مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل سوم (نیل و عصای موسی، اروندرود و عصای خمینی)                         )

(بخش یازدهم)

از بوی آب و ماهی‌های مرده فهمیدیم که به اسکله  نزدیک شده‌ایم. مسئولین فرمان سکوت دادند و شعارها قطع شدند. قایق‌ها کنار اسکله پهلو گرفته بودند و ما دسته دسته سوار شدیم. واقعاً با آن همه بند و بساط و تجهیزات و مهماتی که با خود حمل می‌کردیم، اگر کسی در آب می‌افتاد، چه شنا بلد بود، چه بلد نبود، برای سال‌ها جایش در کف رودخانه بود. به ‌علت تحریم ایران توسط غربی‌ها حتی جلیقه نجات هم به تعداد نیروها وجود نداشت. از ترس دست‌هایم را به فانوسقه‌ام گرفته بودم که اگر خمپاره سرگردانی کنار قایق خورد و قایق چپ شد، سریع تجهیزات را از تنم دربیاورم تا آنها مرا با خود زیر آب نکشند، اما یادم افتاد که من اصلاً شنا بلد نیستم، چه با تجهیزات چه بی‌تجهیزات! برای همین زیر لب شروع کردم به ذکر گفتن و آیت‌‌الکرسی خواندن و خودم را به خدا سپردم.

گاهی زیرچشمی به صورت تک‌تک بچه‌ها نگاه می‌کردم تا ببینم آنها چه حالی دارند. انگار نه انگار که داشتند به خط مقدم می‌رفتند. دو تا دو تا با هم حرف می‌زدند و من تک و تنها بودم.

این جور موقع‌ها دلم گُر می‌گرفت و بغض می‌کردم، اما آن شب بغضم فقط به ‌خاطر تنهائی نبود. دلم برای مادرم و آقاجون با همه بدخلقی‌هایش تنگ شده بود. سعی کردم تصور کنم که الان آنها در چه حالی هستند. وقتی در تهران بودم، هر وقت صدای مارش عملیات از رادیو پخش می‌شد، می‌دیدم که پدر و مادر بچه‌هائی که در جبهه بودند، دلشان مثل سیر و سرکه می‌جوشید. بعضی‌هایشان هم مدام جلوی در مسجد می‌آمدند تا شاید خبری از بچه‌هایشان به‌ دست بیاورند. حتماً آقاجون و مامان هم الان داشتند پای رادیو با شنیدن اخبار و مارش جنگ به من فکر می‌کردند. چندین قطعه عکس حجله‌ای از خودم گرفته و توی کمدم پنهان کرده بودم که اگر شهید شدم آقاجون به زحمت نیافته. حتی یک توپ پارچه سفید چلوار برای پلاکاردهای شهادتم خریده و توی مسجد گذاشته بودم در عالم بچگی فکر می‌کردم شاید آقاجون پول نداشته باشه برام کاری کنه!

حرکت ستون قایق‌ها در اروندرود در دل شب مثل ماری بود که در دل صحرا روی شن‌ها بدون صدا می‌خزد تا خود را به طعمه برساند. سکوت مطلق بر منطقه حاکم بود. شاید هم آرامش قبل از طوفان بود. فقط گاهی صدای برخورد گلوله توپ‌های سرگردان و بی‌هدف در اطرافمان به گوش می‌رسید. گاهی هم منورهای خوشه‌ای که عراقی‌ها با هواپیماهای ملخ‌دار روی سرمان می‌ریختند، آسمان منطقه را روشن می‌کردند. این منورهای گروهی تا یک ربع مثل چلچراغ می‌سوختند و کل محوطه رودخانه و ساحل آن روشن می‌شد و تازه آن‌وقت بود که متوجه می‌شدیم چه اتفاق بزرگی در این منطقه افتاده است. عبور از این رودخانه عریض و طویل و خروشان بی‌شباهت به عبور بنی‌اسرائیل از نیل نبود. با خودم می‌گفتم «امام با عصای خودش به اروند زده و راه باز شده برای عبور غواص‌ها» چرا که هیچ عقل سلیمی باور نمی‌کرد ایرانی‌ها بتوانند از این همه موانع طبیعی و غیرطبیعی عبور کنند. معجزه که می‌گویند همین است دنبال چیز دیگری نگردیم.  

بعد از حدود نیم ساعت قایق‌ها به ساحل آن سوی اروند و فاو رسیدند. نفر به نفر  از قایق‌ها پیاده شدیم و در دو ستون طویل در دو سوی جاده فاوـ ام‌القصر به سمت خط اول پیش رفتیم. از کنار شهر فاو که می‌گذشتیم آثار جنگ و زد و خورد در آن مشهود بود. از ساختمان‌های نیم‌سوخته هنوز دود بلند می‌شد. بوی تند باروت و گازوئیل و لاستیک سوخته گلو را می‌سوزاند. در حین پیاده‌روی، سعید داودی برای اینکه خستگی بچه‌ها در برود، به شوخی گفت:

این اولین سفر خارجی منه، اون هم بدون پاسپورت و ویزا. هر کی زنده برگشت پزشو به بچه‌ محلاش بده.

همه خندیدیم، البته با صدای آهسته، هر چند هنوز تا خط تماس با دشمن کلی راه بود. در طول مسیر راه‌پیمائی چندساعته گاهی بعضی از بچه‌ها چرتشان می‌گرفت. برای همین  به نفر جلوئی خود می‌خوردند و با صدای برخورد کلاه‌های آهنیشان به هم از خواب می‌پریدند. گاهی هم با شنیدن سوت توپ یا کاتیوشا کل ستون روی زمین می‌نشست.

شب داشت به پایان می‌رسید و ستون در طول جاده فاو ـ ام‌القصر پیش می‌رفت. گاهی از سر ستون پیغامی نفر به نفر فرستاده می‌شد تا نیروی نفوذی داخل ستون نشده باشد. این پیغام‌ها از کلماتی تشکیل می‌شدند که تلفظ آنها به زبان عربی سخت بود، مثل «سنگ کاغذ قیچی».

در دوران آموزش و تمرین انتقال پیام در ستون‌کشی، گاهی بچه‌ها با شیطنت رمز را عوض می‌کردند. ته ستون پیک گردان پیغام را که از نفر آخر می‌گرفت و برای سرستون می‌برد با این تغییر رمز، شلیک خنده جمع بلند می‌شد، اما در ستون‌کشی‌های شب عملیات جای این شوخی‌ها نبود.

چیزهائی شبیه شهاب‌ توی آسمان دیده می‌شد که چند تائی مثل خوشه انگور با هم حرکت می‌کردند و بالای سرمان که می‌رسیدند، خاموش می‌شدند. نگاهم به آنها بود و حواسم نبود که زیبائی و چشم‌نوازی این شهاب‌ها گولم زده و همه سینه‌خیز رفته‌اند و من مثل ندید بدیدها دنبال رد شهاب‌های خوشه‌ای هستم.

قشنگی خیالم با ترکیدن پشت سر هم گلوله‌های توپ در اطرافمان به هم ‌ریخت و دود و آتش و بوی گوشت سوخته و خون به هم آمیخت. اینجا بود که ‌فهمیدم این شهاب‌های قشنگ من توپ‌های فرانسوی هستند که می‌گویند ۳۵ تا ۷۰ کیلومتر بُرد دارند، آنها بیست تا بیست تا با هم حرکت می‌کردند و قدرت انفجار هر کدام‌شان از ده تا خمپاره 120 هم بیشتر بود.

گفتم خمپاره، یاد نامردی‌های خمپاره 60 افتادم. خمپاره 60 سوت ندارد. مهلت خیز برداشتن هم به آدم نمی‌دهد. اگر نزدیکت بخورد، تازه بعد از انفجار می‌فهمی چه خبر شده است. برای همین خمپاره 60 به نامرد معروف بود.

هر لحظه که می‌گذشت قلق‌گیری عراقی‌ها روی جاده و اطراف ما هم دقیق‌تر می‌شد تا اینکه یک ‌بار کل آتش چهل موشک کاتیوشا‌ی خود را دقیقاً روی جاده و اطراف آن ریختند. تنها راه برای حفظ جان، خوابیدن روی زمین یا پریدن در چاله‌ خمپاره‌های اطراف جاده بود. با دو سه انفجار اول به خود آمدم و چرتم پاره شد و در دل تاریکی حدس زدم چاله‌ای مقابلم هست. برای همین خیز سه گام بلندی برداشتم و به هوا پریدم تا با دو پا داخل چاله شوم.

خودم را آماده‌ کرده بودم تا محکم روی زمین سفت بخورم، اما احساس کردم به جای خاک و سنگ در جای نرمی فرود آمده‌ام. تا آمدم ببینم چه شده، آه و ناله دو نفر که زیر دست و پای من مانده بودند بلند شد و تازه فهمیدم چاله‌ای که من برای سنگر گرفتن انتخاب کرده بودم، از قبل پر شده بود. تا خواستم عذرخواهی کنم، صدای خنده آنها بلند شد.

زیر نور منوری که عراقی‌ها زدند متوجه شدم این بنده خداها که روی سر آنها پریده بودم امیر حجّی و حسین طفاقی بودند. آنها را قبلاً در مهران در سنگر حیدری‌وقار دیده بودم؛ همان روزی که حیدری بچه‌های کم سن و سال و اعزام اولی‌ها را در سنگرش احضار کرده و برای آنها درس اخلاق خصوصی گذاشته بود. امیر با حجب و حیائی خاص و درحالی‌که لبخند بانمکی روی لبش بود، رو به من کرد و گفت:

خوش‌اومدی! جنگ همینه. مهمونی که نیومدیم.

بعد هم خود را معرفی کرد و گفت:

من امیر حجّی‌ام و این هم برادر طفاقی. 

بعد هم بی‌مقدمه مرا در آغوش گرفت و روبوسی کرد. عجب چهره صمیمی و باصفایی داشت. در آن چند روز که در خط پدافندی مهران بودیم او را زیاد ندیده بودم، ولی از همان اول می‌دانستم که او هم جزو بچه‌های مخلص و باایمان دسته است. چهره‌اش به‌شدت نوربالا می‌زد.

گفتم:

من هم مسعودم. حالا چی صدات کنم؟! امیر یا حجّی؟

گفت:

احترام احترام میاره. صمیمیت به اسم کوچیک صدا کردن و به این چیزها نیست برادر.

این همه آن چیزی بود که در یک نشست تصادفی سه دقیقه‌ای بین ما اتفاق افتاد، اما انگار همین برخورد بوی رفاقتی چند ساله را می‌داد. از آن لحظه به بعد در طول ستون و در مسیر با هم بودیم تا اینکه رسیدیم به خاکریزهای خط دوم پدافندی که تا آنجا را گردان‌های دیگر لشکر در طول چند شب پیش فتح کرده بودند.

حیدری‌وقار و طاهر مدام در طول خاکریز راه می‌رفتند و تذکر می‌دادند که:

برادرا! توی سینه‌کش خاکریز سنگر حفر کنین. معلوم نیست چند شب اینجا بمونیم، پس طوری سنگر بکنین که اون تو جا شین و ترکش‌ نخورین!

بعضی از بچه‌ها با هم سنگر گروهی می‌کندند و روی دیواره حفره‌ها دو سه ردیف یا بیشتر گونی‌های پر از شن می‌گذاشتند. بعضی هم روی سقف سنگر پتو می‌کشیدند. برخی هم پلیتی از روی سنگرهای منهدم شده عراقی‌ها برمی‌داشتند و روی سنگر خود می‌گذاشتند.

من هم حفره کوچکی برای خودم کندم. بعد هم سرکی  به سنگرهای عراقی‌ها کشیدم تا پتو و وسایلی برای خانه جدیدم پیدا کنم. محمدرضا از داخل سنگر عراقی‌ها‌ کلی شیرخشک و آب معدنی ایرانی پیدا کرده بود. به دنبال او هم بقیه دوستان سراغ سنگرها رفتند تا از این غنیمتی‌ها بی‌نصیب نمانند. حیدری‌وقار با دیدن این غنیمت‌‌های داخل سنگر عراقی‌ها و تعجب‌ ما گفت:

کشورهای حاشیه خلیج‌فارس از ایران آب معدنی می‌خرن و به عراق هدیه می‌دن، برای همین توی سنگرهای اونا بطری‌های آب معدنی ایرانی پیدا می‌کنین.

اطراف سنگرهای عراقی‌ها جنازه‌های بادکرده و متعفن به‌وفور دیده می‌شد. غیر از توپ و تانک و سوت خمپاره، این اولین آثار واقعی از جنگ بود که می‌دیدم. تا آن موقع جنازه متلاشی‌شده ندیده بودم. با دیدن آنها و بوی تعفن حالم به هم خورد. بی‌خیال غنیمتی و پتو و پلیت برای سقف شدم و به سنگرم برگشتم.

در طول مسیر از کنار سنگرهای گروهی بچه‌ها که می‌گذشتم، صدای خنده و شوخی‌ یا مناجات‌ آنها به گوش می‌رسید. نمی‌دانم چرا آن قدر دوست داشتم در این شب‌های آخر مانده به شبی که ما باید به خط بزنیم از همه فاصله بگیرم. همین ‌طور که داشتم راه می‌رفتم، طاهر مؤذن و بهروز پازوکی و حیدری‌وقار را دیدم که دوباره داشتند به سنگر‌ها سرکشی می‌کردند. سریع رفتم داخل سنگر و سر خودم را گرم کردم تا دوباره طاهر برای نگهد‌اشتن من در عقبه بهانه‌ای پیدا نکند. هر سه نزدیک سنگر من که رسیدند ایستادند. طاهر با کنایه گفت:

کمرت خوب شد؟ دیگه درد نمی‌کنه؟

گفتم:

نه برادر! درد کجا بود؟ اینجا همش درمانه!

هر سه خندیدند و رفتند، انگار می‌دانستند دارم دروغ می‌گویم، چون قیافه‌ام داد می‌زد که درد دارم. علتش هم این بود که تک و تنها و با کلاه آهنی‌ این سنگر را کنده و گونی‌ها را پر از شن کرده بودم و به همین خاطر فیل کمرم یاد هندوستان کرده و دوباره دردش شروع شده بود.

آن شبی که ما به خط دوم رسیدیم، گردان حمزه به خط زده بود. از بین حرف‌های بچه‌ها که از بی‌سیم شنیده بودند متوجه شدم که همان شب هم عراقی‌ها قصد حمله داشته و ده‌ها دستگاه تانک و چند گردان نیرو در جاده فاوـ‌ ‌ام‌القصر مستقر کرده بودند، ولی نیروهای گردان حمزه که از جابه‌جائی‌‌های ساعات آخر عراقی‌ها خبر نداشتند، به تصور اینکه یک خط پدافندی نیم‌بند، آن‌ هم بعد از عملیات اصلی والفجر 8 وجود دارد، به خط زده بودند تا خودشان را به پل جاده فاوـ ام‌‌القصر برسانند که با دیدن آن همه تانک و نفربر غافلگیر شده بودند. می‌گفتند به تعداد هر دو نفر ایرانی از بچه‌های گردان حمزه یک تانک آنجا بود و بچه‌ها از سر و کول تانک‌ها بالا می‌رفتند و از دریچه‌های تانک‌ها به داخل آنها نارنجک پرتاب می‌کردند.

آن شب اسدالله پازوکی، فرمانده واحد آموزشی لشکر، برادر بهروز پازوکی فرمانده گروهان ما و ده‌ها نفر از بچه‌های گردان حمزه شهید و مجروح شدند و متأسفانه به پل نرسیدند، ولی در یک جنگ نابرابر، شجاعانه ده‌ها دستگاه تانک و نفربر دشمن را منهدم کردند. ما آن شب تا صبح برای سلامتی و پیروزی بچه‌های گردان حمزه دعا کردیم.

***

بالاخره بعد از گردان حمزه نوبت به گردان سلمان رسید. از عصر فردای آن شب یعنی بیست و ششم بهمن ماه اعلام کردند که اسلحه و تجهیزات خود را بازرسی کنید و استراحت کنید تا آماده باشید. داخل سنگر نشستم و مشغول استراحت شدم تا شب عملیات کم نیاورم، اما هرچه کردم، خوابم نبرد، برای همین از سنگر بیرون زدم تا در طول خاکریز برای خداحافظی به بچه‌های مسجد در گروهان 2 و 3 برسم. اول از همه سعید اسکندری را دیدم. با همان عینک درشت دوران دبیرستان داخل سنگر نشسته بود و داشت دعا می‌خواند. از جیب بادگیرم یک مشت آجیل درآوردم و تعارف کردم. او هم بی‌تعارف و البته به‌زور دستش را در جیبم فرو برد و با کلی کلنجار همه آنچه داشتم را از من گرفت و در جیب‌ خودش ریخت. بعد هم نوبت به خداحافظی شب آخر و حلالیت‌طلبی رسید.

مجید چلنگری که هنوز هم شیطنت‌های خودش را داشت و انگار سیلی بهروز آذری آدمش نکرده بود، با همه شوخی می‌کرد. در محوطه سنگرهای گروهان 3 مجید قشونی خواب بود و دلم نیامد بیدارش کنم. رحیم اثنی‌عشری و حجت روزبهانی هم خواب بودند. انگار نه انگار که قرار است آن شب به خط بزنیم.

وقتی به سمت خاکریز گروهان خودمان برگشتم، اول از همه سعید داودی را دیدم که گوشه‌ای نشسته و قطعه‌ کاغذی را که گمانم دعا یا زیارت عاشورا بود در دست داشت و در حال خودش بود. دلم نیامد جلو بروم و از آن حال معنوی خارجش کنم. خواستم برگردم که با سوت خمپاره‌ای زمینگیر شدم. سوت بعدی که آمد، پریدم داخل سنگر سعید داودی. او با دیدن من فوراً اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:

طوریت که نشده؟

گفتم:

نه! ببخشید در نزده اومدم تو.

خندید و گفت:

مهمون حبیب خداست.

گفتم:

داشتین دعا می‌خوندین. مزاحم دعاتون نشم.

اما وقتی در دستش به جای دعا‌، همان پاکت نامه معروف که در مهران به دستش رسید و بعد هم عکس دختر‌بچه‌ای را دیدم، جا خوردم. او هم که دید من تعجب کرده‌‌ام، گفت:

دخترمه، سه سالشه!

گفتم:

خدا حفظش کنه! اما منو باش. فکر کردم شب عملیاتی رفتین توی حال معنوی. نگو موج 021 گرفته‌تون.

لبخندی زد و نگاه عمیقی به من انداخت و گفت:

این هم یه جور حال معنوی‌یه. ان‌شاء‌الله امشب زنده برگشتی، یه روز که جنگ تموم شد و بزرگ شدی و زن گرفتی و بابا شدی و بچه‌ات سه سالش شد، حال امروز منو می‌فهمی. اون روز یاد من هم بکن.

من که کله‌ام داغ‌تر از این حرف‌ها بود، از حرف‌هایش چندان سر درنیاوردم. کمکش کردم تا نوار تیربارش را دور کمرش بپیچد و آماده شود. من هم رفتم و تجهیزاتم را بستم.

غروب شده بود و تک و توک بچه‌ها شروع به اذان گفتن کردند. نمازم را خواندم و بی‌خیال خوردن شام شدم، چون اصلاً‌ دوست نداشتم شب عملیات دچار دل‌پیچه و  این حرف‌ها بشوم. با صدای حیدری‌وقار که داد ‌زد: «برادرا از سنگرها بیاین بیرون و آماده‌شین.» از سنگر بیرون زدم. همه داشتند با هم خداحافظی می‌کردند. صحنه عجیبی بود. ترجیح دادم از دور تک‌تک آدم‌هائی را که در این مدت با آنها آشنا شده بودم، تماشا کنم. چهره‌هائی که با سکوتشان با آدم حرف می‌زدند.

هادی عباسی با صورتی برافروخته که مثل ماه می‌درخشید و با لبخندی عجیب، روی سینه‌کش خاکریز ایستاده و کوله آر.پی‌.جی را روی دوشش انداخته و چند گلوله هم در آن گذاشته بود و قبضه آر.پی.‌جی را در دست گرفته بود و داشت همه را تماشا می‌کرد. هیچ‌ وقت او را این‌قدر شاد و شنگول ندیده بودم. رنگ صورتش عجیب بود، انگار داشت بال در‌می‌آورد. با او روبوسی کردم و به سمت امیر حجّی، همرزمی که سه روز بیشتر از دوستی ما نمی‌گذشت، رفتم.

بعد نوبت به عمو سبزعلی رسید. همان ‌طور که داشتم با او خوش و بش می‌کردم، نگاهم به محمدرضا افتاد که مثل همیشه دورش شلوغ بود و با صدای بلند با دوستانش حرف می‌زد. شاید هم داشت خداحافظی می‌کرد. ترجیح دادم مزاحم این محفل دوستانه‌ آنها نشوم و از همان دور نگاهش کردم. او هم به‌شدت نوربالا می‌زد، اما انگار می‌خواست آن را پشت شیطنت‌ها و بگو بخندهایش پنهان کند. درست مثل شب‌های بمباران در تهران که مردم با رنگ آبی روی چراغ ماشین‌ها را رنگ می‌زدند یا کاغذ کاربن روی چراغ قوه‌ها می‌کشیدند که از شدت نورش کم شود و هواپیماهای دشمن آنها را نبینند.

خواستم برگردم که محمدرضا خودش به سمت من آمد، مرا در آغوش کشید و گفت:

برادر مسعود! حلالم کن. خیلی اذیتت کردم.

گفتم:

نه چه اذیتی؟ شما ببخشین که مزاحم شما شدم و توی خط پدافندی مهران به‌زور خودمو دعوت کردم توی سنگرتون.

تعقلی گفت:

امشب همون شب عملیاتی‌یه که بهت می‌گفتم. اگه زیاد باهات خوب نبودم دلخور نشو. من نمی‌خواستم بهم وابسته بشی، چون امشب همه چی تموم می‌شه. ببین! اگه امشب شهید شدم، نبینم بالای سرم وایسی و گریه کنی‌ها!

گفتم:

من؟ چرا گریه کنم؟ این همه رفیق خوب داری!

گفت:

تو هم رفیقمی، اما بین همه رفقا این توئی که بالای سرم وایمیستی. اگه دوستم داری، به دشمن حمله کن. بالای سرم ماتم نگیر!

بعد مرا در آغوش کشید. من که هیچ وقت حرف‌ محبت‌آمیزی را از او نشنیده بودم، کلی ذوق کردم و گریه‌ام گرفت. خودش هم گریه‌اش گرفت، اما هی می‌گفت:

بچه نباش! مرد که گریه نمی‌کنه. ما همه اومدیم که فدای اسلام بشیم. رفاقت‌ها مال اون دنیاست. تو هم شهید شدی شفاعت یادت نره.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: کتاب آدم‌باش
+ نوشته شده در  شنبه بیستم دی ۱۳۹۹ساعت 13:47  توسط مسعود ده نمکی  |