مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل سوم (نیل و عصای موسی، اروندرود و عصای خمینی)

(بخش دوازدهم)

با صدای حیدری‌وقار‌ همه به صف شدیم.

ـ برادرا به خط‌ شین، راه می‌افتیم.

به بهانه گوش دادن به حرف‌های او از هم جدا شدیم. ستون گروهان 3 از کنار ما رد ‌شد. چهره‌ تک‌تک آنها دیدنی بود. قرار شده بود آنها از سمت راست جاده فاوـ‌ ام‌القصر و گروهان ما و گروهان 2 از سمت چپ جاده به خط بزنیم. وقتی آماده حرکت می‌شدیم، مجید قشونی را دیدم که از ستون خارج شد و همراه با حجت روزبهانی از بچه‌های مسجد به سمت من آمدند. مجید مرا در آغوش گرفت و چنان فشارم داد که قلنج کمرم شکست. داد زدم:

ـ بابا نکن! دستت درد نکنه. بسه دیگه. با این همه مهمات کمرم شکست.

با هر دو خداحافظی کردم و آنها خود را به بقیه رساندند. گروهان ما هم به راه افتاد. در حین حرکت سید محمود ابوالمعالی جلو آمد و گفت:

ـ من امشب بی‌سیم‌‌چی نیستم.

گفتم:

ـ حیف شد وگرنه کلی کمک حالِت بودم.

بعد هم هر دو به یاد آن شب در سنگر پدافندی مهران که پشت بی‌سیم گل کاشته بودم زدیم زیر خنده.

سید محمود در طول پیاده‌روی به سمت نقطه رهائی و آغاز حمله دائماً سعی می‌کرد جلوی من حرکت کند. اولش فکر کردم این کار اتفاقی است، اما هر بار که ستون می‌نشست و انفجاری روی می‌داد یا منوری زده می‌شد و نظم ستون به هم می‌ریخت، باز او خود را جلوی من می‌رساند. بالاخره کلافه شدم و گفتم:

ـ سید محمود! صف‌ نون نیست که یه‌ دونه‌ نوبتی نباشه. چی کار داری می‌کنی؟

لبخندی را چاشنی جوابش کرد که به من برنخورد و گفت:

ـ تو دست همه بچه‌محل‌ها امانتی. اگه طوریت بشه، بابات همه بچه‌های محل رو بیچاره می‌کنه، برای همین من جلو راه می‌رم که اگه درگیری شد، اول من تیر بخورم و سپر بلای تو باشم و نمونم که اخمای بابای تو رو ببینم.

بعد هم بدون اینکه یادش باشد که ما در حال حرکت به سمت سنگرهای کمین دشمن هستیم و فاصله چندانی با آنها نداریم، با صدای بلند خندید. با صدای خنده سید، طاهر خودش را به ما رساند و با اخم به ما فهماند که الان وقت شوخی و خنده نیست.

بعد از یکی دو ساعت دولا دولا پامرغی و سینه‌خیز رفتن، سر ستون به نزدیکی سنگرهای کمین رسید. سکوت سنگینی بر منطقه حاکم بود. عراقی‌ها که هنوز در بهت عملیات بچه‌های گردان حمزه بودند، تصورش را هم نمی‌کردند که یکی دو شب بعد و درست از همان محور، عملیات جدیدی بشود.

دو عراقی‌که آفتابه دستشان بود و معلوم بود برای دستشوئی رفتن از سنگرهای خود خارج شده بودند، به ستون نیروهای ما که روی زمین نشسته بودیم نزدیک شدند. در همین حین با روشن شدن چند منور، نفس‌ها در سینه‌ها حبس شد. صفا مظفری نانچیکوی خودش را کشید و آماده شد و بالاخره این دو عراقی ‌متوجه حضور ستون نیروهای ما در مقابل خود شدند و درحالی‌که زبانشان بند آمده بود، بلند بلند داد ‌‌زدند: «ایرانی، ایرانی» و به سمت سنگر خود دویدند و این نقطه آغاز درگیری بود.

از همه طرف صدای شلیک تیربارها و انفجار نارنجک و آر.پی‌.جی‌ها بلند شد. عراقی‌هائی که داخل ده‌ها تانک منهدم شده و نشده که از شب پیش روی جاده فاوـ ام‌‌القصر باقی مانده بودند، سنگر گرفته بودند، پشت دوشکا‌ها و توپ‌ها قرار گرفتند و شروع به شلیک کردند.

یک ساختمان سنگی پاسگاه‌مانند نزدیک کارخانه نمک در سمت راست ما بود که از بالای آن به طرف جاده شلیک می‌شد. حیدری‌وقار برای اینکه به بقیه بچه‌ها دل و جرئت بدهد، روی جاده رفت و شروع به شلیک به سمت ساختمان کرد.

دوشکاهای عراقی از تیرهای رسام استفاده می‌کردند تا وحشت بیشتری ایجاد کنند، اما همین تیرهای رسام گاهی به کمک ما می‌آمد، چون راحت می‌شد جهت شلیک و منبع شلیک را پیدا کرد. تیرهای آنها علاوه بر رسام بودن، دوزمانه هم بودند و بعد از برخورد به هدف، منفجر و تبدیل به چندین ترکش می‌شدند. از رسام بودن و دوزمانه بودن تیرها بدتر، صدای شلیک دوشکاها بود که گوش آدم را کر می‌کرد. بُرد این دوشکاها هفت کیلومتر بود و تا برد نهائی‌ اگر یک مرمی گلوله دوشکا به کله آدم می‌خورد، باز هم آسیب می‌زد، چه رسد به اینکه قبل از این هفت کیلومتر به کسی بخورد.

سعید داودی بدون توجه به حجم آتش ده‌ها تیرباری که به سمت ما آتش گشوده بودند، کنار حیدری رفت و مثل سرو وسط جاده ایستاد و بدون ترس، ساختمان سنگی پاسگاه را زیر آتش گرفت. هنوز جرئت نکرده بودم مثل آنها روی جاده بروم، برای همین منتظر بودم آر.پی.‌جی‌زن‌ها، سنگر تیربار دوشکاها را بزنند تا من هم با نفرهای عراقی‌ها درگیر شوم، اما یکی از آن دوشکاها که روی ستون قفل کرده بود، اول از همه حیدری‌وقار و سعید داودی را زد. شدت برخورد تیر دوزمانه با شکم حیدری‌وقار طوری بود که او را بلند کرد و با کمر روی زمین کوبید. بعد هم سعید داودی، معاون اول دسته و جواد همتی، معاون دوم دسته روی زمین افتادند.

چند دقیقه قبل از آنها صفا مظفری، معاون گردان در همان دقایق اول عملیات، بعد از درگیر شدن با کمین‌های عراقی‌ها و پس از آنکه کلی از عراقی‌ها را با نانچیکوی دست‌سازی که با لوله دو و نیم آب ساخته بود، شل و پل کرده و کشته بود، بر اثر اصابت چند گلوله شهید شده بود.

بچه‌ها بهروز آذری،‌ مسئول گروهان 2 را که بعد از زخمی شدن داشت به عقب برمی‌گشت، در دل سیاهی شب اشتباهی به‌ جای عراقی‌ها آبکش کرده بودند. وقتی فهمید اشتباهی او را زده‌اند بهروز را توی بیل یک دستگاه لودر انداختند و به عقب منتقل کردند.

من که تا آن شب شهادت یا جنازه دوستان خود را از نزدیک ندیده بودم، با دیدن صحنه‌های شهادت سعید داودی و یادآوری نگاه‌هایش به عکس دختر سه‌ساله‌اش گریه‌ام گرفت، اما سعی می‌کردم کسی اشک‌های مرا نبیند.

در این گیرودار حجت روزبهانی که از بچه‌های مسجد محل و جزو نیروهای گروهان 3 بود، خود را به من رساند. گرچه او از نظر سنی از من بزرگ‌تر بود، اما او هم بهتش زده بود. ستون نیروها بدون مسئول دسته به  ساختمان و روی جاده حمله‌ور شدیم.

در آن لحظه به خاطر ‌آوردم که دقایقی پیش حیدری‌وقار چطور با شعار روی کمرش: «هر چه خدا خواست همان می‌شود» روی جاده در خون خود غلت می‌زد. همان شعاری که به من ایمان ‌داد تا بدون ترس و جان‌پناه در برابر دوشکا‌های دشمن بایستم و خدا خواست پیراهن او به من نرسد و کفن تنش باشد.  با حرص به سمت بعثی‌ها شلیک و گریه می‌کردم.

در حین درگیری یکی دیگر از تیرهای رسام دشمن به پهلو و درست روی نارنجک‌هائی خورد که عمو سبزعلی تپل دوست‌داشتنی با کش به دور فانوسقه خود بسته بود. با انفجار نارنجک نقش زمین ‌شد.

چند قدم که جلوتر رفتیم، امیر حجّی را دیدم که بعد از برخورد دو سه تیر به شکمش، دمر روی زمین افتاده بود. دوست صمیمی او بالای سرش بود و به من اشاره کرد که «کار امیر تمام شده است، شما بروید.» شاید هم می‌خواست من را دست به سر کند.

یک کمی جلوتر از او محمدرضا تعقلی را دیدم که روی زمین نشسته بود. سریع خودم را بالای سرش رساندم. درست نمی‌دانم که تیر به پایش خورده یا آن را سائیده بود، اما همین که دید من در کنارش هستم، داد زد:

ـ مگه نگفتم بالای سر من واینسا! برو جلو!

بی‌معطّلی پیشانیش را بوسیدم و پرسیدم:

ـ کمک نمی‌خوای؟

اخم کرد و گفت:

ـ کمک تو اینه که بزنی به دل دشمن. برو!

سید محمود هنوز هم سعی می‌کرد جلوی من حرکت کند تا من تیر نخورم. حجت که می‌دید کمرم درد گرفته و نمی‌توانم این همه مهمات اضافی را با خودم ببرم، کوله‌ پشتیم را به‌زور از پشتم برداشت و روی کول خودش انداخت. از او پرسیدم:

ـ مجید قشونی و سعید اسکندری و بقیه بچه‌های مسجد چی شدن؟

گفت:

ـ درگیری که شروع شد، دیگه ندیدمشون. صبح که بشه حتماً پیداشون می‌کنیم.

بالاخره بعد از یک نبرد جانانه و محاصره کردن و درگیری تن به تن و سقوط پاسگاه، دوباره از کنار جاده به ‌سمت پل راه افتادیم. همین ‌طور که پیش می‌رفتیم، از زیر یکی از تانک‌های نیم‌سوخته دو تا عراقی بیرون پریدند و ستون را به رگبار بستند. سید محمود چند تا تیر خورد و روی زمین افتاد. بچه‌ها هم عراقی‌ها را زدند. سید که آمده بود تا سپر بلای من شود، داد زد:

ـ مسعود! تیر خوردم.

وقتی دیدم تیرهائی که خورده کاری نیستند، برای اینکه هم به او و هم به خودم روحیه بدهم گفتم:

ـ کم مونده بود شهید راه بچه محلت بشی‌ها. برو خدا رو شکر کن که زنده‌ای. من که رفتم...

دو سه امدادگر سید را روی برانکارد انداختند و به عقب بردند.

در ادامه درگیری دوباره حجت روزبهانی را گم کردم تا اینکه ستون با شلیک‌های عجیب و پر حجم یک ضد هوائی چهار لول که عراقی‌ها به جای تیربار 23 میلی‌متری ضد نفر آن‌ را روی کف جاده گذاشته بودند، زمینگیر شد.

همه روی زمین خوابیدیم. تیرهای گداخته و سرخ ضد هوائی وزوزکنان از بیخ گوش و بالای سرمان رد می‌شدند و گاهی هم به سر و کله و دست و پا یا کلاه‌های آهنی بچه‌ها می‌خوردند. چند نفر از آر.پی‌.جی‌زن‌ها سعی کردند سنگر ضد هوائی را بزنند، اما تیربارهای جانبی که عراقی‌ها برای پوشش این ضد هوائی گذاشته بودند، آر.پی‌.جی‌زن‌ها را زدند. وقتی تیرهای این ضد هوائی از نزدیک و از بالای سر و صورتمان می‌گذشتند بوی سوختن موهای بعضی از بچه‌ها در اثر سائیده شدن مرمی‌های ضد هوائی‌ها به سر و کله‌شان بلند می‌شد. امکان کوچک‌ترین تکان خوردنی را  نداشتیم. ناچار با نوک بینی و دهان و صورت شروع به کندن زمین کردیم که حداقل چند میلی‌متر و یا سانتیمتر‌ صورتمان را بیشتر در زمین فرو ببریم تا تیر به سر و صورتمان نخورد، اما زمین سفت و شور فاو که در زمستان سرد بهمن‌ماه یخ زده بود، حالا حالاها خیال کنده شدن نداشت و زور زدن ما بی‌فایده بود.

در همین موقع یکی دو تا از تیرهای دوشکا و ضد هوائی به ‌کوله آر.پی.‌جی یکی از بچه‌های آر.پی.‌جی‌زن خورد و خرج‌هایش آتش گرفت. بنده خدا که حسابی داشت در آتش می‌سوخت، هر کاری کرد نتوانست کوله‌اش را باز کند و همین که بلند شد تا کوله را از کمرش باز کند، چند تیر به سینه‌اش خورد و شهید شد.

عراقی‌ها روی سینه‌کش پد، یکی دو متری که جاده روی آن قرار داشت، در چند ردیف و به ارتفاع دو متر سیم‌خاردار حلقوی روی هم چیده بودند. انتهای این ردیف سیم موانع به آب و گل و شلی که در دشت بود، می‌خورد، برای همین یا باید روی جاده می‌رفتیم که حتماً با ضد هوائی و دوشکا ما را می‌زدند یا باید یکی از بچه‌های تخریب این سیم‌خاردارها را می‌برید یا با «اژدر بنگال» منفجر می‌کرد یا یکی باید روی سیم‌خاردارها می‌خوابید که بقیه از روی او رد شوند. از تخریب‌چی‌ها خبری نبود. انگار همان اول درگیری شهید شده بودند. با خودم گفتم:

«باید یکی فداکاری کنه و روی سیم‌خاردارها بخوابه وگرنه تا یکی دو ساعت دیگه که آفتاب بزنه، همه ماهائی‌ که اینجا زمینگیر شدیم، بدون جان‌پناه یا اسیر می‌شیم یا قتل‌عام!»

بعد از آتش گرفتن کوله‌پشتی آن بنده خدای آر.پی‌.جی‌زن و جزغاله شدنش، روحیه بچه‌ها ضعیف‌ شده بود. از همه بدتر حال روحانی سیدی بود که مثلاً‌ امام جماعت ما هم بود و اتفاقاً آن شب با عمامه مشکی و لباس خاکی وارد عملیات شده بود، اما نمی‌دانم چرا آن قدر جا زده بود و داشت بلند بلند کفریات می‌گفت. من هم ترسیده بودم، اما سعی می‌کردم ترسم را پنهان کنم. بقیه‌ بچه‌ها هم داشتند با صورت زمین را می‌کندند و حتی جرئت نمی‌کردند بلند شوند و به سمت دوشکاها و ضد هوائی چهار لول عراقی‌ها که کف جاده خوابانده بودند، شلیک کنند. اما کسی به روی دیگری نمی‌آورد که چرا کُپ کرده‌ای، اما این روحانی گردان ما بلند بلند داد می‌زد:

ـ یا امام زمان! پس اون امدادهای غیبیت که می‌گفتن کو؟

مدام هم این جمله را تکرار می‌کرد. یکی از بچه‌ها گفت:

ـ شیطونه می‌گه خودم یه تیر خلاص بهش بزنم و راحتش کنم.

گفتم:‌

ـ گناه داره. یعنی چی که تیر بزنی بهش؟

گفت:

ـ شوخی کردم بابا. اگه می‌تونستم خودمو تکون بدم، پا می‌شدم یه آر.پی.‌جی می‌زدم سمت این ضد هوائی‌، نه خودی!

همین‌طور که داشتیم با هم حرف می‌زدیم، تکان محکمی خورد و کلاه از سرش پرید. یک تیر دوشکا به کلاه آهنی او سائیده بود. آنجا بود که فهمید نباید از این جورحرف‌ها بزند.

همین ‌طور که صورتم را روی زمین فشار می‌دادم و داغی تیرهای رسامی را که از بیخ گوشم رد می‌شدند حس می‌کردم، زیر نور ماه و منورهای خوشه‌ای که حالا تعدادشان بیشتر هم شده بود یک ردیف مورچه بزرگ بالدار را دیدم که از زیر سیم‌خاردارها دارند به سمت صورت من می‌آیند. خدا خدا می‌کردم برای یک لحظه هم که شده آتش این ضد هوائی لامصب قطع شود تا بتوانم حداقل صورتم را برگردانم. دعایم برای 10 ثانیه مستجاب شد و تا صورتم را برگرداندم تا مورچه‌های وحشی وارد سوراخ‌های بینی و گوشم نشوند، گاز گرفتن آنها را در یقه و پشت گردنم حس کردم، برای همین دیگر طاقت نیاوردم و با هیجان بلند شدم و داد زدم «بی‌پدرها» برای اینکه کسی فکر نکند از ترس مورچه‌ها از جایم پا شده‌ام، شروع به شلیک به سمت سنگر تیربارهای عراقی‌ها کردم. وقتی دیدم همه دارند باحیرت به من نگاه می‌کنند سر و کله‌ام و بدنم را تکان دادم تا مورچه‌ها بیفتند. چند نفری هم به دنبال من شروع به شلیک کردند، اما خدمه ضد هوائی عراقی‌ها که انگار تازه گرم شده بودند، این‌بار جاده را با شدت بیشتری زیر آتش گرفتند. نمی‌دانم این سنگر لامصب را با چه چیزی درست کرده بودند که هرچه گلوله آر.‌پی.‌جی هفت به سمت آن شلیک می‌‌کردیم، اثر نمی‌کرد. یکی از بچه‌ها به شوخی گفت:

ـ انگار این بعثی‌ها هم «آیت‌الکرسی» یا آیه «وجعلنا» خونده‌ان که سنگرشون تکون نمی‌خوره!

یکی از بچه‌ها که دفعه اوّلش بود جبهه آمده بود برای اینکه توسط تیراندازهای دشمن دیده نشود شروع به بلندخواندن ذکری کرد که باعث خنده جمع آن هم در آن شرایط آتش و خون شد. چون بنده خدا به ‌جای خواندن آیه «وجعلنا» از سوره یس چون دعاها را حفظ نبود اشتباه دعای سفره اللهم ارزقنا رزقا حلالا طيبا واسعا را خواند. هم شلیک می‌کردیم و هم می‌‌ترسیدیم و همه به این کار او می‌خندیدیم.

با آتش شدید به‌ناچار دوباره همه روی زمین دراز کشیدیم و کپ کردیم. نگاهم دوباره به سیم خاردارها افتاد. انگار هیچ ‌کس نمی‌خواست ایثار کند و روی سیم‌خاردارها بخوابد. با خودم فکر می‌کردم پس آن روحیه شهادت‌طلبی که پشت جبهه شنیده بودیم که بچه‌ها برای روی مین رفتن مسابقه می‌دهند کجاست؟ اما وقتی خودم را هم مثل آنها دیدم به خودم گفتم:

«آخه پسر! این همه زور زدی و خودت رو به جبهه رسوندی که چی بشه؟ خیلی‌ها مثل تو تا دوکوهه اومدن  و بعد هم شب عملیات، موج 021 گرفتشون و برگشتن تهران. فرق تو با اونائی که برگشتن و یا الان کپ کردن چیه که داری به دیگران ایراد می‌گیری؟»

دستم را روی سیم‌خاردارها کشیدم. خارهای آن مثل نوک سوزن تیز بودند. از فکر ایثار کردن پشیمان شدم و جواب وجدان خودم را دادم که:

«قرار من با خدا جهاد و جنگ تا دم شهادت بود، نه خود شهادت. تازه بابت جانباز شدن هم به خدا گفته بودم که خدایا! من در حد قطع یک دست یا پا اونم تا مچ راضی به رضای توام، اما با بیشتر از این منو امتحان نکن! روی اسارت من هم اصلاً حساب نکن که اگه یه شب توی سرما نگهم دارن، ممکنه همه ‌چی رو لو بدم.»

ناگهان صدای یکی از بچه‌ها که داد می‌زد: «یه تانک خودی داره نزدیک می‌شه» ولوله‌ای درست کرد. او مدام می‌گفت:

ـ می‌گن برادر میرکیانی توی این تانکه. الله اکبر!

بعد هم همه با صدای بلند برای سلامتی برادر میرکیانی فرمانده گردانمان تکبیر گفتند. اما آن تانک بعد از چند شلیک و منهدم کردن چند سنگر دوشکا و چند تانک دشمن روی جاده متوقف شد. تانک‌های سوخته‌ای که روی جاده بود، راه را برای عبور آن بسته بودند و نمی‌توانست از آن جلوتر برود. من از رسیدن تانک و اینکه دیگر احتیاج به فداکاری و عملیات شهادت‌طلبانه و عذاب وجدان نیست، خوشحال شده بودم، ولی با دیدن این صحنه توقف تانک لبخند روی لب‌هایم خشکید و به یاد جمله زیبائی افتادم که در دوره آموزشی از مربیان خود شنیده بودم:

«تنها کسانی می‌توانند از سیم‌خاردارهای دشمن عبور کنند که پشت سیم‌خاردارهای نفس خود گیر نکرده باشند.»

با خودم گفتم:

«بود و نبود من که برای جبهه و انقلاب خیلی فرق نمی‌کنه. یک آدم ترسو روی سیم‌خاردار بخوابه و شهید بشه بهتر از اینه که بقیه پشت این موانع تا صبح قتل عام بشن.»

برای همین فکر تازه‌ای به سرم زد. سریع اورکتم را از روی کوله‌پشتیم باز کردم و روی انبوه سیم‌خاردارها انداختم و با دست روی آن فشار دادم تا فشار نوک تیز خار سیم‌خاردارها روی بدنم قابل تحمل شود.

حجت کنار من سینه‌خیز دراز کشیده و اورکتش را روی کوله‌اش بسته بود. بدون هیچ حرفی اورکت او را هم برداشتم و روی سیم‌خاردارها انداختم تا کمتر درد را احساس کنم. چون اصلاً برای شهادت آن هم از نوع زجرآور و مرگ تدریجی با فرو رفتن خارهای فلزی در بدن آمادگی نداشتم. با خودم فکر ‌کردم:

«از سن تکلیف تا الان که شونزده ساله هستم، مگه چقدر گناه کرده‌ام که مرگ سخت تاوانش باشه؟ اگه من روی اورکتم بخوابم و بقیه سریع پاشونو روی کمرم بذارن و رد شن، شاید اصلاً کارم به شهادت نکشه. اون وقت هم تکلیفمو انجام داده‌ام، هم به ترس از مردن غلبه کرده‌ام. شاید هم اصلاً بقیه رفقا اجازه ندن من روی سیم‌خاردارها بخوابم و یکی دیگه ایثار کنه. خدا رو چه دیدی؟!»

با این تحلیل به‌سرعت روی سیم‌خاردارها خوابیدم و داد زدم:

ـ برادرا! دیگه لازم نیس برین روی جاده تیر بخورین. بیاین از روی من رد شین برین اون ‌طرف سیم‌خاردارها.

حالم گرفته شد چون کسی از جایش تکان نخورد تا سد راهم بشود حتی حجت هم که بچه محلمان بود همان طور دمر روی زمین خوابیده بود. خیلی از دستش ناراحت شدم. دیگر مطمئن شدم که باید رفت. چشم‌هایم را بستم و دندان‌هایم را محکم روی هم فشار دادم تا کمتر درد فشار پوتین‌ بچه‌ها را روی کمرم و فرو رفتن نوک تیز سیم‌خاردارها را در شکمم احساس کنم. مدام زیر لب ذکر می‌گفتم، اما هرچه ‌گذشت، خبری از درد و فشار جای پای بچه‌ها نشد. یک‌بار دیگر داد زدم «زود باشید رد شید دیگه چی می‌خواید یاحسین» اما باز خبری نشد. دیگه کلافه شدم و بااحتیاط سرم را برگرداندم و باتعجب دیدم ده بیست متر پائین‌تر از جائی که من روی سیم‌خاردارها خوابیده بودم، بچه‌ها سیم خاردارها را بریده‌اند و ستون نیروها درحالی‌که به من می‌خندند، به‌سرعت از کنارم عبور می‌کنند. من که از خجالت سرخ شده بودم، از جا بلند شدم و بی‌سر و صدا سرم را پائین انداختم و دنبال ستون راه افتادم، اما تا آمدم به ستون برسم، دیدم حجت روزبهانی روی دژ و لب جاده آسفالت هنوز دمر روی زمین افتاده است.

جا خوردم و به خیال اینکه در این گیر و دار حتماً تیری به سرش خورده و برای اینکه من نترسم بی‌سر و صدا شهید شده برگشتم بالای سرش، چند بار تکانش دادم. جواب نداد، اما تا او را برگرداندم، انگار خواب هفت پادشاه را دیده باشد، با خمیازه‌ای از خواب پرید و هاج و واج به اطرافش نگاه کرد. باورکردنی نبود بین آن همه کشت و کشتار و زد و خورد، حتی یک آن هم از خواب نپریده بود!

راستش خیلی خوشحال شدم‏‎ٌ‏‏ٌ‏ٌ؛ نه از اینکه شهید نشده بود بلکه از اینکه خواب بود و کنف شدن مرا ندیده بود، وگرنه محله‌مان بعد از عملیات پر می‌شد از جوک‌هائی که بچه‌ها برای حرکت ایثارگرانه و شهادت‌طلبانه و روی سیم‌خاردار خوابیدن من می‌ساختند. حجت که بلند شد همان ‌طور که با هم می‌دویدیم تا خودمان را به آخر ستون برسانیم، حجت گفت:

ـ خدا خیرت بده که بیدارم کردی، وگرنه نیروهای پشتیبانی که کارشون پاکسازیه به ‌جای جنازه و زخمی عراقی‌ بهم تیر خلاص می‌زدن.

راست می‌گفت. یک گردان نیرو از پشت سر گردان ما وارد عمل شده بود تا منطقه، داخل تانک‌ها و سنگرهای دشمن را پاکسازی کند تا کسی از پشت سر، نیروهای پیشرو را غافلگیر نکند. کسانی که زخمی بودند، باید اسم شب را می‌گفتند تا تیر خلاص نخورند. چون این نیروها حق اسیرگرفتن در شب را نداشتند و نمی‌شد به کسی اطمینان کرد و امکان انتقال به عقب هم در آن شرایط نبود.

ستون نیروهای ما در ادامه مسیر خود به خاکریز دیگری رسید. طاهر گفت:

ـ پشت این خاکریز همه سنگر بگیرین.

آنقدر پشت خاکریز ماندیم تا اینکه گفتند به عقب برگردیم و در حال راه رفتن نماز صبحمان‌ را بخوانیم، نماز صبحی که به‌یاد ماندنی‌ترین نماز عمرم شد. هنوز چند ده‌ متری از خاکریز دور نشده بودیم که دوباره دیدم از حجت خبری نیست. با خود گفتم:

«نکنه دوباره خوابش برده و جا مونده باشه؟»

برای همین دوباره سریع برگشتم به سمت خاکریزی که در پشت آن سنگر گرفته بودیم. دیدیم بله! حجت‌خان باز خوابش برده بود. این‌بار با لگد بیدارش کردم و داد زدم:

ـ بابا! پاشو، دستور داده‌ان عقب بکشیم. نکنه می‌خوای اسیر بشی؟

حجت از خواب پرید و وقتی اطرافش را دید که همه رفته‌اند و فقط ما مانده‌ایم، برای تشکر کوله‌پشتی مرا گرفت و روی کولش انداخت. کمی که راه رفتیم، رحیم‌ اثنی‌عشری را هم که از بچه‌های‌ محل‌ و از نیروهای گروهان 3 بود، پیدا کردیم. او هم که اوضاع کمر مرا می‌دانست، اسلحه مرا گرفت و گفت:

ـ دیگه به کارت نمیاد. بده من برات می‌یارم.

هرچه از خاکریز و پلی که باید می‌گرفتیم، دورتر می‌شدیم، هوا روشن‌تر می‌شد. با روشن‌شدن هوا، تازه آنجا بود که با دیدن انبوه شهدای خودمان و کشته‌های عراقی‌ها فهمیدم دیشب چه قیامتی در طول این جاده بر پا بوده است.

در مسیر و هنگام عبور از کنار جاده و سنگر منهدم شده ضد هوائی دشمن که تا صبح کلی از بچه‌ها را تار و مار کرده بود، یکی از بچه‌ها گفت:

ـ دیشب وقتی هر چه آر.پی‌.جی به سمت این سنگر شلیک کردیم، سنگر دوشکاها و ضد هوائی‌ خفه نشد، یکی از بچه‌ها به اسم قاسم سینه‌خیز زیر حجم آتیش و رگبار گلوله‌های تیربارها، خودشو به نزدیکی سنگر عراقی‌ها رسوند و ضامن چند نارنجک رو کشید و بعد بلند شد و به سمت ضد هوائی دوید و خودشو توی سنگر عراقی‌ها انداخت. هم خودش شهید شد و هم ضد هوائی رو خفه کرد.

وقتی این ماجرا را شنیدم، بابت آن همه چانه‌ای که با خدا سر شهید شدن یا نشدن زده بودم خجالت کشیدم. تازه بعد از غلبه بر ترس خود، تا آمدم عملیات شهادت‌طلبانه انجام بدهم، آن ‌طور ضایع شدم. برای توجیه خودم ‌گفتم:

«من که روی سیم‌خاردارا خوابیدم، خدا نخواست منو ببره دیگه. شهادت که زورکی نمی‌شه! اما بین من و خدا یکی طلب من می‌شه.»

ادامه دارد...


برچسب‌ها: کتاب آدم‌باش
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۹ساعت 13:42  توسط مسعود ده نمکی  |