شبه خاطرات مسعود دهنمکی-فصل سوم (نیل و عصای موسی، اروندرود و عصای خمینی)

(بخش هفدهم)
از نگاههای آقاجون و مامان میفهمیدم که از الآن نگران زمانی هستند که من سر پا شوم و گچ پایم باز شود و دوباره راهی جبهه شوم. برای همین مامان مدام در گوشم میخواند:
«دیگه بَسِتِه! با این پا و کمر زخمی دیگه به درد جبهه نمیخوری. الان دیگه باید درسِت رو بخونی. اگه آقاجونت بو ببره، دیگه نمیذاره پات رو از خونه بذاری بیرون.»
برای گولزدن آقاجون و مامان فرمهای مجتمع آموزشی رزمندگان را پر کردم و فرستادم آموزش و پرورش.
امتحانات ثلث سوم شروع شده بود و من که از ثلث اول به بعد را در جبهه گذرانده بودم ابداً برای امتحان دادن آمادگی نداشتم، اما به خاطر اینکه آقاجون و مامان را خاطرجمع کنم که جبههرفتن و زخمیشدن مانع درسخواندن من نیست تا بعد از خوب شدنم مانع جبهه رفتن من نشوند، خود را مشغول درس کردم.
معمول این بود که مسئولین مجتمع آموزشی رزمندگان ممتحنها را به خانه یا بیمارستان و محل بستری شدن مجروحینی که امکان راه رفتن نداشتند، میفرستادند. برای همین یکی از معلمان مجتمع آموزشی رزمندگان با پاکت ورقههای امتحانی مهر و موم شده به خانه ما آمد. از شانس بد من همان روز اول امتحان جبر داشتم. پاکت سئوالات را که باز کردم، خندهام گرفت. یاد آقای مستقیم و بهانههائی که به خاطر آنها از کلاس بیرونم میکرد افتادم. فاصله چند ماهه از آن روزها باعث شده بود همه چیزهائی را که جلوی در مسجد از آن جوان دانشجو و مهندسان و کارگران همکارم درباره جبر و ریاضیات جدید یاد گرفته بودم، فراموش کنم. فقط گذشت زمان باعث این فراموشی نبود. خودم هم تقصیر داشتم، چون دیگر پرونده درس خواندن و مناسبات زندگی در شهر را با اعزام پشت سرم بسته بودم و تصمیم داشتم اگر جنگ تمام شد و زنده برگشتم، از صفر شروع کنم.
بالاخره بعد از یک ساعت پذیرائی از آقای ممتحن و زیر و رو کردن ورقه امتحانی وقتی کاغذ را سفید تحویل او دادم، با دیدن ورقه تعجب کرد، ولی برای اینکه من خجالت نکشم، به روی خود نیاورد. استکان چای را سر کشید و پس از مکثی طولانی گفت:
ـ من با اجازه شما نمازم رو بخونم. شما هم توی این فاصله سعی کن بتونی جواب این سئوالها رو بنویسی.
کلمه «بتونی» را طوری گفت که معلوم بود منظور خاصی دارد. بعد هم دو رکعت نمازش را آن قدر طول داد که من فرصت داشته باشم حتی با تقلب و کمک گرفتن از کتابها و جزوههایم هم که شده ورقه را پر کنم، ولی وقتی بعد از سلام دادن نماز آمد و ورقه سفید را در دست من دید، اخم کرد و گفت:
ـ انشاءالله که برای امتحان بعدی آمادهتر باشی.
بعد هم رفت.
من که هنوز داغ فضای معنوی جبهه و جنگ و باورهای همیشگی خودم بودم، در مخیلهام هم نمیگنجید که با تقلب بخواهم نمره بگیرم. من آن موقعها که هنوز جبهه نرفته بودم، در مدرسه با همه نامردیهائی که بعضی معلمها در حقم میکردند، چنین کاری نکرده بودم، چه رسد به حالا که در کسوت رزمندگی و مثلاً جانبازی درآمده بودم.
چند روز بعد، دوباره سر و کله آقا معلم پیدا شد. این بار که بالا آمد، برگه امتحانی و سئوالات را داد و گفت:
ـ من یه کاری دارم. باید برم. شما جواب سئوالها رو بنویس، من ظهر میام ورقهرو میگیرم.
شاید با این کارش میخواست به من یک جورهائی قوت قلب بدهد و من خجالت نکشم و با کمک گرفتن از این و آن از امتحان رو سفید بیرون بیایم، اما این کار آقا معلم هم چارهساز نبود. من اصلاً در حال و هوای درس و امتحان نبودم و فقط برای خوشحالی آقاجون و مامان تن به امتحان داده بودم.
آقای معلم وقتی دوباره برگشت و برگه را سفید تحویل گرفت، با دیدن برگه از یک طرف معلوم بود از صداقت من لذت برده و از طرف دیگر از اینکه مجبور بود ورقه سفید را تحویل مصححین بدهد، با دلخوری گفت:
ـ من وظیفه خودم میدونستم که یک جورهائی به امثال تو کمک کنم. حالا که خودت دوست نداری هر طور راحتی.
از فردای آن روز بعضی از امتحانها را که حفظکردنی بودند، با زحمت فراوان پر و پیمان دادم تا دل این بنده خدا هم نشکند، اما من که حال و هوای جبهه از درس و مدرسه گریزانم کرده بود، با این چیزها پایبند تهران نمیشدم و برای باز شدن گچ پایم ثانیهشماری میکردم.
***
در همین ایام امتحانات بود که صدای زنگ خانه به صدا درآمد. مامان از پشت پنجره نگاهی به حیاط انداخت و گفت:
ـ دو تا جوونن که اومدن ملاقاتت. یکیشون پاشو میکشه، انگار اونم زخمییه!
نمیتوانستم حدس بزنم چه کسی به ملاقاتم آمده و تا بیایم خودم را کشانکشان به لب پنجره برسانم، آنها از حیاط عبور کردند و وارد راهپلهها شدند. دوباره با زحمت سرجایم برگشتم و کنجکاو به چهارچوب در خیره شدم. باورکردنی نبود. «امیر حجّی» که شب عملیات یکی دو تا تیر توی شکمش خورده بود و من خیال میکردم شهید شده، حالا لنگلنگان به ملاقاتم آمده بود.
رفاقت چند ساعتهای که کلی صمیمیت به دنبال داشت. وجود او یک جورهائی برایم تسکین شهادت محمدرضا بود. صورتی معصوم و مظلوم داشت. بهندرت لب به سخن باز میکرد. بیشتر با نگاهش حرف میزد. بعد از احوالپرسی، نشانی خانهشان را روی کاغذی نوشت و به من داد تا هر وقت توانستم به دیدنش بروم. عصب پایش قطع شده بود و در شکمش هم کیسه کلوستومی گذاشته بودند و زخمش باز بود، برای همین باید دوباره به بیمارستان برمیگشت. چند عمل جراحی سنگین دیگر در انتظارش بود.
تازه آن روز بود که فهمیدم عصب حسی و عصب حرکتی یکی نیستند. عصب حسی پای چپ من هم ترکش خورده و مثل پای امیر قطع شده بود. امیر گفت نگران نباش قابل ترمیم است، اما من این موضوع را به کسی نگفتم تا مجبور نشوم دوباره به جای جبهه راهی بیمارستان شوم.
از چند روز پیش که رادیو مدام مارش عملیات پخش میکرد، مثل مرغ سر کنده شده بودم. دائماً در فکر رفقا و بچههای همسنگرم بودم و آرزو میکردم کاش میشد با این وضعیت، خود را به جبهه برسانم، اما شدنی نبود. چند روز بعد از رفتن امیر، عباس صفری از بچهمحلهای حسنسیاه با دست بسته و باندپیچی شده به ملاقاتم آمد. خوب که نگاه کردم دیدم یکی از انگشتهای دستش قطع شده است. پشت خندهها و لبخندهای گاه و بیگاهش، اندوهی پنهان بود. تازه از عملیات کربلای 1 برگشته بود.
عباس جوری حرف میزد که انگار داشت مرا آماده میکرد تا خبری بدهد. دست آخر هم بعد از کلی این پا و آن پا کردن گفت:
ـ میدونی که حسن احمدی یا به قول تو حسن سیاه با روی سفید پیش خدا رفت؟
وای خدای من! تازه دیروز دومین نامه حسن را دریافت کرده بودم که در آن با خوشحالی از نزدیک بودن عملیات جدید خبر داده و آرزو کرده بود که زودتر من هم خوب شوم و خودم را به جبهه برسانم.
خدایا! چه حکمتی داشت رفاقتهای جبهه که عمرشان حتی به یک سال هم نمیرسید؟ یک سال که نه، بعضی رفاقتها حتی به چند روز هم نمیرسید. هیچ وقت حکمتش را نفهمیدم که پس چرا این قدر به هم دلبسته میشدیم؟
بهمرور و با تمرین زیاد توانستم کمکم روی پا بایستم. اولین جائی که به ذهنم رسید بروم، میدان جماران بود. هیچ وقت امام را ندیده بودم، اما هر وقت میتوانستم چند کورس ماشین سوار میشدم و خود را به میدان تجریش میرساندم و از همان راه دور با پیرمرد دوستداشتنی سلام و علیک میکردم. این راز بین من و او بود. من که آشنا نداشتم تا برای یک بار هم که شده به دیدنش بروم و از همین میدان و از راه دور به او سلام میدادم. او هم هر وقت میتوانست به خوابم میآمد و دستم را میگرفت.
نمیخواستم مضحکه این و آن شوم برای همین با هزار بهانه از خانه جیم میشدم، اما مادرم تیزتر از این حرفها بود. هر وقت شنگول از خواب بیدار میشدم میفهمید که یا خواب پیرمرد را دیدهام یا خواب نجفعلی یا یکی از شهدا را.
***
از بچههای رزمنده شنیده بودم آنهائی که به دلیل مجروحیت یا مرخصی و یا به هر دلیلی در تهران هستند، جمعهها موقع نماز جمعه در جائی به اسم «چهارراه لشکر» جمع میشوند و از هم خبر میگیرند. بعضیها به این محل میگفتند «چهارراه ماچ و بوسه»، چون همه کسانی که دوستان خود را در شب عملیات گم میکردند، اینجا پیدایشان میکردند. حتی بعضی از پدر و مادرها هم که از سرنوشت بچههایشان خبر نداشتند، بعد از هر عملیات با قطعه عکسی در دست، در این محل دنبال خبری از گمشده خود میگشتند.
اینها را از محمدرضا تعقلی شنیده بودم، اما هیچ وقت فرصت نشد از او و سایرین بپرسم نشانی درست این چهارراه کجاست. من هم مثل بقیه به دنبال رفقای همرزم و به هوای دیدن کسانی که از نشانی خانه یا مزار آنها اطلاعی داشته باشند، راهی این چهارراه شدم. مسیر خانه تا نماز جمعه را با اتوبوس رفتم. خیلی سخت بود. گچ پایم سنگین بود، اما عشق دیدار همرزمان این سختی را قابل تحمل میکرد. در اتوبوس از یکی از نمازگزاران آدرس چهارراه لشکر را پرسیدم. او گفت:
«پائینتر از میدان حر، توی خیابون کارگر یه چهارراه به اسم چهارراه لشکر هست.»
با هزار زحمت از مقابل دانشگاه تهران عصازنان خود را به چهارراه لشکر رساندم، اما هرچه سر این چهارراه ایستادم، خبری از رزمندهها یا همقطارهایمان نبود و مردم زندگی عادی خود را داشتند. همان طور که عصا زیر بغل کنار خیابان ایستاده بودم پیرزنی زنبیل به دست به سمتم آمد و باتعجب به قد و بالای من و بعد به پا و عصاهایم نگاهی کرد و با لحنی دلسوزانه پرسید:
ـ مادر! جبهه زخمی شدی؟
من هم که با این وضعیت جانبازی حال میکردم، با خود فکر کردم شاید میخواهد دعا کند تا پایم زودتر خوب شود. برای همین باافتخار جواب دادم:
ـ بله مادر. با اجازه شما توی جبهه زخمی شدم.
وقتی جوابم را شنید، دستهای لرزانش را بالا آورد و گفت:
ـ خدا بگم این آخوندهارو چی کار کنه. ببین چه بلائی به سر بچه مردم آوردهان.
مثل اینکه آب یخ روی سرم ریخته باشند. من که حسابی روی نظام و مسئولین تعصب داشتم، باغیظ گفتم:
ـ مادرجان! من داوطلب رفتم. بسیجی بودم. کسی من رو بهزور نفرستاد!
با ترشروئی گفت:
ـ وا! خب خری دیگه. حتماً از جونت سیر شدی که با این سن و سال میخواستی خودت رو به کشتن بدی.
باحیرت به حرفهای او گوش میدادم که در همین حین جوان موتورسواری جلوی پایم ترمز کرد. از سر و شکلش معلوم بود که بچه حزباللهی و احتمالاً رزمنده است. پرسید:
ـ برادر! میخوای بری نماز جمعه؟
گفتم:
ـ بله.
گفت:
ـ سوار شو. هممسیریم.
من هم که میخواستم یک جوری از دست پرحرفیهای آن پیرزن نجات پیدا کنم، سریع سوار ترک او شدم. در طول مسیر از او درباره پاتوق رزمندهها در نماز جمعه پرسیدم و او که خودش یکی از مشتریهای این چهارراه بود، گفت:
ـ دو سه جا هست. یکی دم مسجد دانشگاه که بچههای لشکر 27 جمع میشن، یکی هم دم مجسمه فردوسی جلوی دانشکده ادبیات که بچههای تیپ 10 سیدالشهدا جمع میشن.
خدا را برای فرستادن این فرشته نجات شکر کردم، چون حسابی سوتی داده بودم. یاد شب نگهبانی در مهران و گفتگوی مثلاً رمزی با بیسیمچی آن سوی خط افتادم که میگفت: «بیا توی جاده خاکی» و من هم به جای اینکه از تلفن زمینی استفاده کنم، رفته بودم بیرون سنگر و دنبال جاده خاکی میگشتم. بچهها هم تا صبح به این کار من خندیدند.
واقعاً اسم «چهارراه ماچ و بوسه» برای این محل برازنده بود، چون اگر کسی دقت میکرد میدید که همه در حال دیدهبوسی و سلام و علیک هستند. در قلب شهر تهران، پادگان دوکوهه کوچکی درست شده بود. خیلی از بچهها با سر و کله یا دست و پای باندپیچی شده، آمده بودند. بعضیها هم که سالم بودند معلوم بود که یا برای مرخصی به تهران آمدهاند یا به قول معروف لژنشینهای جنگ هستند که شبهای عملیات خود را به جبهه میرسانند. محمدرضا میگفت:
«هر وقت رفتی چهارراه لشکر و دیدی که خیلی خلوته، بدون که عملیات نزدیکه و خودت رو سریع به جبهه برسون، اما هر وقت رفتی اونجا و دیدی همه با سر و کله زخمی اومدهان، بدون که عملیات شروع شده و اینها زخمیهای سر پائی هستن که برای مرخصی استعلاجی اومدهان تهران. هر وقت هم دیدی که جمعیت زیاده و پدر و مادرها عکسهای بچههای مفقودالاثرشون رو دست گرفتهان و دور و بر رزمندهها میچرخن، بدون که عملیات تموم شده و لشکر اومده مرخصی.»
آن روز چهارراه لشکر خیلی شلوغ بود. پدرها و مادرها درحالی که قاب عکسهای بچههایشان را در دست داشتند، در بین بچههای رزمنده میچرخیدند. روی دیواره کانتینر هلال احمر پر بود از اعلامیه شهدا. صاحبان بسیاری از این عکسها چند هفته پیش در همین چهارراه نماز جمعه خوانده بودند و حالا عکسها و اعلامیههایشان روی دیوار بود. همه این نشانهها حاکی از آن بود که عملیات کربلای 1 تمام شده و همه گردانها به مرخصی آمدهاند.
روی دیواره کانتینر هلال احمر اعلامیه شهادت «حسن احمدی» را که دیدم، بغض کردم، اما وقتی «امیر حجّی» را آنجا با عصا دیدم، خوشحال شدم و سریع خود را به او رساندم. بعد از احوالپرسی گفت که چند روز دیگر باید برای عمل جراحی به بیمارستان برود. متأسفانه او هم نشانی خانه یا مزار محمدرضا را نمیدانست. دنبال کسی گشتم که محمدرضا را بشناسد و چشمم به حمید امامی و علی حسینپور، از دوستان صمیمی محمدرضا افتاد که در پدافندی مهران به دیدن او آمده بودند. خوشحال شدم، چون حداقل از طریق آنها میتوانستم نشانی از خانواده محمدرضا پیدا کنم. از امیر حجّی خداحافظی کردم و پیش حسینپور و امامی رفتم. مرا شناختند. بعد از سلام و احوالپرسی از آنها در مورد نحوه شهادت محمدرضا پرسیدم. حسینپور گفت:
ـ بعد از عملیات، گردانهای حمزه و سلمان ادغام و توی همون منطقه یعنی جاده فاوـ امالقصر مشغول پدافند شدند. توی یک خاکریز نونی شکل و نوک دماغه این خاکریز یه سنگر نگهبانی بود که بچهها تکتک توی اون نگهبانی میدادند. وقتی نوبت محمدرضا شد، چند دقیقهای از نوبت نگهبانیش نگذشته بود که یه خمپاره 60 میاد و میخوره توی سنگر درست کنار صورتش و محمدرضا شهید میشه.
همان سر و صورتی که حتی در بدترین شرایط جنگ شانه از دست محمدرضا نمیافتاد. واقعاً نوبر بود! بچه نازیآباد و این افادهها؟ همیشه یک دست از لباسهایش زیر پتوی زیراندازش بود تا مثلا اتو شود. حالا میخواهد آنجا خط پدافندی باشد یا پادگان دوکوهه و حالا آن سر و صورت آش و لاش شده بود.
حسینپور ادامه داد:
ـ تشییعجنازه باشکوهی براش گرفتیم. بعدش هم نزدیک قبر اون یکی برادرش که توی عملیات مسلم بن عقیل شهید شده بود، خاکش کردیم.
سراغ محسن شیرازی یا همان محسن خوفناک خودمان را گرفتم. علی گفت:
ـ محسن بنده خدا، پاش توی مهران بدجوری داغون شد و به عملیات نرسید. بابای محمدرضا، هم با جبههرفتن محمدرضا مخالف بود، هم با رفاقتش با این محسن. مدام هم محمدرضا رو نصحیت میکرد که با بزرگتر از خودت نگرد. به خاطر همین دل خوشی از محسن نداشت. محسن هم که خبر نداشت محمدرضا شهید شده، زنگ زده بود خونه محمدرضا. وقتی باباش گوشی رو برمیداره. محسن سلام میکنه و میپرسه: حاجآقا! محمدرضا از جبهه برگشته؟ باباشم با اخم و تَخم میگه: «علیک سلام، بله برگشته.» محسن شیرازی میپرسه: «میشه صداش کنین؟» باباش با همون لهجه غلیظ ترکی میگه: « نه نمیشه، چون خونه نیست.» محسن میگه: «کجاست؟ کی میاد؟» باباش میگه: «بهشت زهرا دیگهام نمییاد خونه.» محسن که نمیفهمه منظور حاجآقا چیه، میپرسه: «بهشت زهرا برای چی؟ مگه یه راست از اونجا میره جبهه که خونه نمیاد؟» بابای محمدرضا میگه: «نهخیر جبهه نمیره! چون خاکش کردیم دیگه نمیتونه بیاد خونه!»
محسن بیچاره وقتی به این شکل باخبر میشه که صمیمیترین رفیقش شهید شده، حسابی سنگکوب میکنه. حالا قراره ما امشب بریم خونه محمدرضا، تو هم بیا!
من هم از خدا خواسته گفتم:
ـ باشه. شب میام.
بعد از نماز جمعه آنها دیگر نگذاشتند با اتوبوس به خانهمان برگردم و مرا سوار موتور خودشان کردند.
این بخش از نمازجمعه را هیچ وقت ندیده بودم. یکی از خیابانهای اطراف دانشگاه پر بود از هزاران دستگاه موتورسیکلت که راکبان آنها همه شبیه هم بودند. شلوارهای خاکی شش جیب که مدلش با شلوارهای خاکی جبهه فرق میکرد و به آنها «شلوار شش جیب اوینی» میگفتند. گویا با تدبیر مدیران زندان اوین برای اینکه زندانیان بیکار نباشند و درآمدی هم داشته باشند، این شلوارها را میدوختند که هم جنسشان بهتر از شلوار خاکیهای معمولی بود که در جبهه سهمیه هر نیروی تازهواردی میشد و هم طرح و مدلش قشنگتر بود.
البته بچههائی که دستشان به دهنشان میرسید و شغل و درآمدی هم داشتند و نیروی ثابت جبهه محسوب میشدند و نمیخواستند از کیسه بیتالمال خرج لباس و پوشاک آنها شود به جای این شلوارهای شش جیب، شلوار سبز آمریکائی یا پلنگی از گمرک میخریدند.
ادامه دارد...
برچسبها: کتاب آدمباش