شبه خاطرات مسعود دهنمکی-فصل سوم (نیل و عصای موسی، اروندرود و عصای خمینی)
(بخش دهم)

با پایان مأموریت گردان از مهران به دوکوهه برگشتیم، همه یگانها و گردانهای لشکر به منطقه عملیاتی جنوب اعزام شده بودند و پادگان سوت و کور بود. هنوز کسی نمیدانست دقیقاً در کدام منطقه از جنوب عملیات انجام خواهد شد. بعضیها میگفتند چون گردان سلمان یک گردان تازه تأسیس است در روزهای اول عملیات وارد عمل نخواهد شد. بعضیها هم امیدوار بودند که در مرحلههای بعدی عملیات از گردان استفاده شود.
دو سه روزی را در پادگان استراحت کردیم و تعدادی از نیروهائی که مدت مأموریتشان تمام شده بود، تسویهحساب کردند و رفتند. برایم خیلی عجیب بود که بعضیها به این راحتی فرصت به این مهمی در جبهه بودن را در زندگی از دست میدادند. محمدرضا که دید حسابی توی فکر هستم، گفت:
ـ اینهارو موج 021گرفته، میدونی موج 021 چیه؟
گفتم:
ـ نه، چیه؟
گفت:
ـ 021 کد یعنی همون پیش شماره تلفن شهر تهرانه دیگه! همیشه دم دمای عملیات که میشه یه سری حب اهل و عیال و درس و زندگی میاد سراغشون. بعضیها هم که تکلیفشونرو فقط اومدن تا همین پادگان دوکوهه میدونن به بهونههای عجیب و غریب تسویه میکنن و جیم میشن تا شب عملیات پاشون به خط مقدم نرسه.
من که هنوز داغ بودم و لذت حضور در فضای جبهه را تازه چشیده بودم، خیلی متوجه معنای این حرفها و وسوسه دنیا و زندگی کردن نمیشدم، برای همین سعی کردم دیگر به آنهائی که رفتند فکر نکنم.
این روزها دور و بر محمدرضا شلوغتر از خط مهران بود، چون در گروهانهای دیگر رفقای زیادی داشت. بچههای مسجد ما هم که در گروهانهای دیگر بودند رفقای جدیدی پیدا کرده بودند. همه برای آخرین مرخصی شهری به اندیمشک رفتند، اما من باز ترجیح دادم در پادگان بمانم و بوی شهر و زندگی و زیبائیهایش قلقلکم ندهد. چرا دروغ بگویم؟ دوست داشتم محمدرضا برای تعارف هم که شده حداقل میگفت: «بیا با هم به مرخصی برویم»، اما نه او و نه امیر حجّی و نه مجید چلنگری و نه عباس نظری و نه حتی حسن احمدی و بچهمحلهایش هیچ کدام تعارف نکردند و من هم ترجیح دادم به همان پیرمرد رفیق تنهائیهایم امام فکر کنم.
دست در جیبم کردم تا ببینم اصلاً پولی دارم که به مرخصی شهری بروم یا نه، چشمم به عکس امام افتاد. پیرمرد سالها بود که دل مرا با خود برده بود. هر وقت دلم میگرفت، با عکسش حرف میزدم، انگار که میشنید چه میگویم. بارها از دست تندیهای آقاجون به او گله کرده بودم. حتی گاهی برایش نامه مینوشتم، پست میکردم به آدرس جماران. عکس او را در یک کاور پلاستیکی در کنار عکس شهید نجفعلی و شهید فیضآبادی و شهید گرامی گذاشته بودم و گاهی با گلاب معطرشان میکردم. محرم تنهائیهای من فقط این عکسها بودند. خدا انگار میخواست هیچ وقت احساس نکنم دستی غیر از دست خودش بالای سرم هست. با وجود آنکه دلم گاهی آتش میگرفت و میسوخت، ولی این تنهائی و سوزش را دوست داشتم.
محمدرضا را دوست داشتم چون در این یک ماه که با هم بودیم بیشتر از رفقایش او را شناخته بودم. میدانستم اگر با او صمیمی شوم و محبت و رفاقتش در دلم بنشیند این رابطه زیاد طول نخواهد کشید، چون جای او در این دنیا نبود. برایم گفته بود که برادر بزرگترش هم شهید شده و جز مادرش در خانه آنها کسی انقلابی نیست و مثل او فکر نمیکند. پدر او هم مثل پدر من ارتشی بوده و روی محمدرضا خیلی حساس بود. از این جهت شباهتهای زیادی به هم داشتیم.
***
روزهای اول بهمن ماه بود و جشنهای دهه فجر نزدیک میشد. معمولاً این روزها در تقویم جنگ، ایام عملیات محسوب میشد و همه مردم طبق یک قرارداد نانوشته و غیررسمی منتظر بودند که با انجام یک عملیات، عیدی و مژده فتح و پیروزی را دریافت کنند. جالبتر اینکه با فرسایشی شدن جنگ دشمن هم در همین ایام به حالت آمادهباش درمیآمد. بعد از عملیات خیبر انگار او هم متوجه شده بود که ایرانیها بیشتر در فصل زمستان عملیات میکنند. بعضیها هم میگفتند آواکسهای آمریکایی اطلاعات جابهجائی نیروهای ایرانی را کاملاً در اختیار عراقیها میگذارند. بدینترتیب غافلگیر کردن دشمن خیلی سخت شده بود، اما به هر حال ویژگی عملیات پیشرو این بود که این بار حتی رادیو بسیج هم محل دقیق عملیات را نمیدانست.
بالاخره روز حرکت به سمت منطقه عملیاتی فرا رسید. بچههای گروه تعاون وظیفه داشتند تمام وسایل شخصی نیروها را تحویل بگیرند تا بعد از عملیات کسی که سالم برگشت، آنها را پس بگیرد و کسی که شهید یا مجروح شد، آنها وسایلشان را به خانوادههایشان تحویل بدهند. هر کسی هم که پلاک شناسائی نداشت، گرفت. این پلاکهای دو تکه سند شناسائی پیکر رزمندگان محسوب میشد.
با تمام شدن کار توزیع پلاکها حیدریوقار نیرویهای دسته 1 را به خط کرد و گفت:
ـ شماره پلاکتون رو روی لباسها و روی جیب پیراهن و حتی توی پوتینتون بنویسید که اگر جنازه سالمی نداشتید، از روی تکههای لباسها شناسائی بشید.
شوخی یا جدی حرفش را زد و منظورش را رساند، ولی با این هشدار او توی دل بعضیها خالی شد. بعضیها هم که اصلاً ککشان نمیگزید، با خندههای بلند شماره پلاکشان را روی پیراهنهایشان نوشتند. با خود فکر کردم:
«وقتی آدم تکهتکه شد، دیگه چه فرقی میکنه که جنازهاش شناسائی بشه یا نشه؟»
اما فوراً جواب سئوال خودم را دادم که:
«مگه شهید نجفعلی رو ندیدی که حتی یه سنگ قبر هم نداشت که خونوادهاش برن بالای سرش فاتحه بخونن. برای هر کسی خوب نباشه، برای مامانم خوبه که یه جائی پیدا و بغض خودش رو خالی کنه.»
برای همین شماره پلاکم را روی لبههای جیب پیراهن و شلوارم و حتی روی برگه پوتینهایم نوشتم.
آن طرف بچهها داشتند سر به سر عمو سبزعلی میگذاشتند یکی به او گفت:
ـ عمو سبزعلی! تو اون قدر تپلی که با صد تا تیر هم طوریت نمیشه. قل بخوری رو عراقیها همهشون صاف میشن. پلاک میخوای چی کار؟
خودش بلندتر از همه خندید و با سلیقه و وسواس چند نارنجک را با کش شلوار روی فانوسقهاش بست. انگار داشت لوازم زینتی به خود آویزان میکرد. بعضیها هم با فرچه و گازوئیل به جان اسلحههایشان افتاده بودند تا آنها را برای شب عملیات تمیز کنند.
غروب که شد، اتوبوسها جلوی ساختمان گردان به خط شدند. بلندگوها صدای نوحه سهضرب و حماسی آهنگران را پخش میکردند:
«ای لشکر حسینی
تا کربلا رسیدن
یک یاحسین دیگر»
نوحههای آهنگران و کویتیپور کارکردهای متعددی داشتند. این نوع نوحههای سه ضربی برای شبهای اعزام و عملیات و حتی صبحگاهها مناسب بودند و نوحههای غمگین برای بعد از عملیات یا غروبها!
پیرمردهای تدارکات روی چهارپایهها رفته بودند و قرآن در دست اسپند دود میکردند. نیروها دسته به دسته از زیر قرآن عبور کرده سوار اتوبوسها شدند و راه افتادیم. حیدری در طول مسیر بین پادگان دوکوهه تا اردوگاه کارون وسط اتوبوس ایستاد و این نوحه را بلند خواند:
ـ ای سنگر ای سنگر به جا میمانم
ای سنگر ای سنگر به جا میمانم
تا نگیرم کربلا به جا میمانم
ما هم با او همراهی کردیم و سینه زدیم. با آنکه پشت پیراهن خود با ماژیک نوشته بود: «هر چه خدا خواست همان میشود»، در اتوبوس کلاه آهنی یکی از بچهها را برداشت و مثل کاسه دستش گرفت و گفت:
ـ برادرا! صدقه یادتون نره!
محمدرضا به شوخی و بلند گفت:
ـ هر کی میخواد شهید نشه بیشتر صدقه بده.
حیدری در جوابش گفت:
ـ نخیر صدقه توی سفر مستحبه، هر کی میخواد سالم به منطقه عملیاتی برسه تا توفیق درک شب عملیات رو داشته باشه بیشتر صدقه بده.
واقعاً جواب قانعکنندهای بود، چون همه خودروها و حتی موتورسیکلتها پشت عملیات باید با چراغ خاموش حرکت میکردند برای همین بعضیها در مسیر، دچار سانحه میشدند و یا تصادف میکردند. چند قطعه اسکناس پنجاه تومانی توی کیف پولم بود. یکی از آنها را برداشتم و صدقه دادم. با خودم گفتم:
«اصلاً وقتی آدم قراره شهید بشه نگهداشتن این پولها به چه دردش میخوره؟»
حیدریوقار قول داده بود که پیراهنش را بعد از عملیات به من یادگاری بدهد. خدا خدا میکردم شب عملیات این پیراهن پاره و خونی نشود!
سعید داودی در طول مسیر و در اتوبوس، همچنان یواشکی به نامهاش که در خط پدافندی مهران به دستش رسیده بود، نگاه میکرد. خیلی کنجکاو بودم ببینم مگر این نامه چقدر طولانی است که سعید خواندن آن را از مهران تا حالا تمام نکرده؟ اما رویم نشد چیزی بپرسم.
***
مقصد ما اردوگاهی در کنار رود کارون و در بین نخلها بود. غروب نشده بود که چادرهای گردان را علم کردیم. همان شب اول، باران سیلآسای جنوب غافلگیرمان کرد. تا بیائیم روی چادرها مشمع بکشیم، سیل پتوها و زیراندازها را خیس کرد و مثل موش آب کشیده شده بودیم.
از فردای آن شب زدن ماسک و پوشیدن بادگیر و راهپیمائیهای طولانی برای کسب آمادگی بیشتر شروع شد. صفا مظفری معاون گردان که از اساتید ورزشهای رزمی بود، در این فرصت محدود به بچهها چند فن جنگ تن به تن را یاد میداد تا شب عملیات به کارشان بیاید.
شب 22 بهمن صدائی مهیب شبیه همان صداهائی که در مهران شنیده بودم، بلند شد. تا صبح صدای غرش آتشبار توپخانه ایران ادامه داشت و این به معنی آغاز عملیات بود.
صبح آن روز همه بلندگوهای اردوگاه مارش عملیات را پخش کردند و گوینده رادیو آغاز عملیات والفجر 8 در منطقه عملیاتی فاو را اعلام کرد.
مسئولین گردان مدام به نیروها تذکر میدادند که: «هر جا میروید ماسک و بادگیر و بسته امدادی پدافند شیمیائی همراهتان باشد، چون هر لحظه ممکن است دشمن منطقه را بمباران شیمیائی کند.»
همه برای شرکت در عملیات لحظهشماری میکردیم. بعضیها هم دلخور بودند که چرا به شب اول عملیات نرسیدهاند و میگفتند ای کاش به این گردان نیامده بودند، چون گردان سلمان را برای پدافند میخواستند و توفیق شرکت در شب حمله را از دست داده بودند.
بالاخره بعد از دو روز کامیونها آمدند و ما را به روستائی در اطراف بهمنشیر بردند. آن شب هر 20 ـ 30 نفر در یک اتاق 10 ـ 12 متری کاهگلی که احیاناً طویله بود خوابیدیم. درست مثل گل آفتابگردان پاهایمان به سمت هم و سرهایمان به سمت بیرون بود. هم خندهدار بود و هم سخت.
وقتی برادر طاهر برای سرکشی به نیروهای گروهان آمد، خودم را مخفی کردم تا جلوی چشمش نباشم، چون محمدرضا گفته بود:
ـ حواست باشه که ضعف از خودت نشون ندی. موقع عملیات، مسئولین گردان چند نفر از نیروهای ضعیف و کمسن و سال یا کسائی رو که شک کنن نمیتونن شب عملیات فشار پیادهروی رو تحمل کنن، به عنوان نگهبان توی پادگان یا توی چادرها قال میذارن.
یک شب بعد از بازگشت از مهران همین اتفاقی که محمدرضا میگفت برایم افتاد. آن شب وقتی برای رزم شبانه از خواب بیدارمان کردند، گروهان میخواست برای پیادهروی شبانه برود و طاهر مؤذن از بین ستون نیروها بیرونم کشید و گفت:
ـ تو نمیخواد بیائی راهپیمائی. همین جا بمون و مراقب ساختمون باش!
خیلی ناراحت شدم. او که حال مرا دید، بعد از بازگشت از راهپیمائی به سراغم آمد و پرسید:
ـ دلخوری؟
گفتم:
ـ از دست شما نه! از دست خودم که نتونستم خودم رو به شما ثابت کنم.
با خنده گفت:
ـ ثابت کردی! همین که اینجا توی جبهه هستی یعنی مردی. خیلیها بزرگتر و قویتر از تو هستن، ولی لیاقت حضور توی جبههرو ندارن. من هم اگه گفتم با ما نیا به خاطر خودت بود که اذیت نشی، چون بچهها همه میدونن که کمر تو درد میکنه!
در حال مرور خاطرات آن شب پادگان دوکوهه بودم که با صدای طاهر به خودم آمدم.
بهروز پازوکی و طاهر بین نیروهای گردان میگشتند و مدام تذکر میدادند که همه باید ریشهایشان را بتراشند و موی سرشان را کوتاه کنند تا در صورت حمله شیمیائی گاز از بین درزهای ماسک استنشاق نشود. آنها که رفتند، برای یک ساعت محوطه مثل یک سالن بزرگ سلمانی شد. همه موهای همدیگر را میتراشیدند.
برای یک لحظه یاد سرتراشیهای اجباری آقاجون افتادم. هر یکی دو ماه یک بار ما پنج تا برادر را توی حیاط به ردیف مینشاند و لختمان میکرد و با یک ماشین ریشتراش دستی به جان ما میافتاد. طبق معمول هم اول من زیر تیغ این سلمانی ناشی میرفتم. تیغهای ماشینش از بس کند بودند، موهای سرمان کشیده میشدند و جیغمان چنان در میآمد که دل مامان به حال ما میسوخت، اما با هر جیغ یک پسگردنی نثارمان میشد و بیشتر از همه هم سهم من بود. عموجان میگفت:
«آقاجونت بچه که بود چوپون خوبی بود. مو تراشیدن با ماشین دستی رو از اون موقع بلده.»
البته هیچ وقت هم یک کلمه بلانسبتی چیزی نمیگفت، ولی عملاً راست میگفت، چون این روش بیشتر به پشمچینی گوسفندان میماند تا سلمانی آدمها!
هنوز عدهای از نیروهای گروهان مردد بودند که ریشهایشان را از ته بزنند یا نه؟ بعضیها هم به شوخی میگفتند اگر ریشهایمان را بزنیم کسی جنازه ما را شناسائی نخواهد کرد و خوشگل شهید نمیشویم. روحانی گردان که سید هم بود، روی سکوئی ایستاد و با صدای بلند گفت:
ـ برادرا! حفظ جان جزو واجباته. نباشه که کسی به خاطر عذر و بهانه یا خجالت ریشش رو نتراشه.
و بعد هم برای اینکه ثابت کند خودش عامل به این حرفهاست، ریشهایش را با ماشین از ته کوتاه کرد. قیافهاش بهشدت خندهدار شده بود. بعد از این کار حاجآقا دیگر خیال همه راحت شد. البته ما که ریش نداشتیم کارمان سادهتر بود و فقط موهای سرمان را کوتاه کردیم.
بعد از سلمانی، بچهها آخرین عکسهای یادگاری را با هم گرفتند و غروب که شد آماده حرکت به سمت خط شدیم. حیدریوقار دسته را به خط کرد و گفت:
ـ میخوام قبل از حرکت یه نصیحتی بهتون بکنم.
همه ساکت شدیم تا بشنویم در این لحظات آخر مسئول دستهمان چه نکته مهمی را میخواهد بگوید که تا حالا نگفته است؟ دست به سخنرانیش خوب بود و هر موقعیتی که گیر میآورد اول چند خط نوحه میخواند و بعد هم کلی نصیحت اخلاقی و تذکرات آموزش نظامی.
همه ساکت شدیم تا صدای حیدریوقار را بهتر بشنویم. او با لحنی جدی گفت:
ـ فاصله جائی که سوار قایقها میشیم و از رودخانه اروند رد میشیم تا نزدیک کارخانه نمک فاو، یعنی موقعیتی که باید اونجا مستقر بشیم، چیزی حدود 13 کیلومتره که باید این راه رو پیاده بریم و بین مسیر هم توقف نداریم. با این همه تجهیزات و مهمات کار سختی پیش رومونه. تجربه به من میگه از یک شب مونده به عملیات، غذای سنگین نخورم و تا جائی که میشه با شکلات جنگی، خودم رو سیر نگه دارم که اگه وسط راه دستشوئیم گرفت، دچار دردسر نشم. چون شب عملیات اگر از نقطه رهائی تا پای کار دستشوئیتون بگیره و از ستون خارج بشین ممکنه برین روی مین یا نفرات پشت سرتون هم از ستون خارج بشن یا راه رو گم کنین. پس توی این 24 ساعت که بهتون اعلام میشه قراره بزنیم به خط، مراقب باشین. ناپرهیزی نکنین. اما امشب غذا مرغه و نمیخواد خودداری کنین، چون رزمندهها تنها امواتی هستن که مرغ عزای خودشون رو قبل از مهمونها میخورن!
با حرفهای او همه زدیم زیر خنده. واقعاً خندهدار هم بود. راست میگفت، مرغ شب عملیات معنای دیگری جز این نداشت. آن شب مرغ عزای خودمان را خوردیم و بعد در دو ستون به سمت اسکله راه افتادیم. البته همین مرغ اگر شب عملیات خورده شود دردسرهای خاص خودش را داشت و کسانی که از ناحیه شکم زخمی میشدند، حتماً در اتاق عمل با مشکل مواجه میشدند. اما کسی گوشش به این حرفها بدهکار نبود. حیدریوقار در طول مسیر تا اسکله بلند شعار میداد:
«ندای هل من ناصر حسینی»
و همه نیروهای گردان بلند جواب میدادیم:
«لبیک یا خمینی!»
و او بلندتر فریاد میکشید:
«پیش به سوی حرم حسینی»
و صدا در نخلستان میپیچید:
«لبیک یا خمینی!»
در همین موقع بین بچهها ولولهای افتاد و ماشین تویوتائی که بلندگوهای بزرگ سوراخ سوراخ شدهای داشت وارد ستون گردان شد. معلوم بود این سوراخها جای تیر و ترکش است. راننده که به حاج بخشی معروف بود با پخش مارش عملیات و تقسیم شکلات و گلابپاشی نظم ستون را به هم ریخت. همه از حضور او خوشحال شدند. اسم او را در تهران شنیده بودم. چند ماه پیش بچهها به همراه او در میدان ولیعصر تظاهرات ضد مفاسد فرهنگی به راه انداخته بودند. راست هم میگفتند. نمیشد که عدهای در مرزها برای دفاع از نوامیس مردم و کشور بجنگند و پشت جبهه، عدهای خود را در معرض تماشا بگذارند. تا کی باید تکتک ما جلوی مدارس دخترانه در دفاع از نوامیس مردم کتک میخوردیم؟ باید نظام یک کاری میکرد، اما اوضاع جوری پیش رفت که حاجی و بچهها دستگیر شدند.
علیرضا که یکی از بچههای مسجدمان بود میگفت:
وقتی دستگیرشدهها در داخل زندان، پاها و دستهای مصنوعی خود را روی هم چیدند و یک تپه شد، بازجوها خجالت کشیدند.
ادامه دارد...
برچسبها: کتاب آدمباش