مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل دوم (فرش قرمز از زمین تا بهشت)  

(بخش نهم)

دوباره دسته ما عازم خط مقدم شد. بچه‌ها را سنگر به سنگر تقسیم کردند. از کارهای ایثارگرانه و جوانمردانه بچه‌های سنگر قبلی که مدام به جای من نگهبانی می‌دادند، خجالت‌زده بودم، برای همین رفتم به سنگر محمدرضا تعقلی و دوستانش که تازه به دسته ما اضافه شده بودند. همین که وارد سنگر شدم و سلام دادم، تک‌تک سرشان را از زیر پتو بیرون آوردند و جواب سلامم را دادند. بعد باتعجب به من نگاه کردند، چون دیدند که با کوله‌پشتی و کیسه انفرادی وارد سنگر آنها شده‌ام وقتی متوجه شدند که این میهمان ناخوانده قصد ماندن دارد، شروع کردند به متلک انداختن. محمدرضا گفت:

ـ برادر مسعود! پول کمپوت گیلاسی که اون روز به ما دادی چقدر می‌شه بدیم ما رو بی‌خیال بشی؟

بعد هم سه‌تائی زدند زیر خنده. راستش خجالت کشیدم بیشتر در سنگر آنها بمانم. یک جورهائی هم دلم شکست، برای همین لبخند تلخی زدم و برگشتم تا به همان سنگر قبلی سید محمود و دوستانش قناعت کنم. چند قدمی که از سنگر دور شدم، صدای انفجاری در گوشم پیچید. اولین بار بود که چنین صدای گوشخراشی را می‌شنیدم. در جا نشستم. پشت این انفجار چند صدای سوت آمد و انفجارهای بعدی نزدیک و نزدیک‌تر شدند. تازه یادم افتاد که اینها سوت خمپاره هستند. در دوره یک هفته‌ای آموزشی به ما گفته بودند که وقتی صدای سوت می‌آید، باید بخیزید، اما  قضیه آن قدر سریع اتفاق افتاد که من فرصت نکردم خیز بروم. با صدای سوت خمپاره بعدی برگشتم به سمت سنگر محمدرضا. خمپاره درست پشت سر من جلوی سنگر فرود آمده بود. گرد و خاک و بوی باروت، همراه من که خودم را داخل سنگر انداختم وارد سنگر شد.

محمدرضا که انگار عذاب وجدان گرفته بود از ترس اینکه من شهید یا زخمی شده باشم، چنان سریع از جایش بلند شده بود که سرش به سقف سنگر خورده بود و وقتی وارد سنگر شدم، داشت از درد به خودش می‌پیچید. بقیه هم هاج و واج به در سنگر خیره شده بودند. مرا که دیدند و خیالشان راحت شد، همگی زدند زیر خنده. محمدرضا که بیشتر از همه می‌خندید، گفت:

ـ برادر! چرا نفرین کردی؟ خدا با چوبش هم من رو زد، هم توفیق شهادت به تو نداد. بیا تو تا عزرائیل سنگر رو روی سر ما خراب نکرده.

محسن که از حرف‌های محمدرضا بُل گرفته بود، گفت:

ـ محمدرضا! بگو غلط کردم، خدا می‌بخشه، بگو غلط کردم.

بعد هم همگی به این شوخی‌های بی‌مزه خودشان خندیدند. هادی که از همه آنها ساکت‌تر بود، گفت:

ـ یه خرده مهربون‌تر می‌خوابیم، شمام جا می‌شی. حرفای محمدرضا رو به دل نگیر. اون بچه نازی‌آباده و ادبیاتش یه خرده با ماها فرق داره!

خودش را به اندازه چند وجب کنار کشید و من همان جلوی در سنگر وسایلم را گذاشتم و نشستم. انگار حساب کتابم روی این سه نفر اشتباه از آب درآمده بود. من دنبال آدم‌های مخلص و باصفا از این سنگر به آن سنگر می‌گشتم که الگوی من باشند، اما اینها همه چیز را به شوخی می‌گرفتند. موقع نماز آستین‌هایم را بالا زدم و گفتم:

ـ با اجازه‌تون من می‌رم نماز!

منتظر بودم محمدرضا هم برای نماز با من بیرون بیاید تا در طول مسیر بیشتر با هم آشنا شویم، اما انگار نه انگار. از جایش تکان نخورد و گفت:

ـ خدا قبول کنه! نماز جماعت ثوابش خیلی زیاده. من حالا حالاها قصد شهید شدن ندارم، برای همین می‌خوام فرادا بخونم.

بعد دوباره هر سه نفر با هم زدند زیر خنده. من که حسابی کنف شده بودم، از سنگر بیرون رفتم تا دوباره متلک‌باران نشوم. دلم می‌خواست در سنگر بمانم و رفتار خودم را شبیه آنها کنم تا مرا هم از خودشان بدانند، اما دیگر رویم نشد. با خودم گفتم:

«زود قضاوت نکن. خدا به دل آدم‌ها نگاه می‌کنه. شاید اونا از تو بهتر باشن.»

نماز جماعت در یک سنگر اجتماعی برگزار می‌شد. حال معنوی خاصی بر فضای سنگر حاکم بود. انگار هرچه از تهران به سمت جنوب و از پادگان دوکوهه به خط نزدیک‌تر می‌شدیم، این حال معنوی بیشتر و بیشتر می‌شد. خیلی دوست داشتم زودتر به شب‌ عملیات‌ برسیم و اوج این حالات را از این حاجی‌های مکه نرفته ببینم. 

بعد از نماز جماعت همه نشستند و طاهر مؤذن، مسئول گروهان، قرآن را باز و سوره واقعه را به صورت ترتیل قرائت کرد و همه با همان لحن، آیات را تکرار ‌‌کردند. این سبک و لحن قرائت، خاص خود او بود و همه هم دوست داشتند. یک چیزی بین ترتیل و قرائت بود. طاهر صدای دلنشین و سوزناکی داشت و برای سبک اذان‌گویی که داشت به او طاهر مؤذن می‌گفتند. شنیده بودم که اسم اصلی او چیز دیگری است و این اسم مستعار اوست.

اسم مستعار گذاشتن در آن سال‌ها مد بود، به‌خصوص کسانی که نام معصومین و اهل بیت«ع» یا اصحاب نداشتند. جبهه پر شده بود از عمار، یاسر، میثم و طاهر... مثلاً کسی که در جبهه رویش نمی‌شد بگوید اسمم کامبیز و هوشنگ و داریوش و... هست، اسم‌ مستعار برای خود انتخاب می‌‌کرد و یا دیگران برایشان  انتخاب می‌کردند.

شنیده بودم که «طاهر» شب‌ها، بعد از سوره واقعه تنها که می‌شود قرآن را با همین لحن تلاوت می‌کند، برای همین ماندم تا همه رفتند و آهسته رفتم پشت سنگر و منتظر ماندم تا دوباره قرآن تلاوت کند. واقعاً نوای سوزناک قرائتش لذت‌بخش بود. یاد شب‌هائی افتادم که آهسته و زیر پتو به نوار عبدالباسط گوش می‌دادم و یا برای دعا خواندن به پشت‌بام خانه می‌رفتم تا جبران محرومیت از هیئت رفتن را کرده باشم، اما اینجا مثل یک ماهی در وسط اقیانوس آزاد افتاده بودم.

برای یک لحظه دلم برای لیچار گفتن‌های آقاجون تنگ شد. ته دلم دوستش داشتم، اما برایم جای سئوال داشت او که حتی در زمان شاه و در بین همکارانش که خیلی‌‌هایشان مقید به نماز و این چیزها نبودند هم نمازش را می‌خواند، حالا چرا این قدر با مسجد رفتن من مخالف بود؟ البته نماز خواندن‌هایش هم جالب بودند. مامان می‌گفت:

ـ هروقت دیدی نماز آقاجونت پشت سر هم قضا می‌شه، معنیش اینه که تازه حقوق گرفته و جیبش پره و کارش پیش خدا گیر نیست. هر وقت نمازش قضا نمی‌شه، یعنی وسط برجه و پولش در حال تموم شدنه. هر وقتم نمازش رو با سوز گداز و صدای بلند و طولانی می‌خونه، یعنی حقوقش ته کشیده و کفگیرش به ته دیگ خورده!

نیم ساعتی با خاطرات خانواده و آقاجون و گوش دادن به صدای قرآن خواندن طاهر گذشت که دیدم طاهر با یک لیوان چای از سنگر بیرون آمد. انگار متوجه شده بود که کسی بیرون سنگر فالگوش ایستاده است. سریع اشک‌هایم را پاک و خودم را جمع و جور کردم. نگاه مهربانش با لبخند توأم بود. مرا به داخل سنگر دعوت کرد و من هم بااشتیاق قبول کردم. داخل سنگر که شدیم، برای خودش هم چای ریخت و گفت:

ـ خُب می‌اومدی تو. دم در چرا؟ ممکن بود خمپاره‌ای چیزی این اطراف بخوره! در مواقع غیرضروری، بیرون سنگربودن خطرناکه!

زبانم بند آمده بود. در جواب حرف‌هایش فقط لبخند زدم و گفتم:

ـ ببخشین. دیگه تکرار نمی‌شه. اجازه می‌دین شب‌ها که قرآن می‌خونین، بیام گوش بدم؟

گفت:

ـ نه!

تعجب کردم. وقتی دید جا خورده‌ام، گفت:

ـ برای گوش دادن نه. باید بیائی توی سنگر همخوانی کنی.

خوشحال شدم و چای را داغ داغ هورت کشیدم و خداحافظی کردم. همین‌ طور که به سمت سنگر می‌رفتم، صدائی توجهم را جلب کرد. صدای تعقیبات نماز بود که چند نفری داشتند با هم می‌خواندند. با خود گفتم:

«نماز که تموم شده. مگه اینجا چند بار نماز جماعت می‌خونن؟»

هرچه به سنگر خودمان نزدیک‌تر می‌شدم، صدای مناجات بلندتر ‌می‌شد. وارد سنگر شدم. باورکردنی نبود. این سه شلوغ و شر، نماز جماعت را به امامت محسن خوفناک خوانده بودند و حالا داشتند در سجده بلند بلند گریه می‌کردند. اینجا بود که فهمیدم امثال محمدرضا، بچه نازی‌آباد که به‌رغم ظاهر اتوکشیده‌اش لحن‌ پائین‌ شهری داشت و یا محسن شیرازی بچه دهات‌های ورامین که به خاطر سیاهی چهره، معروف به محسن خوفناک شده بود و یا هادی عباسی، بچه قلهک بالای شهری را نمی‌شد از ظاهرشان شناخت. اصلاً در اینجا آدم‌ها با هر تیپ و ظاهری، دنیای دیگری داشتند و با متر و ملاک‌های شهر نمی‌شد درباره‌شان قضاوت کرد.

وقتی فهمیدند من وارد سنگر شده‌ام، تک‌تک سر از سجده برداشتند. انگار نه انگار که تا یک دقیقه پیش داشتند با دلی شکسته زار زار گریه می‌کردند. پتو را روی سرم انداختند و برایم جشن پتو گرفتند. با وجود اینکه داشتم کتک می‌خوردم، اما خوشحال شدم. انگار دیگر مرا از خودشان می‌دانستند.

بعد از کتک‌کاری حسابی، محمدرضا و محسن و هادی شروع به تعریف خاطرات کرده و درباره عملیات بدر حرف ‌زدند. سعی کردم از میان خاطراتشان  بفهمم شب عملیات باید چه کارهائی را انجام داد. محمدرضا با وجود اینکه همسن و سال من بود، اما درشت‌اندام‌تر بود و برای اینکه یک عملیات بیشتر از من شرکت کرده بود، کلی سر به سر من ‌‌گذاشت.

از حرف‌هایشان دستگیرم شد که به‌زودی در محور جنوب عملیات خواهد بود. از حرف‌هایشان و از نوع آموزشی که بچه‌های لشکر دیده بودند معلوم بود که عملیات آتی حتماً آبی خاکی خواهد بود. آنها می‌گفتند این اخبار در تهران که بودند از رادیو بسیج به گوششان رسیده و برای همین اعزام انفرادی گرفته‌ و برای اینکه به عملیات برسند، به جبهه آمده‌اند، اما گردان‌های دیگر نیروی جدید قبول نکرده و ‌به‌ناچار به گردان سلمان مأمور شده‌اند.

با خود ‌گفتم:

«عجب جنگی! رادیو بسیج یعنی شایعه نوع عملیات و منطقه تقریبی عملیات را هم اعلام کرده. حتماً امواج این رادیو توسط جاسوس‌ها به گوش عراقی‌ها هم رسیده. از طرف دیگه، با فرسایشی شدن جنگ، حالا حتماً عراقی‌ها فهمیده‌ان که ایران هر سال نزدیکی‌های 22 بهمن تا عید نوروز عملیات خواهد کرد و پشت تیربارهای خودشون منتظر ما هستن. کدوم غافلگیری؟»

آن شب زود  خوابیدم تا برای نگهبانی خوابم نبرد، اما موقعی که بیدار شدم، وقت نماز صبح بود و از بیدار کردن من برای نوبت نگهبانی خبری نبود حدسم درست بود. دوباره ایثار یکی گل کرده بود. حسابی عصبانی شدم. ظهر که شد، ته ماجرا درآمد و معلوم شد که محمدرضا دیشب به جای من نگهبانی داده است. دیگر داشتم به این کارهای بچه‌ها مشکوک می‌شدم. انگار همه بچه‌های گردان فهمیده بودند که من از لحاظ جسمی ضعیف‌ و سرمائی‌ هستم. شاید هم از خرابکاری شب اول باخبر شده بودند. با خودم قرار گذاشتم که دیگر شب‌ها نخوابم تا کسی به جای من کشیک ندهد. ظهر که شد سریع به سنگر نگهبانی رفتم تا کسی بهانه‌ای برای گرفتن جای من نداشته باشد. پست بعدی نوبت محمدرضا بود. بعد از دو ساعت  به سنگر نگهبانی آمد تا پست را از من تحویل بگیرد. بعد از سلام علیک گفت:

ـ خُب به سلامت. بفرما برو سنگر.

من هم باکنایه گفتم:

ـ شما بفرمایین، چون دیشب جای من پست دادین و خسته‌این!

فهمید که می‌دانم دیشب جای من پست داده، ولی به روی خودش نیاورد. برای همین پرسیدم:

ـ می‌شه بگی چرا جای من پست دادی؟ اگر ثواب می‌خوای بذار شب عملیات به جای من برو روی مین! 

لبخندی زد و گفت:

ـ روی مین؟ روی مین شما می‌رین که نوربالا می‌زنین و کمپوت، اونم کمپوت گیلاس خیرات می‌کنین. ما که کاری نکردیم.

گفتم:

ـ می‌شه دیگه از این زحمت‌ها نکشین؟ من نمی‌خوام بقیه فکر کنن که...

گفت:

ـ بچه جان! تو هنوز سختته سوز سرمای این منطقه رو تحمل کنی.

گفتم:

ـ ببخشین‌ها! مگه خودت متولد چندی که من از نظرت بچه حساب می‌شم.

گفت:

ـ توی اینجا هر کسی کمتر سابقه جبهه داشته باشه، هم پیش خدا بچه‌ است، هم توی دنیا بچه حساب می‌شه. ببینم اصلاً تو با این هیکل فسقلیت چه جوری اعزام گرفتی؟

دیدم نخیر، توپ این بابا پُرتر از این حرف‌هاست. برای اینکه کم نیاورم، شروع کردم از خاطرات مسجد و بسیج و یک هفته دوره آموزشی تعریف کردن. هرچه من بیشتر از خودم و نحوه اعزامم حرف می‌زدم، چشم‌های او گردتر می‌شدند. آنجائی هم که فهمید از خانه فرار کرده‌ام، دَمغ شد و گفت:

ـ عجب پس غیر از بچه بودن، فراری هم هستی و هر لحظه ممکنه آقاجونت بیاد دنبالت. اما نترس، بابای منم ارتشی‌یه. ارتشی‌ها چون روحیه نظامی دارن بعیده بیان دنبالمون، ولی از من بشنو. این یک هفته دوره آموزش نظامی که رفتی به درد خودت می‌خوره، ولی نترس توی این دو سه هفته‌ای که اینجا هستیم چند تا جزوه در مورد علامت گازهای شیمیائی و تخریب و جهت‌یابی بهت می‌دم بخون که شب عملیات کم نیاری.

بعد هم شروع کرد به یاد دادن باز و بسته کردن اسلحه و رفع گیر آن. یک‌ بار هم از من امتحان گرفت. اسلحه را که جمع کردم، گلنگدن را کشیدم و نشانه رفتم، اما چون خلاصی ماشه را نگرفته بودم، اسلحه شلیک کرد. حسابی جا خوردم، اما او کلی خندید. در بین خنده‌های او صدای مسئول دسته‌مان حیدری‌وقار از دور بلند شد که بانگرانی به سمت ما می‌دوید و داد می‌زد:

ـ چی شده. چرا شلیک کردین؟

پشت سرم را نگاه کردم و دیدم که دوان‌ دوان به سمت سنگر ما می‌آید. حتماً از صدای شلیک ترسیده بود و می‌خواست ببیند چرا شلیک کرده‌ایم. محمدرضا سریع اسلحه را از دستم گرفت و گفت:

ـ تو هیچی نمی‌گی!

حیدری‌وقار خود را به سنگر رساند و دوباره پرسید:

ـ چرا شلیک کردین؟ مگه چیزی دیدین؟

محمدرضا گفت:

ـ نه برادر! همین‌طوری بود.

حیدری رو به من کرد و گفت:

ـ همین‌ طوری؟ یعنی کشکی؟ یعنی حروم کردن بیت‌المال؟ کی شلیک کرد؟

هردویمان همزمان گفتیم:

ـ من!

محمدرضا اخم تندی به من کرد و گفت:

ـ برادر حیدری! من بودم. داشتم بهش قلق‌گیری و خلاصی ماشه گرفتن رو یاد می‌دادم که اشتباهی دستم رفت روی ماشه.

تا آمدم بگویم دروغ می‌گوید و می‌خواهد جور مرا بکشد، حیدری گفت:

ـ هردوتاتون پابرهنه شین.

تعجب کردم. از خودم پرسیدم:

«پابرهنه؟ اون هم توی خط مقدم؟ یعنی می‌خواد چه کار کنه؟»

حیدری گفت:

ـ طول مسیر این سنگر تا سنگر استراحت خودتون رو کلاغ‌پر می‌رین. 

خودش هم برای اینکه نشان بدهد به ما اطمینان دارد، رفت به سمت سنگر فرماندهی و نماند تا ما را زیر نظر بگیرد. ما هم شروع کردیم به پا مرغی رفتن. در طول مسیر محمدرضا تا می‌توانست غُر زد که:

ـ واسه اینه که می‌گم بچه‌ای. واسه چی خودت رو انداختی وسط؟

من که تازه از مرام و جوانمردی او بیشتر خوشم آمده بود، سرم را پایین انداختم و دنبال او کلاغ‌پر رفتم و چیزی نگفتم.

تنبیهمان که تمام شد، نزدیک سنگر که رسیدیم، یک تکه سنگ تیز پای محمدرضا را برید، ولی حتی یک لحظه هم از حالت کلاغ‌پر رفتن خارج نشد. من هم به ‌تبعیت از او تا پای منبع آب، یعنی آخر خط کلاغ‌پر رفتم. می‌خواستم کمکش کنم تا پایش را بشوید و ببندد، اما نگذاشت.

***

این کار محمدرضا مرا به یاد دوران آموزشی انداخت. همان یک هفته‌ای که با شخصیت مظفر نجفعلی آشنا شدم. خاطره خیلی عجیبی از بچه‌های دوره قبلی آموزشی تعریف می‌کرد که پیام آن همیشه آویزه گوشم شد. آن پیام، اطاعت از فرماندهی تحت هر شرایطی بود!

یکی از دستورات آموزشی این بود که در شب عملیات و قبل از شروع عملیات نباید حرف زد و شعار داد، برای همین مربی‌ها سعی می‌کردند در نیروها این آمادگی ذهنی را ایجاد کنند. مثلاً در شب‌های رزم‌ شبانه با صدای بلند می‌گفتند: «برای سلامتی رزمندگان اسلام صلوات» و طبق معمول کسانی حواسشان نبود، بلند صلوات می‌فرستادند و همین باعث تنبیه کل نیروها می‌شد. بعضی از بچه‌ها گاهی از فشار تمرین‌ها به‌قدری خسته می‌شدند که هر بار که از آنها خواسته می‌شد، غفلتاً صلوات می‌فرستادند و این تنبیه دوباره تکرار می‌شد.

در یکی از این دوره‌‌ها، یکی از نیروهای تازه‌وارد با اشتباه خود، هم مربی‌ آموزشی و هم بقیه همدوره‌ای‌هایش را کلافه کرده بود. مربی برای اینکه بقیه نیروها تاوان اشتباه او را ندهند، آن بنده خدا را از صف گروهان جدا می‌کند و به او می‌گوید که در طول جاده آسفالت سینه‌خیز برود و تا به او نگفته، از جایش بلند نشود.

بعد هم رو به بقیه نیروها از تجربیات شب‌های عملیات و هزینه‌هائی که یک لحظه غفلت می‌تواند برای بقیه به بار بیاورد، می‌گوید و گوشزد می‌کند که وقتی نیروها در شب عملیات از خاکریز خودی عبور می‌کنند و وارد منطقه حائل بین دو خط و درحقیقت به سنگرهای کمین دشمن، نزدیک و وارد میدان مین می‌شوند، ممکن است کوچک‌ترین سر و صدائی، نگهبانان کمین دشمن را که پشت تیربارهایشان نشسته‌ و گوش به زنگ‌ هستند، هوشیار کند و باعث قتل‌عام همه همرزمان و لورفتن عملیات شود.

گاهی حتی یک سرفه یا عطسه ممکن است فاجعه به بار بیاورد. گاهی خمپاره‌های بی‌هدف دشمن که در این جور مناطق حائل فرود می‌آیند و یا حتی گلدان‌های خمپاره‌های منور دشمن ممکن است روی ستون نیروها بیفتند و کسی را زخمی کنند. در این جور مواقع کسی که زخمی می‌شود باید درد را تحمل کند و فریاد نزند تا وقتی که نیروهای تخریب و شناسائی و نفرات اول سنگرهای کمین را خفه کنند و به خط اول برسند. با شروع درگیری، زخمی‌ها هر قدر که دلشان می‌خواهد می‌توانند فریاد بزنند. او می‌گفت:

ـ توی یکی از عملیات‌ها پای یکی از تخریب‌چی‌ها رفت روی مین و از زیر زانو قطع ‌شد. البته صدای فریادش میون صدای انفجار مین و چند خمپاره گم ‌شد و دشمن متوجه حضور ستون نیروها توی میدون مین نشد؛ اما بعد از خاموش شدن صدای انفجار خمپاره‌ها، این برادر تخریب‌چی‌ که از شدت درد پای قطع شده و استخوان‌های خُرد شده به خودش می‌پیچید، برای اینکه دشمن صدای ناله‌هاش رو نشنوه، چفیه‌اش رو فرو می‌بره توی دهنش و فشار می‌ده. شاید یک ساعتی طول ‌کشید که بقیه تخریب‌چی‌ها معبر رو باز کردن. زمانی که بالای سر این برادر مجروح ‌رسیدند، دیدند اون قدر چفیه رو توی دهنش فرو کرده که خفه شده. اون شهید شد تا دشمن متوجه تحرک بچه‌های ما نشه. 

خاطره‌گوئی‌های این مربی خیلی طول کشید و کلاً فراموش کرد به پسری که سینه‌خیز می‌رفت بر پا بدهد. گروهان با دستور آزادباش او متفرق شدند و همه به آسایشگاه‌ها رفتند. چند ساعت بعد زمان آمار مراسم صبحگاه رسید، تازه موقع گرفتن آمار، همه متوجه غیبت او شدند.

مربی که تازه یادش آمده که دیشب فراموش کرده به او برپا بدهد سوار بر موتور شد و در همان جاده‌ای که به بسیجی فرمان سینه‌خیز داده بود ‌راند و بعد از ساعتی گشت در مسیر جاده آسفالت متوجه رد خون شد و با دنبال کردن آن به پسر ‌رسید که بعد از ساعت‌ها سینه‌خیز رفتن، خونین و با لباس‌های پاره، در کنار جاده بی‌هوش افتاده بود. مربی او را به‌سرعت به درمانگاه ‌رساند و بعد از چند روز دوا و درمان، وقتی از او پرسید برای چه این ‌کار را کرده و به سینه‌خیز رفتن تا صبح ادامه داده؟ او جواب داد: «چون امام گفته‌اند اطاعت از فرماندهی واجب است».

نمونه این رزمنده نوجوان، محمدرضا و امثال او بودند که من آنها را در جبهه ‌می‌دیدم.

***

از آن روز به بعد محبت محمدرضا به‌طور عجیبی در دلم نشست. او رفقای خاص خودش را داشت که با هم خیلی هم صمیمی بودند و من نمی‌خواستم خود را به جمع خودمانی‌ آنها تحمیل کنم.

محمدرضا خونریزی پایش را بند آورد و بعد هم خوابید. همه‌اش با خودم کلنجار می‌رفتم که برای رفافت بیشتر، چطور باب گفتگو با او را باز کنم، برای همین خوابم نمی‌برد. البته مگس‌های سمج مهران هم مزید بر علت بودند.

بعضی وقت‌ها موش‌ها هم زیر پتوهائی که به دیوارهای سنگر کوبیده بودیم که خاک نریزد، از این طرف به آن طرف می‌رفتند و حسابی جولان می‌دادند و ترس از رفتن آنها در پاچه شلوار یا گاز گرفتن نوک انگشت‌ها تنمان را می‌لرزاند. محمدرضا که گاهی پشه‌ها را می‌پراند و گاهی هم زیرچشمی نگاهی به من می‌انداخت، ناگهان مثل برق پتویش را کنار زد و باسرعت به سمت دیوار سنگر خیز برداشت با مشتش محکم به برآمدگی یکی از پتوهای روی دیوار که به نظر می‌‌رسید یک موش زیر آن باشد، کوبید؛ اما در همان لحظه اول خنده بر لبانش خشک و صورتش مثل لبو سرخ شد و دستش را زیر بغلش گرفت و شروع کرد به داد و فریاد و ناله کردن. پتو را کنار زدم تا جنازه موش له شده را ببینم، اما به جای موش یک قلوه‌سنگ دیدم که محمدرضا به جای موش با تمام قدرت روی آن کوبیده بود.

حالا درد زخم پا از یک طرف و مشت ورم کرده‌اش از طرف دیگر آزارش می‌داد. حسابی خجالت‌زده شدم، چون همه این گرفتاری‌ها به خاطر من بود. او می‌خواست با کشتن موش خیال مرا راحت کند و من هم بخوابم. با آه و ناله محمدرضا، محسن و هادی وارد سنگر شدند. با نگرانی به محمدرضا نگاه کردند که داشت به خودش می‌پیچید. محسن پرسید:

ـ چی شده؟

من هم بی‌هیچ توضیحی پتو را کنار زدم. آنها با دیدن قلوه‌‌سنگ فهمیدند که چه بلائی سر محمدرضا آمده و بلند بلند خندیدند، چون خود آنها هم قبلاً این طوری مثلاً موش کشته بودند!!

محمدرضا که از خنده‌های آنها عصبانی شده بود، هر چه را که به دستش می‌‌‌رسید به سمت آنها پرت ‌‌می‌کرد و آنها هم جا خالی ‌‌می‌دادند.

در همین حین دو سه نفر یا الله‌گویان وارد سنگر شدند. آنها را نمی‌شناختم، اما محمدرضا با دیدن آنها گل از گلش شکفت و درد از یادش رفت و با خوشحالی معرفیشان کرد.

ـ این برادر حسین‌پوره، اسم اصلیش سیامکه، ولی چون طلبه ا‌ست دوست داره بهش بگیم علی. این یکی هم برادر امامی، هر دوشون بچه‌ محل و توی گروهان 3 همین گردان هستن.

وقتی گفت اینها جزو بچه‌های گروهان 3 هستند، با خود گفتم:

«خوش به‌حال محمدرضا که رفقای به این بامعرفتی داره که این همه راه از اون طرف ارتفاعات قلعه‌آویزان اومده‌ان که اونو ببینن.»

معطل نشدم و رفتم و بساط چای را علم کردم تا از دوستان محمدرضا پذیرائی کنم. وقتی چای دم کشید و برایشان آوردم، محمدرضا طبق معمول متلک انداخت که:

ـ برادر مسعود! حالا که داری ثواب می‌بری، اگه کمپوت گیلاس برای مهمون‌ها بیاری ثوابش بیشتره و به خاطر این همه ایثارگری زودتر شهید می‌شی‌ها.

گفتم:

ـ حتماً.

بعد هم رفتم و سهم کمپوت خودم را برای پذیرائی از آنها آوردم، اما واقعیت این بود که من این کار را نه به خاطر ایثارگری و شهید شدن که فقط به خاطر رفاقت با او انجام ‌دادم، برای همین توی دلم ‌گفتم:

«یعنی اون اصلاً متوجه این کارهای من می‌شه؟»

بعد هم خودم جواب خودم را می‌دادم که:

«خب گیریم بشه. اون چه نیازی به رفاقت من داره؟ تا همین جاش پنج شش تا رفیق پر و پا قرص داره  که من توی اونا گمم.»

پذیرائی که تمام شد، مهمان‌ها چند تا عکس یادگاری با هم گرفتند و رفتند.

محمدرضا سرش را زمین گذاشت تا بخوابد. من پتوی خودم را لوله کردم و زیر سرش گذاشتم. با این کار من، اولش آمد متلکی بیندازد، اما حرفش را خورد و همین که سرش را روی پتو گذاشت، خوابش برد، اما مگس‌ها مدام او را می‌گزیدند. در این شرایط اگر آدم سرش را زیر پتو ببرد، از هوای داغ و گرم داخل سنگر کلافه می‌شود و اگر بیرون از پتو بیاورد، مگس‌ها امانش نمی‌دهند. می‌شد با گِتر ‌کردن پاچه شلوار نگذاشت موش داخل پاچه شلوار برود، اما مگس‌ها را به این راحتی نمی‌شد پراند. برای همین من از ترس موش‌ها که انگشت‌هایم را نجوند با پوتین می‌خوابیدم. موش و مگس از یک طرف، عقرب و رتیل و حیوانات دیگر هم از طرف دیگر، خواب را کوفت آدم می‌کردند. محمدرضا مدام با دستش پشه‌ها را می‌پراند. دلم برایش سوخت، بالای سرش نشستم و شروع کردم به پراندن پشه‌ها که روی صورت نورانی او ننشینند. یکی دو ساعتی از این کارم که گذشت چشم‌های خودم هم سنگین شدند و دیگر خوابم برد.

هنوز چرتم شروع نشده بود که آقاجون مثل اجل معلق آمد توی خوابم. مثل همیشه بُراق بود و عصبانی. انگار از اینکه می‌دید من از ترس عقرب و رتیل و موش در عذابم، لذت می‌برد. شاید از اینکه می‌دید حرفش به کرسی نشسته و من نیم‌وجبی معنای حرف‌های او را درک کرده‌ام که جبهه جای آدم‌های ترسو نیست خوشحال بود.

با شنیدن داد و فریاد و صدای جیغ یکی از بچه‌ها از خواب پریدم. به اطراف نگاهی انداختم. با دیدن محسن شیرازی اولش فکر کردم، خمپاره‌ای چیزی در آن نزدیکی‌ها به زمین خورده و محسن زخمی شده که دارد با آن هیکل تنومند روستائیش داد و فریاد می‌کند، اما هرچه گشتم اثری از خون روی لباس‌های او ندیدم. جورابش را درآورده بود و داشت به پایش نگاه می‌کرد. کنار قوزک پایش برآمدگی کوچکی به وجود آمده و سرخ شده بود. محمدرضا گفت:

ـ عقرب؟ شاید عقرب نیشش زده!

هادی تا این را شنید، از سنگر بیرون دوید تا آمبولانس و امدادگر را خبر کند. اما تا آمبولانس برسد پای محسن از مچ رو به بالا شروع به سیاه شدن کرد و هر لحظه که می‌گذشت، حال او بدتر می‌شد. محسن با آن هیکل تنومند در حالی که یک بچه شهری نازک‌نارنجی نبود، فریادهای وحشتناکی می‌کشید. بالاخره آمبولانس رسید و محمدرضا و هادی زیر بغل محسن را گرفتند و او را سوار آمبولانس کردند. لحظه‌ آخر که در آمبولانس را می‌بستند، محمدرضا گفت:

ـ برادر محسن! خودتو به عملیات برسونی‌ ها!

 محسن با وجود درد شدیدی که داشت خنده تلخی کرد و گفت:

ـ بدون من کوفتتون بشه! 

محسن را که بردند، دلم گرفت و گوشه‌ای از خاکریز نشستم و شروع کردم به خواندن مناجات شعبانیه. چند خطی که خواندم، محمدرضا آمد و کنارم نشست. معلوم بود که می‌خواهد چیزی بگوید. من هم خیلی حرف‌ها داشتم که به او بگویم، اما ترجیح دادم محبت و ارادت به او را در دلم نگه دارم. آنجا انگار همه از قیافه هم می‌فهمیدند که شهدای آینده چه کسانی خواهند بود، برای همین سعی می‌کردند آخرتشان را با خواندن صیغه برادری تضمین کنند، اما من او را فقط به خاطر شفاعت کردن دوست نداشتم. سکوت طولانی من او را مجاب کرد که خودش سر صحبت را باز کند. یک مقداری این پا و آن‌ پا کرد و گفت:

ـ اون برادر علی و حمید که اومده بودن از بچه‌های محله تهران‌نو هستن. توی عملیات بدر با هم توی گردان حمزه بودیم. علی فکر می‌کرد من توی عملیات شهید می‌شم، برای همین اون قدر گیر داد تا با هم داداش شدیم. از اون سمج‌تر حمید داود‌آبادیه. اون برای شفاعت گرفتن حرفام رو ضبط کرد  و شوخی شوخی اون قدر کتکم زد تا راضی شدم، به این شرط که هر کدوممون شهید شد، اون یکی رو شفاعت کنه. حمید یه کپل دوست‌داشتنی‌یه. با اون هم داداش شدم، اما هردوشون کنف شدن وقتی دیدن که من زنده موندم و توی عملیات شهید نشدم. اینهارو گفتم که بگم من بادمجون بم هستم. نگاه به قیافه گول‌زنکم نکن. من بچه نازی‌آبادم، اونم بازار دوم. میون ختم خلاف‌ملاف‌ها بزرگ شده‌ام.

اصلاً به قیافه او نمی‌آمد که با ته‌لهجه لاتی حرف بزند، اما منظورش را فهمیدم که قصد ندارد با من بیشتر از حد خودمانی شود. با زبان بی‌زبانی هم گفت که دورش را در مورد شفاعت و رفاقت و برادری خط بکشم و ما فقط همسنگریم!

رویم نشد دیگر چیزی بگویم، چون رفاقت یکطرفه زوری که به درد نمی‌خورد. نمی‌دانم از کجا فهمید که به من برخورده، برای همین سر شوخی را باز کرد و گفت:

ـ شما خودت ماشاالله این قدر نوربالا می‌زنی که احتیاج به شفاعت این و اون نداری. دلت شکست ما رو هم دعا کن برادر مسعود!

شاید فکر می‌کرد این طوری دارد خیال مرا راحت می‌کند که این قدر خودم را نخورم، اما واقعیتش را بخواهید از اینکه باز تنها بودم دلم گرفت.

***

در یکی از شب‌های سرد پدافندی مهران، سعید داودی که کمک‌ و معاون مسئول دسته بود، سنگر به سنگر سر می‌زد و اسم بعضی از بچه‌ها را ‌می‌خواند که نیم‌ ساعت دیگر در سنگر حیدری‌وقار باشند. به سنگر ما که رسید، اسم مرا خواند. تعجب کردم چون از سنگر ما فقط مرا خواسته بودند. باتعجب به سنگر حیدری‌وقار رفتم. داخل سنگر که شدم دیدم که غیر از من پنج شش نیروی کم سن و سال اعزام اولی‌ را به آنجا دعوت کرده‌اند.

حیدری‌وقار از جمع خواست برای اینکه همدیگر را بشناسیم خود را کامل معرفی کنیم. از بین این بچه‌ها، امیر حجّی توجه‌ام را جلب کرد. معصومیت و معنویت خاصی در چهره او بود. جثه‌ای نحیف، درست هم‌هیکل من، شاید یک کمی بزرگ‌تر داشت. من از همه آنها کوچک‌تر بودم. معرفی‌ها که تمام شد حیدری با کمی خجالت گفت:

ـ چیزهائی که می‌خوام بگم شاید برای شما یک مقدار سنگین باشه، اما وظیفه من به عنوان برادر بزرگ‌تر شما اینه که بگم.

همه ما به هم نگاه کردیم. هیچ یک از ما نمی‌توانست حدس بزند منظور او چیست. ادامه داد:

ـ محیط جبهه خیلی مقدسه، اما همه آدم‌ها یک جور نیستن. سعی کنین فقط با نیروهای همسن‌ و سال خودتون رفاقت کنین!

از حرف‌هایش تعجب کردم، اما منظورش را فهمیدم.حرف‌هایش که تمام شد از سنگر خارج شدیم.

توی راه با خودم کلنجار می‌رفتم که اگر بچه‌های همسنگر از من پرسیدند که با ما چه کار داشتند، به آنها چه بگویم؟ توی فکر بودم که دیدم سعید داودی دوباره دوان دوان و باعجله سنگر به سنگر به بچه‌ها آماده‌باش می‌دهد. به سنگر ما که رسید گفت که باید اسلحه‌های خود را تمیز کنیم و در سنگرهای نگهبانی مهمات ذخیره بگذاریم.

گویا بچه‌های اطلاعات از شنود مکالمات بی‌سیم‌های دشمن متوجه شده بودند که دشمن قصد حمله یا همان تک را دارد. همه ما می‌دانستیم که اگر دشمن با استعداد بالائی به این محور حمله کند، در آن دشت که فاصله سنگرهای نگهبانی با هم بیش از چند متر بود، رخنه‌کردن و شکستن خط کار سختی نخواهد نبود؛ آن هم در شرایطی که هیچ نیروی احتیاطی در عقبه نبود و خط دومی هم وجود نداشت، چون همه گردان‌های لشکر برای عملیات آتی به منطقه جنوب اعزام شده بودند.

از ظهر شروع کردیم به محکم‌کاری سنگرها و ترمیم دیواره‌های آنها. هوا که تاریک شد، با صحنه عجیبی روبرو شدیم. چون ما در بالای ارتفاعات قلعه‌آویزان بودیم می‌دیدیم که از پشت سرمان ستونی از خودروها با چراغ‌های روشن از سمت مهران به سمت خط مقدم می‌آیند. داشتم از خوشحالی بال درمی‌آوردم. به سید گفتم:

ـ خدارو شکر! این ستون حداقل یک گردان نیروی کمکی‌یه که داره به سمت خط میاد.

سید گفت:

ـ آره خدا روشکر، اما چرا این بنده‌ خداها دارن چراغ ‌روشن به سمت خط میان؟ دیده‌بان‌های دشمن حتماً اونارو می‌بینن. این کار خلاف عقله.

اما چه کاری از دست ما برمی‌آمد؟ اگر دشمن امشب پاتک می‌زد و حمله می‌کرد، با تعداد نیروئی که ما داشتیم، حتماً تا خود شهر مهران یا حتی دهلران پیشروی می‌کرد.

نیم ساعتی که گذشت، ستون دیگری از سمت شهر مهران به سمت خط به راه افتاد. حیرت‌انگیز بود. انگار که عمداً می‌خواستند دشمن آنها را ببیند چون همه‌شان با نوربالا حرکت می‌کردند چندین بار این حرکت ستون ماشین‌ها به سمت خط ادامه یافت، اما هر چه ما صبر می‌کردیم این ستون خودروها به موقعیت ما نمی‌رسید. سید برای اینکه به من دلداری بدهد گفت:

ـ حتماً نیروهای کمکی رو توی دشت تقسیم کردن چون اونجا آسیب‌پذیرتره.

حرفش تمام نشده بود که صدای غرش‌ مهیبی به گوش رسید و آسمان در افق بالای سر عراقی‌ها مثل نور رعد و برق‌های مداوم روشن شد. ماتم برد. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. باکنجکاوی ایستاده بودم و خط عراقی‌ها را نگاه می‌کردم که سید محکم بازویم را گرفت و مرا داخل سنگر به زمین انداخت و داد زد:

ـ بخواب کف زمین و دستت رو بذار روی سرت.

گفتم:

ـ چرا ترسیدی برادر؟ چی شده؟ مگه آسمون داره رو سرمون خراب می‌شه.

در همان حال که کف سنگر خوابیده و دست‌هایش را روی کلاه آهنیش گذاشته بود،گفت:

ـ پس به تو چی یاد داده‌ان توی پادگان؟ این آتش تهیه است. عراقی‌ها تا دم صبح با توپ و خمپاره و کاتیوشا آتیش می‌ریزن و سنگرها و جاده‌ها و بقیه جا‌ها را می‌کوبن، بعد هم صبح تانک‌ها و هلیکوپترهای خودشون رو به خاکریزها می‌رسونن. الان هم تا چند ثانیه دیگه اینجا زیر و رو می‌شه.

باورم نمی‌شد این سفیدی و روشنی آسمان که مثل رعد و برق کل منطقه را روشن کرده بود، آتش ‌دهانه صدها توپ و کاتیوشا و خمپاره و صدای غرش آنها باشد که مثل رعد و برق‌های به هم متصل به گوش می‌رسید.

سید داد زد:

ـ  1 ، 2، 3 یاحسین...

و صدایش در سوت‌های مداوم د‌ه‌ها و صدها خمپاره‌ و مینی‌کاتیوشا گم شد.

انفجارها آن قدر نزدیک و پشت سر هم بودند که داخل سنگر و زمین زیر پایمان مثل زمین‌لرزه ده ریشتری می‌لرزید و بوی باروت و گوگرد و خاک، تمام فضا را پر کرد. عراقي‌ها انگار متوجه کری‌خوانی نیروهای ما شده بودند و به تلافی دیدن چراغ‌های روشن ماشین‌های نیروهای کمکی، کل منطقه و جاده‌های عقبه را زیر آتش گرفته بودند. از ساعت 12 شب تا اذان صبح یکسره کوبیدند.

اولین بار بود که مرگ را این قدر نزدیک خودم حس می‌کردم. شاید اولش متوجه عمق و عظمت اتفاق نشدم، ولی هرچه به صبح نزدیک‌تر ‌می‌شدیم، آتش دشمن شدید‌تر ‌می‌شد. با خودم فکر کردم:

«الان محمدرضا و سایر بچه‌ها کجا هستن؟ چند نفر در زیر این آتش توپخانه شهید شده‌ان؟ اصلاً با این حجم آتش پای نیروهای جدید به خط مقدم رسیده یا نه؟»

دیگر وقت نماز شده بود. سید محمود که باتجربه‌تر بود گفت:

ـ همین‌جا نشسته نمازمون رو می‌خونیم. بعد هم اسلحه‌ات رو آماده کن چون هوا که روشن بشه، چند صد تانک رو می‌بینی که جلوی خاکریز صف کشیده‌ان. اون موقع است که معلوم می‌شه یه من دوغ چقدر کره داره.

نماز و بعد از روی کتاب دعای کوچک جیبی زیارت عاشورا را خواندم. انگار این زیارت عاشورا با همه دعاهائی که قبلاً خوانده بودم فرق داشت. اشکم دم مشکم بود. با خود فکر کردم که خدا چه زود همه موانع را از سر راهم برداشت.  آن از اعزام گرفتن عجیب و غریب و این هم از حرکت سریع به خط مقدم و این هم حمله دشمن. سید با سوز بیشتری انگار که دارد برای یک جمع بزرگ دعا می‌خواند، بلند بلند این فراز از دعا را تکرار ‌کرد:

ـ اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و َمَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ.

نمی‌دانستم آمین بگویم یا نه، چون هنوز آمادگی شهادت را نداشتم. چون به مامان قول داده بودم که سالم برگردم. آقاجون هم که اصلاً دوست نداشت پدر شهید باشد. با خودم گفتم:

«خدایا! من جبهه اومدم که امام تنها نمونه. اومده‌ام که جای خالی شهدا رو پر کنم. از کجا معلوم که اگه من شهید بشم کسی جای من رو پر کنه؟ من تازه از شهر و اون فضای گناه به این بهشت زمینی رسیده‌ام. بذار بیشتر با این بچه‌ها آشنا بشم. وقتش که برسه و آماده شهادت که شدم خودم می‌‌گم. پس من این دعا رو با سید تکرار می‌کنم، ولی تو نشنیده بگیر.»

بعد هم انگار که خیالم راحت شده باشد، بلندتر از سید شروع کردم به خواندن دعا و تکرار این فراز از دعا.

دیگر هرچه توپ و خمپاره کنارم می‌ترکید، ته دلم نمی‌لرزید. خوشحال بودم که هم به تکلیف جبهه آمدنم عمل کرده‌ام، هم حالا حالاها قرار نیست طوریم بشود. دعا که تمام شد، آتش تهیه هم فروکش کرد.

سید از لبه گونی‌های سنگر سرک کشید تا ببیند چه خبر است. هوا هنوز تاریک بود. بین ما و عراقی‌ها هم پر بود از غبار ناشی از انفجارها. سید گفت:

ـ ساکت، خوب گوش کن ببین صدای شنی تانک‌ها را می‌شنوی؟

اما هرچه دقت کردیم، صدائی نشنیدیم. فکری به سرم زد. مثل حرفه‌ای‌ها سرم را روی زمین گذاشتم. سید پرسید:

ـ چه کار می‌کنی وقت خواب نیست ‌ها!

با اعتماد به نفس خاصی گفتم:

ـ هیـــــــس!

بعد اشاره کردم که او هم این کار را بکند. او هم با تعجب سرش را روی زمین گذاشت.

گفتم:

ـ انگار از تانک‌ها‌شون خبری نیست.

سید محمود پرسید:

ـ چطور مگه؟

گفتم:

ـ قدیم‌ها با این کار صدای سم اسب‌ها رو می‌شنیدن. اگه صدای سم اسب رو بشه شنید، صدای شنی تانک رو هم حتماً می‌شه شنید.

داشت شاخ درمی‌آورد. خوب که فکر کرد دید پُر بیراه نمی‌گویم. بعد با اطمینان بیشتری از لبه سنگر به دشت خیره شد. گرد و خاک‌ فروکش کرده و هوا روشن‌تر شده بود، اما هنوز از تانک‌ها خبری نبود.

با روشن شدن کامل هوا و ساعت 9 صبح بود که صدای بی‌سیم بلند شد. با زبان رمز به همه‌مان گفتند که به سنگرهای استراحت برگردید. انگار دشمن از حمله منصرف شده بود. تا ظهر خوابیدیم. برای نماز جماعت به سنگر اجتماعات رفتیم، اما از نیروهای جدید در صفوف نماز خبری نبود. همه تعجب کردیم. تازه آنجا بود که از خلال حرف‌های مسئولین گروهان فهمیدم اصلاً نیروی کمکی در کار نبوده و فرمانده گردان، یعنی علی میرکیانی برای فریب دشمن و برای اینکه دشمن فکر کند منطقه پر از نیرو شده و عملیات آنها لو رفته است، دستور داده بود همه ماشین‌های ترابری و آب‌رسانی و امدادی با چراغ روشن مسیر مهران تا خط را چند بار بروند و برگردند.

عجب ترفندی! عراقی‌ها از حمله منصرف شدند، ولی اگر حمله می‌کردند حتماً خط سقوط می‌کرد و عملیاتی که قرار بود در منطقه جنوب انجام شود با مشکل مواجه می‌شد. از آن عجیب‌تر این بود که با وجود شلیک هزاران گلوله توپ و خمپاره توسط دشمن، حتی یک نفر هم زخمی نشده بود. واقعاً معجزه بود.

***

چند روز بعد سر و کله پیک گروهان با موتور پیدا شد. مثل نامه‌رسان‌های قدیم کلی پاکت ‌نامه توی کوله‌اش ریخته بود و خاکریز به خاکریز و سنگر به سنگر دنبال صاحبان نامه‌ها می‌گشت. بچه‌ها دور موتور او جمع شدند و هر یک که اسمشان خوانده می‌شد، نامه خود را تحویل می‌گرفتند. از همه خوشحال‌تر عمو سبزعلی مرد میانسال تپلی بود که به‌‌رغم داشتن پنج، شش تا بچه خودش را به جبهه رسانده بود. معطل نکرد و همان جا کنار موتور روی سینه‌‌کش خاکریز نشست و نامه‌اش را باز کرد. سعید داودی هم که یک دختر سه ساله داشت و سپاهی بود، خوددارتر بود و نامه‌اش را برداشت و به سمت سنگر رفت.

من که فقط برای تماشای این صحنه آمده بودم و منتظر نامه کسی نبودم، با شنیدن اسمم جا خوردم. آخر من تازه یک ماه بود که اعزام شده بودم، بعد هم کسی آدرس مرا نداشت!

پاکت و یک بسته برایم آمده بود. اول بسته را باز کردم. از طرف دوستم رضا بود. همان که قرار بود با هم از خانه فرار کنیم و پدرش فهمید و جلوی اعزامش را گرفت. داخل بسته را که دیدم، بهتم زد. کلی جزوه درسی و کتاب بود. طبق قول و قرارمان که می‌خواستیم درس بخوانیم تا با هم به دانشگاه برویم، برایم جزوه فرستاده بود تا من از درس خواندن عقب نمانم. با خود گفتم:

«درس کیلو چنده؟ کاش اینجا بود و می‌دید که جبر و حساب و هندسه توی خط مقدم و زیر سوت توپ و خمپاره جواب نمی‌ده!»  

در مسیر حرکت به سمت سنگر استراحتمان تابلوئی را دیدم که یک ماه بود آن را در خط ‌دیده و به آن توجه نکرده بودم: «مجتمع آموزشی رزمندگان». بلند شدم و به سمت سنگر رفتم. نگاهی به داخل سنگر انداختم. پر بود از کتاب‌های درسی و چند نفر هم نشسته بودند و داشتند امتحان می‌دادند. داشتم شاخ درمی‌آوردم. این جماعت را به این راحتی نمی‌شد شناخت. کسانی‌که می‌دانستند تا چند روز دیگر و یا حتی همان لحظه ممکن است اتفاقی برایشان بیفتد، داشتند توی خط مقدم امتحان می‌دادند. به کتاب‌ها و جزوه‌ها نگاه کردم و به خودم گفتم:

«ان‌شاء‌الله بعد از عملیات حتماً می‌‌خونم.»

پاکت ‌نامه بعدی را نگاه کردم. آدرس خانه‌مان روی آن بود! باتعجب آن را باز کردم. خط خواهرم بود. بعد از سلام و علیک و احوالپرسی همان حرف‌‌های مامان را تکرار کرده بود که: «مواظب خودت باش. درسَت را چه کار می‌کنی؟ همه نگرانیم و ...» آخر نامه هم گفته بود بچه‌های مسجد آدرس تو را دادند و منتظر جواب نامه هستیم.

عصر آن روز با محمدرضا و بقیه بچه‌ها رفتم کنار رودخانه‌ای که از پشت مهران رد می‌شد. بچه‌ها شنا کردند و من فقط چند تا عکس از بچه‌ها انداختم. بچه‌هائی که می‌دانستم چند صباحی بیشتر میهمان‌ ما نیستند. آن قدر نور بالا می‌زدند که شهادتشان حتی اگر پشت شیطنت‌‌های نوجوانانه چهره معصومشان پنهان شده بود، حتمی بود. افرادی مثل محمدرضا، عباس نظری، امیر حجّی، حسن احمدی، سعید داودی، جواد همتی، ابوالحسنی و اکبری و حتی عمو سبزعلی تپل دوست‌داشتنی که به علت بزرگ بودن شکمش دو تا فانوسقه را به هم دوخته بود تا دور کمرش ببندد و به آن تجهیزاتش را آویزان کند.

***

چند روز بعد خبر رسید که باید وسایلمان را جمع و جور کنیم و آماده شویم که خط را به گردان بعدی تحویل بدهیم. برق خوشحالی را می‌شد در چشم‌های همه دید. این خبر یعنی اینکه گردان به منطقه عملیاتی اعزام خواهد شد و حضور گردان در عملیات حتمی است.

بالاخره زمان موعود رسید و تویوتاوانت‌ها در پشت خاکریزها به خط شدند و نیروها دسته دسته با نیروهای جدیدی که از بچه‌های لرستان بودند، جابه‌جا ‌شدند. نوبت به سوارشدن ما که رسید، سوت‌های خمپاره و انفجارهای متعدد منطقه را به لرزه درآورد و همه برگشتیم داخل سنگرها. حجم آتش چیزی شبیه یک آتش تهیه بود. باورکردنی نبود. عراقی‌ها از کجا فهمیده بودند که نیروهای ما در حال جابه‌جائی هستند؟

تا آخر شب آتش سنگین توپخانه ادامه داشت. نیمه‌‌های شب بود که آتش سبک شد و ما را به عقبه منتقل کردند. در آنجا اتوبوس‌ها همه نیروها را سوار کرده و منتظر آخرین تویوتاها بودند. ماشین ما که رسید، همه خوشحال شدند چون دوباره خدا به کمک ما آمده بود. زیر آتش سنگین و تراکم نیروهای دو گردان در جاده و خط هیچ اتفاقی نیفتاده و کسی زخمی یا شهید نشده بود. بعد از رسیدن ما آخرین ماشین هم رسید. مجید چلنگری، بچه ریزنقش گروهان 2 که هنوز جای سیلی بهروز آذری مسئول گروهان 2 روی صورتش مانده بود، اشک‌هایش را پاک ‌کرد و از ماشین پیاده شد. بهروز هم پشت سر او از ماشین پائین آمد. خیلی عصبانی بود. از بین حرف‌های بچه‌ها متوجه شدم که مجید، بچه تخس گروهان 2 در آخرین لحظاتی که می‌خواستند سنگر گروهان را ترک کنند، از سر شیطنت گوشی بی‌سیم را برداشته و چند تا لیچار بار عراقی‌ها کرده و گفته بود: «ما که رفتیم. گور پدر شما.»

عراقی‌ها هم که در حال شنود خط بودند، متوجه جابه‌جائی نیروها شده و آتش تهیه ریخته بودند. فقط خدا رحم کرد که آن شب کسی طوریش نشد، اما این همه گلوله توپ عراقی‌ها حرام شد. مجید زیر نگاه‌های خاص بچه‌ها با صورتی سرخ از جای سیلی و چشمان خیس از گریه به سمت اتوبوس گروهانشان رفت. بهروز که از زدن سیلی به او عذاب وجدان گرفته بود، قبل از اینکه مجید پایش را روی رکاب اتوبوس بگذارد و سوار شود، بعد از کمی تعلل دنبال او رفت و بغلش کرد و از او حلالیت طلبید. با این کار بهروز گریه مجید بیشتر شد بهروز هم با او گریه کرد. بچه‌ها برای اینکه فضا را عوض کنند، برای سلامتی آنها صلوات فرستادند. شاید اگر این اتفاق در ارتش کشورهای دیگری افتاده بود، الان مجید باید تیرباران صحرائی می‌شد، اما اینجا همه چیز قانون خودش را داشت و با حساب و کتاب‌های عقلانی نمی‌خواند.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: کتاب آدم‌باش
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۹ساعت 10:11  توسط مسعود ده نمکی  |