مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل سوم (نیل و عصای موسی، اروندرود و عصای خمینی)

(بخش شانزدهم)

چند وقتی از بستری شدنم در این بیمارستان نگذشته بود که یک روز دو نفر کت و شلواری با جعبه شیرینی در دست وارد اتاق شدند. چهره‌‌شان آشنا بود، ولی هرچه به مغزم فشار آوردم آنها را نشناختم. سعی کردم خاطراتم را در ذهن مرور کنم، اما فایده‌ نداشت تا اینکه بالاخره یکی از آنها خودش سر صحبت را باز کرد و گفت:

ـ ان‌شاءالله که دیگه درد نداری و جد و آباد ما رو به فحش نمی‌کشی.

تا این حرف از دهانش خارج شد، آنها را شناختم. یکی از آنها همان راننده آمبولانسی بود که صبح عملیات مرا به عقب آورد و دیگری همان دکتر بیمارستان صحرائی فاو بود که در موقع نقل و انتقال مجروحین با داد و بیداد و بد و بیراه از خجالتش‌ درآمده بودم. باورم نمی‌شد. آنها تا تهران برای ملاقات کسی که کلی فحش نثارشان کرده بود، آمده بودند. با شوق و ذوق همدیگر را در آغوش گرفتیم. خیلی خوشحال شدم که دوباره آنها را می‌دیدم. همین اخلاق‌ها و مرام‌های رزمنده‌ها بود که ادامه زندگی‌ در شهر را برای آنهائی که یک بار پایشان به جبهه باز می‌شد، سخت می‌کرد.

***

خبر مجروحیتم به مدرسه هم رسید. باورکردنی نبود. اولین کسانی که به ملاقاتم آمدند، همان بچه‌های شر کلاس بودند که التماس می‌کردند که سر صف، سخنرانی انقلابی کنم تا وقت کلاس آقای مستقیم، معلم ریاضیمان‌ گرفته شود تا نتواند امتحان بگیرد. وقتی هم که من با حرارت جواب متلک‌های سیاسی آقای مستقیم را می‌دادم و حرف می‌زدم‏، همین بچه‌ها پشت سر هم تکبیر می‌گفتند. با وجود اینکه خبر داشتم همین شر و شورهای کلاس، عصرها بعد از تعطیل شدن مدرسه می‌روند دختربازی، اما خدائیش تا مرا می‌دیدند، همه سر به زیر می‌شدند.

موضوع ترس نبود. واقعاً به من احترام می‌گذاشتند. نشانه‌اش هم همین آمدن آنها به ملاقاتم قبل از آمدن بچه‌های مذهبی مدرسه بود. حتی معلم فیزیکمان زودتر از همه معلم‌ها به ملاقاتم آمد. بعد هم معلم زیست‌شناسی. جالب اینکه کسانی که اصلاً رفتار و ظاهر مذهبی نداشتند، جلوتر از مسئول امورتربیتی مدرسه به ملاقات من ‌آمدند. معلم زیست‌ ما، آقای معظمی در همان فرصت ملاقات هم درس‌دادن را رها نکرد و شروع کرد به صحبت در مورد ترکیب استخوان‌ها و بافت ماهیچه‌ها و نحوه ترمیم سلول‌های عصبی و عضلانی. کم مانده بود بگوید برایمان تخته سیاه بیاورند تا عکس سلول‌ها را بکشد، ولی باز کار خودش را کرد و روی یک تکه کاغذ معمولی تصاویر و توضیحاتش را رسم کرد. آن قدر حرف زد و زد تا وقت ملاقات تمام شد و نگهبان‌های بیمارستان وارد اتاق شدند و به‌زور کلاس درس ما را تعطیل و آقای معظمی را به بیرون اتاق راهنمایی کردند.

بچه‌های کلاس که در این فرصت داخل کمد و زیر تخت و پشت در مخفی شده بودند، بیرون آمدند و دوباره پرت و پلاگوئی‌هایشان‌ را شروع کردند. آنها می‌خواستند به من روحیه بدهند، اما من تا آخرین دقیقه ساعت ملاقات منتظر بودم تا شاید یکی از بچه‌های گردان به ملاقاتم بیاید. از همه بیشتر توقع داشتم محمدرضا تعقلی و حسن سیاه یا حتی محسن شیرازی یا همان محسن خوفناک که پایش را قبل از عملیات می‌خواستند قطع کنند یا حداقل طاهر مؤذن به ملاقاتم بیاید، ولی انگار کسی به فکر من نبود و من برایشان تمام شده بودم.

***

شب عید و سال تحویل را هم روی تخت بیمارستان سر کردم، اما بالاخره چشمم به جمال حسن احمدی یا همان حسن سیاه خودمان روشن شد. یک بادگیر سرمه‌ای پوشیده بود که با رنگ صورتش یکی بود و سفیدی دندان‌ها و چشم‌هایش از آن میان جلب توجه می‌کرد. همدیگر را بغل و زار زار گریه کردیم. سبک که شدم، پرسیدم:

ـ از بچه‌ها چه‌‌ خبر؟ حیدری‌وقار رو کدام قطعه بهشت زهرا خاک کرده‌ان؟

باتعجب گفت:

ـ حیدری‌وقار که شهید نشده؟

با شنیدن این حرف جا خوردم. باورکردنی نبود. با آن تیر دوزمانه‌ای که توی شکم او خورد و به هوا پرت شد، زنده ماندنش شبیه معجزه بود. پرسیدم:

ـ خوب امیرحجّی رو کدام قطعه خاک کرده‌ان؟

گفت:

ـ امیر هم زنده مونده. دو تا تیر به شکمش خورده بود، ولی فقط عصب حرکتی و حسی پاش از بالا قطع شده. خیلی دوست داشت بیاد ملاقاتت، ولی اون هم فعلاً زمینگیره.

پرسیدم:

ـ محمدرضا چی؟ مرخصی اومده؟ اون چرا به ملاقاتم نیومد؟ واقعاً بی‌معرفتی کرده. از اون یکی خیلی توقع داشتم.  

با شنیدن اسم محمدرضا تعقلی سرش را پائین انداخت. معلوم بود که می‌خواهد بحث را عوض کند. گفت:

ـ از خودت بگو! کی مرخص می‌شی که دوباره با هم بریم منطقه؟

گفتم:

ـ چرا به من نگاه نمی‌کنی؟ چیزی شده؟

خودش را جمع و جور کرد و گفت:

 

ـ رفاقت‌‌های جبهه همه‌‌اش همینه. اصلش برای اون دنیاست، وگرنه همه‌مون می‌دونیم که دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نداره. آخرش همه‌مون جامون بهشت زهراست.

پرسیدم:

ـ یعنی چی؟ چی می‌خوای بگی؟

گفت:

ـ واقعیتش اینه که چند وقت بعد از عملیات که تو زخمی شدی، اونائی که از گردان سلمان و حمزه زنده مونده بودن، ادغام شدیم و جمعمون شد یه گروهان و رفتیم پدافندی فاو. بعد هم عراق پاتک زد و چند روز آتیش مداوم سنگین ریخت.

گفتم:

ـ این قدر کشش نده. می‌گم محمدرضا چرا نیومد ملاقات من؟ خوب یکهو بگو با بچه‌های دیگه موند توی خط. انگار نه انگار ما رفیقشیم و چشم به راه.

سرش را پائین انداخت تا من قطره اشکی را که از گوشه چشمش افتاد، نبینم. بعد آهی کشید و گفت:

ـ توی همون خط پدافندی که بهت گفتم، چند روز پیش یه خمپاره اومد توی سنگر نگهبانی و محمدرضا شهید شد.

انگار دنیا روی سرم خراب شد. گرچه محمدرضا از قبل برایم گفته بود که ماندنی نیست و به‌زودی شهید خواهد شد و من هم تمام شب عملیات دلواپس بودم که لحظه شهادت او را ببینم، ولی حالا همه چیز برعکس شده بود. او مرا سوار آمبولانس کرد و پیشگوئیش برعکس از آب درآمد. آن‌ شب، دیگر خیالم راحت شده بود که رفاقت‌ ما حالاحالاها ادامه خواهد داشت، اما نشد که نشد.

گرچه حسن خبر زنده ماندن کسانی را داد که توقع داشتم شهید شده باشند، اما خبر شهادت کسی را داد که توقع داشتم زنده مانده باشد. عیدم عزا شد. حتی به تشییع جنازه و ختم محمدرضا هم نمی‌توانستم بروم. بماند که به تشییع جنازه هیچ‌ یک از بچه‌های مسجد هم نتوانستم بروم.

بعد از شنیدن خبر شهادت محمدرضا، ماندن در بیمارستان و روی تخت خوابیدن برایم سخت‌تر از قبل شد. هر ساعت بیمارستان یک روز می‌گذشت. بعد از پایان فروردین و اواسط اردیبهشت، بالاخره دکترها تصمیم گرفتند به هر زور و زحمتی که هست،  زخم‌های مرا بخیه بزنند. با وجود آنکه بالای زانویم به اندازه یک مشت از گوشت خالی بود، ولی به دلایل پزشکی که من نفهمیدم چه بود، دوباره راهی اتاق عمل شدم.

از نگاه‌های آقاجون معلوم بود که از علت بی‌تابی من باخبر است. او که فکر می‌کرد بعد از کشیدن این همه درد و عذاب و دو سه ماه روی تخت خوابیدن توبه می‌کنم و دیگر دور جبهه رفتن را خط می‌کشم، شک کرده بود که ممکن است بعد از خوب شدن، دوباره فیلم یاد هندوستان کند. نگرانی را در صورتش می‌دیدم.

وقتی مرا به سمت اتاق عمل می‌بردند، پشت در اتاق تا دقیقه آخر کنارم ماند.

این روزها برایم در کنار درد و سختی‌هایش، شیرینی‌هائی‌ هم داشت. یکی از آنها رابطه صمیمانه‌ای بود که با آقاجون پیدا کرده بودم. بعد از سال‌ها مثل آن موقع‌هائی که پنج شش تا برادر و خواهر شب‌ها از سر و کولش بالا می‌رفتیم تا برایمان قصه شنگول و منگول بگوید، دوباره در کنارم بود.

یادم هست که آقاجون خسته و کوفته از پاسگاه به خانه می‌آمد و باید دوباره صبح زود خروس‌خوان برمی‌گشت سرخدمت، ولی با اصرار ما بچه‌ها و از سر ناچاری قصه شنگول و منگول را برای ما تعریف می‌کرد، اما همین‌ که قصه به جائی می‌رسید که مادر شنگول و منگول به جنگ آقا گرگه می‌رفت، زودتر از ما خوابش می‌برد.

قبل از اینکه وارد اتاق عمل شویم دیدم دارد با دکترها پچ پچ می‌کند. شاید داشت سفارش مرا می‌کرد. خوب نگاهش کردم. با خودم فکر می‌کردم شاید دیگر به هوش نیایم، پس بگذار سیر نگاهش کنم. بالاخره وارد اتاق عمل شدم.

در اتاق عمل، متخصص بیهوشی رو به من کرد و گفت:

ـ بیهوشی مکرر چیز خوبی نیست. می‌گن هر بار بیهوشی پنج سال از عمر آدم کم می‌کنه، برای همین توی این جور عمل‌ها که درد زیادی نداره، ما بیهوش نمی‌کنیم.

آنها می‌خواستند میله تراکشن زیر زانو را از استخوان ساق پایم بیرون بکشند و زخم‌‌ها را بخیه بزنند و بعد هم پایم را از نوک انگشت تا کمر گچ بگیرند. از میان حرف‌هایشان دستگیرم شد که می‌خواهند این گچ دو تکه باشد یعنی دو تا مفصل سر راه زانوی من بگذارند تا زانویم خم شود و خشک نشود. اطراف زخم پایم یک آمپول بی‌حسی تزریق کردند و بعد شروع کردند دو سر زخم را به هم رساندن و بخیه‌های درشت زدن. اولش درد نداشت. همان دکتر جراح که دفعه قبل پایم را عمل کرده بود داشت روی پایم کار می‌کرد. همان‌ طور که بخیه می‌زد، پرسید:

ـ خب! ان‌شاءالله بعد از اینکه مرخص شدی، می‌خوای چی کار کنی؟

گفتم:

ـ دلم لک زده برای جبهه و شب عملیاتش. دعا کنین زودتر بتونم راه برم.

تا این حرف را شنید، نگاه تندی به من کرد و بعد سوزن بخیه را محکم‌ توی پوستم فرو کرد تا کوک دوم را بزند. متوجه نشدم از چه چیزی عصبانی شد. نمی‌توانستم حدس بزنم که در حرف‌هایم چه نکته بدی وجود داشت. دوباره  با اخم گفت:

ـ بزرگ‌تر از تو زیاده. پدرت به اندازه کافی برای این مملکت خدمت کرده. لازم نکرده کاسه داغ‌تر از آش بشی. قبول؟

گفتم:

ـ آقای دکتر! «ما زنده به آنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما عدم ماست.»

تا شعرم تمام شد، زیر لب گفت:

ـ آروم نگیر. اصلاً هر غلطی دلت می‌خواد بکن.

و سوزن را محکم‌تر در پایم فرو برد. من که تازه متوجه شده بودم که احتمالاً آقاجون این جناب دکتر را از قبل پخته تا رأی مرا از برگشتن به جبهه بزند، از درد به خودم پیچیدم و داد زدم:

ـ غلط کردم. باشه، اصلاً عملیات کجا بود؟ با این پا مگه می‌شه رفت جبهه؟ اصلاً منم بخوام برم، اونا رام نمی‌دن!

دکتر که از این جازدن و عقب‌نشینی من خوشش آمده بود، گفت:

ـ باریک‌الله پسر خوب! شعار جاش تو راه‌پیمائی‌یه. برو نماز جمعه هر چی دلت می‌خواد بگو «جنگ جنگ تا پیروزی!»

و بعد هم شروع کرد به زدن کوک‌های آخر و گچ‌گیری پا. میله را که می‌خواستند از استخوان ساق پایم خارج کنند، درنمی‌آمد، انگار در این چند ماه به خورد استخوان پا رفته و جزئی از آن شده بود، برای همین با چکش و انبردست به جان میله افتادند. من هم به‌ناچار گفتم:

ـ دکتر! تو رو خدا یواش‌تر. من که گفتم نمی‌رم جبهه. اصلاً می‌خوای برم کمک بعثی‌ها؟ یا نه شمام مثل آقاجون دلتون پیش اعلیحضرت گیره!

این را گفتم و چشم‌هایم را بستم تا بیشتر از این عذاب نکشم. او هم حسابی از خجالتم درآمد. بعد از چند دقیقه که کارشان تمام شد، مرا به بخش منتقل کردند. هر لحظه منتظر بودم تا برایم عصا بیاورند و بعد از سه ماه از روی تخت پائین بیایم، ولی مگر به این راحتی بود؟ سنگینی و وزن گچ پایم انگار یک تن بود. نمی‌توانستم پایم را از روی تخت بلند کنم. با کمک آقاجون و پرستارها عصاها را زیر بغل زدم و برای چند ثانیه سرپا ایستادم، اما همین که دست‌هایم را از روی تخت برداشتم، سرم گیج رفت و روی زمین ولو شدم. تازه فهمیدم که حالاحالا‌ها کار دارد تا بتوانم راه بروم.

***

چند روز بعد با آمبولانس مرا به خانه‌ منتقل کردند. با کمک برادرهای قد و نیم‌قدم و آقاجون که دو نفر زیر بغل و دو نفر هم زیر پایم را گرفته بودند، کشان‌کشان خودم را از پله‌ها به طبقه دوم خانه‌ رساندم.

پیش‌بینی دکترها این بود که پایم حداقل تا دو سه ماه باید در گچ بماند. با خود فکر کردم که اگر بتوانم روی پا بایستم و با عصا راه بروم، حتماً می‌توانم حتی با این پای گچ گرفته، خودم را به پادگان برسانم. حداقل کاری که در جبهه می‌توانستم انجام بدهم، نشستن پای بی‌سیم بود. برای همین شروع کردم به نوشتن نامه برای بچه‌هائی که در منطقه بودند تا زمینه این حضور نیم‌بند را آماده کنم. برای حیدری‌وقار و حتی طاهر مؤذن چند بار نامه نوشتم.

خنده‌دار این بود که یک روز در میان برای آنها نامه می‌نوشتم تا از بین حرف‌هایشان بفهمم چه وقت عملیات خواهد بود که خود را به آنها برسانم. هنوز جوهر یکی از نامه‌ها خشک نشده بود که در خانه به صدا درآمد و بعد از چند دقیقه مامان با  پاکت نامه‌ای وارد اتاق شد. رنگ و روی پاکت نامه نشان می‌داد که از جبهه ارسال شده است. با ذوق پاکت نامه را گرفتم و پاره کردم. نامه را حسن سیاه یا همان حسن احمدی خودمان برایم فرستاده بود. تا این روز از دریافت هیچ نامه‌ای این قدر خوشحال نشده بودم.

حسن در این نامه و با خط خرچنگ قورباغه‌ای به‌طور خلاصه نوشته بود که بچه‌ها دوباره دارند آماده حمله‌ای دیگر می‌شوند. عراقی‌ها بعد از فتح فاو در عملیات والفجر 8 برای جبران شکست خود از همان منطقه‌ای که ما یک ماه قبل از عملیات والفجر 8 یعنی در منطقه مهران پدافند می‌کردیم، حمله و شهر مهران و ارتفاعات قلعه‌آویزان را اشغال کرده بودند تا مثلاً در افکار عمومی جهانیان جبران شکست خود را کرده باشند، اما اهل فن می‌دانستند که اهمیت استراتژیک فاو در گلوگاه اروند و خلیج‌فارس کجا و ارتفاعات بی‌دفاع مهران کجا؟ به هر حال امام دستور داده بود که مهران باید آزاد شود و رزمنده‌ها آماده آزادسازی مهران می‌شدند.

از نامه حسن فهمیدم که بیشتر از چند روز فرصت ندارم که خودم را به جبهه برسانم، برای همین تا خواندن نامه تمام شد، بی‌معطلی خودم را کشان کشان به چهارچوب در اتاق رساندم. مامان هاج و واج نگاهم می‌کرد. لابد با خودش می‌گفت:

«این پسره که حتی نمی‌تونست یک پله رو با پای خودش بالا بیاد، حالا چطور می‌خواد سرپا وایسه و راه بره؟»

درست هم فکر می‌کرد. گچ پایم خیلی سنگین بود. دست‌هایم را اهرم کردم و با استفاده از چهارچوب در، خود را بالا کشیدم تا بایستم، اما ضعف عضلات پاهایم به‌علت دوران بستری شدن روی تخت به‌قدری زیاد بود که بازوهایم نتوانستند سنگینی من و گچ پایم را تحمل کنند برای همین با باسن محکم خوردم زمین. مامان با دیدن این وضع بدتر از من از حال رفت. دوباره درد استخوان‌های ران و کمر به سراغم آمده بود، سرم گیج رفت و همان‌جا دراز کشیدم.

بعد از لحظاتی که به خود آمدم برای اینکه مامان آرام شود، زدم به در بی‌خیالی و کشان‌کشان خود را روی تشک رساندم. حقیقت تلخی بود. باید باور می‌کردم که حالا حالاها نمی‌توانم از جایم تکان بخورم، چه برسد به اینکه به جبهه برگردم.

***

بعد از چند روز تلاش و تمرین توانستم با اهرم کردن دست‌هایم به چهارچوب در بایستم و حدود یک دقیقه سرپا بمانم، اما باز هم نمی‌شد با این وضع به جبهه رفت، چون حتماً در آنجا سربار دیگران می‌شدم. به‌قدری از انجام کارهای خود ناتوان بودم که حتی دستشوئی هم نمی‌توانستم بروم. مثل یک بچه شده بودم و مامان برایم لگن می‌آورد و می‌برد.

از این وضع خیلی خجالت می‌کشیدم. اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که در سن 16ـ17 سالگی مثل یک بچه خردسال قضای حاجت کنم. در بیمارستان همه بچه‌هائی که روی تخت و زمینگیر بودند همین حس را داشتند. خدمه بیمارستان گاهی کم‌کاری می‌کردند و بچه‌های رزمنده هم رویشان نمی‌شد مشکل خود را به کسی بگویند، ولی بچه‌های مجروح هم‌اتاقی که می‌توانستند راه بروند، بدون هیچ ننگ و عاری به داد همرزمان خود می‌رسیدند. همیشه از خودم می‌پرسیدم نظیر این دوستی‌ها و رفاقت‌ها را در کجای دنیا می‌شود پیدا کرد؟ همسنگرانی که حتی لگن‌های دستشوئی‌های همدیگر را می‌شستند، کاری که خدمه‌ها که برای آن کار حقوق می‌گرفتند اکراه داشتند انجام بدهند و به هر بهانه‌ای از زیر بار آن شانه خالی می‌کردند.

بعد از مرخص شدن از بیمارستان مادرهای مجروحین باید مثل یک نوزاد بچه‌های مجروح و معلول خود را تر و خشک می‌کردند. گاهی با خود می‌گفتم:

«حیف که امام گفته ـ که اگر این جنگ بیست سال هم طول بکشد ما تا آخر ایستاده‌ایم ـ و من باید به جبهه برگردم، وگرنه نوکری این پدر و مادر رو  می‌کردم. به خدا اگه شهید بشم، حتماً به جبران این همه زحمت شفاعتشون می‌کنم!»

از چند روز قبل از والفجر 8 که با همه بچه‌های گردان دسته‌جمعی به حمام دوکوهه رفتیم و غسل شهادت کردیم، سه ماه می‌شد که نتوانسته بودم حمام بروم. خارش پای زیر گچ و باندهای زخم‌ها از یک طرف و زخم بستر از طرف دیگر داشت عذابم می‌داد تا اینکه یک روز حجت روزبهانی، از همرزم‌های گردان ما که برای ملاقات به خانه‌ ما آمده بود، زیر بغلم را گرفت و با هزار زحمت مرا سوار ماشینش کرد و برد حمام و مثل یک دلاک واقعی و با احتیاط فراوان گربه‌شورم کرد. شاید می‌خواست کار مرا در شب عملیات که از خواب بیدارش کرده بودم تا اسیر عراقی‌ها نشود جبران  کند. هرچه بود حسابی تمیز شدم و استخوانی سبک کردم.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: کتاب آدم‌باش
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۹ساعت 17:6  توسط مسعود ده نمکی  |