتظر من نیست، و طرف نیامده به سنگر برگشتم.

باز تلاش کردم سید محمود را از خواب بیدار کنم، اما انگار نه انگار. تعجب کردم که چرا بقیه با این همه سر و صدا تا حالا از خواب بیدار نشده‌اند. دوباره گوشی بی‌سیم را برداشتم و گفتم:

ـ برادر! من کلی توی جاده خاکی منتظر شما موندم. مگه شما دنبال خر بابابزرگ نبودی؟ چرا سر قرار نیومدی؟

طرف پشت بی‌سیم زد زیر خنده. به‌ دنبال او خنده همه بچه‌ها از زیر پتوهایشان بلند شد. تازه فهمیدم از اولش هم‌ این نامردها بیدار بودند و زیر پتو داشتند به کارهای من می‌خندیدند. تازه در این موقع بود که سید هم سرش را از زیر پتو بیرون آورد. بهتم زده بود. او هم داشت می‌خندید، یعنی که او از اولش هم خواب نبود. سید بعد از اینکه کلی خندید، گفت:

ـ برادر! منظور طرف از جاده خاکی یعنی تلفن قورباغه‌ای. وقتی کسی رمز بلد نباشه و یا کار محرمانه‌ای باشه، برای اینکه حرف‌ها لو نره با اون تلفن حرف می‌زنن.

در بین توضیحات سید محمود صدای خنده جمع قطع نمی‌شد. من هم بدون اینکه خود را ببازم گفتم:

ـ خودم از اول می‌دونستم. می‌خواستم یه خرده بخندیم خستگی بچه‌ها در بره!

اما خودم می‌دانستم که سوتی داده‌ام.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: کتاب آدم‌باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۹ساعت 10:52  توسط مسعود ده نمکی  |