مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل سوم (نیل و عصای موسی، اروندرود و عصای خمینی)

(بخش هجدهم)

بعد از نماز جمعه اول به دیدن حمید داودآبادی، یکی دیگر از دوستان محمدرضا تعقلی رفتیم، همانی که محمدرضا می‌گفت با کتک‌کاری و زور و تهدید از او قول شفاعت گرفته بود. حمید داودآبادی حتی به این هم اکتفا نکرده و با ضبط صوت صدای محمدرضا را ضبط کرده بود تا در قیامت محمدرضا زیر قولش نزند.

برای به ‌دست آوردن نوار صدای محمدرضا خیلی عجله داشتم. شاید این تنها اثری بود که می‌توانستم از او به یادگار داشته باشم. درد پا و کمر داشت بیچاره‌ام می‌کرد و نای راه‌رفتن با عصا را نداشتم. اولش فکر کردم برای ملاقات حتماً باید به یکی از بیمارستان‌های معروف شهر برویم، اما آنها به سمت میدان بهارستان و بیمارستانی رفتند که مخصوص نگهداری مریض‌های روحی و روانی و به قولی دیوانه‌ها بود. در بین راه هم کلی شر و ور ‌گفتند و ‌خندیدند که حق حمید و احمد جلالی همین است که در تیمارستان بستری بشوند نه بیمارستان.

حقیقت امر این بود که تعداد زخمی‌های عملیات کربلای 1 که عموماً از ناحیه ساق پا و کمر و مچ پا مجروح شده بودند، زیاد بود. علت هم این بود که عراقی‌ها سنگرهائی حفره‌ای را در چاله‌های زمینی حفر کرده و لوله‌های تیربارها و دوشکاهای خود را مماس با سطح زمین کاشته و در دشت مهران با سرب داغ پاهای بچه‌ها را قلم کرده بودند. حالا به علت کمبود جا تعدادی از این مجروحان را در یکی از طبقات این بیمارستان خاص بستری کرده بودند وگرنه هیچ‌ یک از آنها جانباز موجی و جانباز اعصاب و روان نبودند.

با ورود به راهروی بیمارستان با صحنه‌ عجیبی مواجه شدیم. تعداد زیادی از دیوانه‌ها و مریض‌های روحی و روانی باعصبانیت مقابل دفتر رئیس بیمارستان تجمع کرده و مشغول داد و بیداد بودند. خوب که دقت کردیم دیدیم آنها از رئیس بیمارستان می‌خواهند که این دیوانه‌های جدید را از این بیمارستان ببرند و یا آنها را مرخص کنند. رئیس بیمارستان که متوجه منظور آنها از دیوانه‌های جدید نمی‌شد، کادر درمان را راهی طبقات بیمارستان کرد تا بفهمند این دیوانه‌های جدید چه کسانی هستند؟ ما هم کنجکاو دنبال آنها رفتیم. وقتی وارد سالن بیمارستان شدیم، بهتمان زد.

حمید داودآبادی و احمد و تعدادی دیگر از مجروحان درحالی‌که بادکنک در دست داشتند و میله‌های سرم خود را یدک می‌کشیدند، در راهرو راه می‌رفتند و ادای دیوانه‌ها را درمی‌آوردند. دیوانه‌های واقعی هم که از دست کارهای آنها عاصی شده بودند برای شکایت از آنها نزد رئیس بیمارستان رفته بودند.

هم ما و هم مردمی که برای ملاقات جانبازان آمده بودند، با دیدن این صحنه از خنده روده‌بُر شدیم. رئیس بیمارستان که خودش را به این طبقه رسانده بود و کادر درمانی که خنده‌شان گرفته بود، از اینکه نظم بیمارستان به هم ریخته بود شاکی بودند و با التماس برادران مجروح را به سمت اتاق‌هایشان راهنمائی کردند.   

داخل اتاق که شدیم، احمد و حمید داودآبادی روی تخت‌های خود نشستند و شروع کردند از عملیات مهران و خاطرات خود تعریف کردن. یکی از بچه‌ها گفت:

ـ بنده خدا عموحمزه، پیرمرد باصفای گردان حمزه هم توی مهران زخمی شد!

همین ‌که اسم عموحمزه آمد، همه زدند زیر خنده. من که نمی‌دانستم موضوع چیست، کنجکاو شدم که ماجرا را بفهمم. بالاخره یکی از بچه‌ها از قول محسن شیرازی یا همان محسن خوفناک خودمان تعریف کرد که صدای آه و ناله عمو حمزه را از چاله خمپاره‌ای شنید و وقتی بالای سر عموحمزه رفت دید که پائین تنه عموحمزه غرق در خون است. اولش فکر کرده بود که تیر به رگ سفید ران عموحمزه خورده و خواسته بود که سریع او را از چاله بیرون بکشد تا شریانش را ببندد، اما عموحمزه داد زده بود:

 ـ نه، ‌نه! جلو نیا! به جای کمک تیر خلاصی بزن.

او که باور نداشت که این حرف‌ را از عموحمزه‌‌ شنیده است که همیشه بمب روحیه بود، جا خورده و پرسیده بود:

ـ عموحمزه! چیزی نشده. یه زخم سطحی‌یه. خودم می‌برمت عقب.

اما عموحمزه درخواست خود را با صدای بلندتری تکرار کرد که:

ـ تو رو خدا تیر خلاصی بزن. دیگه به من نگو عموحمزه، من دیگه مرد نیستم. بگو عمه حمزه!

همه با شنیدن این خاطره از نحوه مجروحیت عموحمزه از خنده روده‌بُر شدیم تا اینکه پدر و مادر احمد وارد اتاق شدند. آنها با شنیدن خبر زخمی‌شدن پسرشان، یکر‌است راهی بیمارستان شده بودند. پدر احمد جلالی که از آن آدم‌های عنق بود، با دیدن احمد که روی تخت دو زانو نشسته و ملحفه را روی پاهایش انداخته بود با صدای بلند زد زیر گریه. بقیه خانواده هم گریه می‌کردند. همه ما از دیدن بی‌تابی آنها تعجب کردیم چون حال احمد اصلاً بد نبود. فقط کتفش تیر خورده بود. احمد هم برای اینکه پدرش را دلداری بدهد و حال مادرش بد نشود، سریع خودش را جمع و جور کرد. ولی همین که احمد از تخت پائین آمد و شروع کرد به دلداری دادن آنها، گریه همگی قطع شد و بهت‌زده به پاهای او نگاه کردند. کم‌کم گریه‌های آنها تبدیل به خنده و بعد هم تبدیل به فحش و بد و بیراه شد. پدرش داد ‌زد:

ـ پدرسگ! من رو سر کار می‌ذاری؟ چرا ملافه انداختی روی پاهات؟ فکر کردم پاهات قطع شده مرتیکه! تو نمی‌گی قلب من خرابه؟

ما هم که تازه متوجه شدیم چه اتفاقی افتاده و آنها دچار چه سوء‌تفاهمی شده‌ بودند، مثل بقیه خانواده احمد زدیم زیر خنده، اما پدر احمد ول‌کن معامله نبود و شروع به کتک‌کاری با احمد کرد. بماند که کتک‌هایش هم شیرین و خنده‌دار بود.

***

طاهر مؤذن هم در عملیات کربلای 1 به‌شدت زخمی ‌شده و یک ترکش کفگیری توپ خورده بود به پهلویش و شکمش را لت و پار کرده بود.

طاهر را در بیمارستان امام حسین(ع) بستری کرده بودند .حالش به‌‌قدری وخیم بود که همه می‌گفتند کارش تمام است. می‌گفتند در والفجر مقدماتی یک ترکش نخودی به کمرش خورده و دکترها نتوانستند آن را دربیاورند و هر لحظه امکان داشت قطع نخاع بشود، اما طاهر با آن حالش دوباره رفته بود جبهه.

همه با ناامیدی به بدن درب و داغون طاهر نگاه می‌کردند .چشم‌هایش را که باز کرد رفتم جلو و گفتم:

ـ یادته والفجر 8 که من زخمی ‌شدم، اومدی بالای سرم؟

با اشاره چشم‌هایش گفت:

ـ  آره.

گفتم:

ـ یادته وقتی کمک ‌خواستم و ‌گفتم مُردَم! همه چی رو شوخی گرفتی و گفتی خب بمیر؟

کمی فکر کرد و گفت:

ـ آره.

گفتم:

ـ حالا به تلافی اون موقع اومده‌ام بهت بگم برادر طاهر! بمیر لطفا!

همه خندیدند، به‌ جز مادرش که بنده خدا از دست ماها گیج بود که اینها دیگر چه جور آدم‌هائی هستند که در بدترین شرایط هم شوخی می‌کنند! اولین بار این شعر را از زبان طاهر شنیده بودم که:

«هرکه در این بزم مقرب‌تر است

جام بلا بیشترش می‌دهند»

همین را برایش خواندم. زورکی لبخندی زد و از حال رفت.

تا چند وقت هر روز بالای سرش می‌رفتم و با نگرانی منتظر بودم که نکند شهید شود. خبر زخمی‌شدن طاهر که به گوش بچه‌های نخست‌وزیری ‌رسید، همگی سریع دست به کار شدند و او را  به تهران کلینیک و از آنجا به آلمان ‌بردند. در آلمان پزشکان از بدن طاهر عکس گرفته بودند و از آن همه ترکش که در بدن او بود، وحشت کرده بودند. طاهر هم ترکش‌های قدیمی را نشان ‌داده و ‌گفته بود:

«دیس ایز لست! این مال قبله، ولش کنین.»

طاهر زبان چینی هم خوانده بود و کلی تجربه داشت و نیروی ارزنده‌ای برای نظام بود، اما دیگر زمینگیر شد و برای چند وقتی رفت توی پارکینگ.

تکلیف اولین فرمانده گروهان ما در جنگ که به این شکل روشن شد. مسعود حیدری‌وقار هم که چهار ماه پیش یک تیر دو زمانه به شکمش خورده بود خوب نشده خودش را به جبهه رسانده و در کربلای 1 هم یک تیر کلاش به پایش خورده و زمینگیر‌ شده بود.

***

در این مدت سعی می‌کردم با عصا و پای گچی به همه کسانی که به آنها علاقه‌ داشتم سر بزنم تا وقتی گچ پایم را باز کردند، دیگر معطل نشوم و سریع به جبهه برگردم. برای همین رفتم سراغ خانواده شهید سعید اسکندری که از بچه‌های مسجدمان بود  و در جاده فاوـ ‌ام‌‌القصر شهید شد. سعید تازه دیپلم گرفته و در دانشگاه قبول شده بود، اما دلش را به دریا زده و بی‌خیال کنکور و رتبه و رشته، با هم عازم جبهه شدیم.

یکی از بچه‌ها می‌گفت که وقتی خبر شهادت سعید به بچه‌های مسجد رسید، داغ از دست دادن یک دوست مهربان و باصفا از یک طرف و مصیبت و ترس از نحوه برخورد پدر سعید با خبر شهادت پسرش و حاملان این خبر از طرف دیگر همه را به هم ریخته بود. آخر سر تصمیم گرفته شد که چند نفر با هم به در خانه سعید بروند تا اگر اتفاقی افتاد بتوانند اوضاع را کنترل کنند. شاید منظورشان از کنترل اوضاع همان کتک نخوردن بود. با خودم گفتم:

«بیچاره‌ها اگر می‌خواستند خبر شهادت مرا به خانه‌مان بدهند، حتماً از ترس آقاجون باید با یک گردان نیرو و توپ و تانک به در خانه می‌رفتند.»

آخر قصه هم این شد که وقتی پدر سعید از پشت آیفون می‌فهمد که بچه‌های مسجد و بنیاد شهید با او کار دارند، شستش خبردار می‌شود که خبرهائی شده و وقتی با بچه‌ها مواجه می‌شود، از نگاه‌ها و لکنت زبان آنها بیشتر به قصه شک می‌کند. وقتی یکی از بچه‌ها که دل شیر داشت با زبان بی‌زبانی می‌گوید که حاج‌آقا! این جور خبرها هم تبریک دارد و هم تسلیت، پدر سعید به آنها می‌گوید چند لحظه صبر کنند تا او برگردد. اما بچه‌های مسجد از او زرنگ‌تر بودند و سریع فلنگ را می‌بندند و وقتی پدر سعید با دسته‌بیل دم در می‌آید تا به خدمت آنها برسد، می‌بیند که جا تر است و بچه نیست و همه فرار کرده‌اند. اما مادر سعید که از آن شیرزن‌های مذهبی و انقلابی بود، اوضاع را کنترل کرد و مراسم تشییع و ختم بدون تنش انجام ‌شد.

بچه‌های مسجد می‌گفتند به لطف خدا از همان شب اول اخلاق پدر سعید هم عوض و کلاً تبدیل شد به «ابراهیمی» که «اسماعیلش» را به قربانگاه فرستاده بود. من از ماجرای تحول پدر سعید خبر نداشتم و سعی کردم با شوخی و خنده مقداری فضای غمبار خانه شهید را تلطیف کنم و به آنها روحیه بدهم. مراسم دعای کمیل در مقابل خانه آنها در کوچه برقرار بود و شام هم زرشک‌پلو با مرغ می‌دادند. بچه‌ها با چشمک و اشاره و گاهی در گوشی به پدر و مادر سعید می‌گفتند که این بنده خدا که مجروح است از همرزمان سعید بوده. هم من و هم آنها منتظر فرصتی بودیم تا بعد از پایان مراسم دعا و رفتن مردم، در مورد آن‌ شب عملیات و نحوه شهادت شهید حرف بزنیم.

پدر سعید در آستانه در ایستاده بود و تک‌تک مهمانان به او سرسلامتی می‌دادند و برای شادی روح پسرش، دعا و بعد از روبوسی خداحافظی می‌کردند و می‌رفتند. وقتی خانه خلوت شد و فقط بچه‌های مسجد ماندند، من بی‌مقدمه بلند شدم و عصاهایم را زیر بغلم زدم و رفتم پیش پدر سعید و دست در جیبم کردم و کیف پولم را درآوردم. همه تعجب کرده بودند که می‌خواهم چه کار کنم. شاید در آن لحظه منتظر بودند هر دو همدیگر را در آغوش بگیریم و کلی گریه کنیم و مثلاً او بگوید که دارد بوی سعید را از لباس همرزم پسرش استشمام می‌کند و از این حرف‌ها و من از نحوه شهادت شهید و حال و هوای آن شبش بگویم، اما من یک قطعه اسکناس دویست تومانی را درآوردم و گفتم:

ـ حاج‌آقا! ما یه مرغ داشتیم و یه سالاد و یه نوشابه. چقدر تقدیم کنیم که شما هم به پسرت بگی آجیل و نخود کشمش‌هائی رو که شب عملیات به‌زور از من گرفت، پس بده؟

همه بچه‌ها از واکنش تند احتمالی پدر سعید ترسیده بودند، اما او که هم از پرت و پلاهای من در آن موقعیت تعجب کرده و هم از حرف‌های من خنده‌اش گرفته بود گفت:

ـ برو پدرسوخته! دوتاتون مثل هم می‌مونین. اصلاً‌ همه‌تون مثل هم هستین. خنده و گریه‌تون معلوم نیست!

بچه‌ها با شنیدن این حرف‌های پدر سعید خنده‌شان گرفت. از آن روز به بعد باب شوخی میان من و خانواده شهدای مسجد باز شد تا جائی که با دیدن من خنده بر لب‌هایشان می‌نشست و داغ بچه‌هایشان را برای یک لحظه هم که شده، از یاد می‌بردند. من هم سعی می‌کردم هر بار نکته خنده‌دار و شوخی تازه‌ای را برای روبه‌رو شدن با آنها حاضر کنم.

***

راست می‌‌گویند که «دیر یا زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد» چون نوبت به شهادت سید سعید ابوالمعالی، برادر کوچک‌تر حاج ‌محمود رسید. من و سعید در گروه تئاتر و سرود مدرسه با هم کار می‌کردیم، اما من خبر نداشتم که او به جبهه رفته است. حاج‌ محمود را هم از آن شبی که جلوی من راه می‌رفت تا من تیر نخورم، اما خودش هدف قرار گرفت، دیگر ندیده بودم. جز یک بار که در بیمارستان به ملاقاتم آمد.

تا اینکه خبر شهادت سعید در محل پیچید و این سومین برادر حاج محمود هم شهید ‌شد. جمعیت زیادی جلوی مسجد محل تجمع کرده بودند. دوباره با دو عصای زیر بغل و یک خروار گچ سنگین پا به‌زحمت خود را  به مراسم رساندم. مجبور می‌شدم گاهی استراحت کنم و برای همین از جمعیت تشییع‌کننده عقب ‌می‌ماندم. حاج ‌محمود وقتی حال مرا دید، خود را به من رساند و کلی خوشحال شد از اینکه دوباره مرا می‌‌بیند. باز رگ ایثارگریش بالا زد و درحالی‌که جنازه برادرش روی دوش مردم جلوتر از ما درحرکت بود، مرا روی کول خود انداخت و لااله‌الاالله گویان دنبال تابوت برادر به راه افتاد. همه مردم از دیدن روحیه خاکی این طلبه فاضل کیف کردند. بیشتر از همه من حال می‌کردم که سوار چنین مرکب با‌صفائی شده‌ بودم!

البته این حال خوب من فقط مختص تشییع جنازه و کولی‌سواری آنجا نبود. ماه رمضان که با بچه‌های مسجد به مهدیه تهران می‌رفتیم، وقتی دیر می‌رسیدیم و در داخل مهدیه جا نمی‌شدیم، ده بیست نفر مرا روی دست می‌گرفتند و به اسم همراهان جانباز، خودشان را به ردیف‌های جلوی جایگاه ویژه مجروحین و جانبازان می‌رساندند. این جانبازی من اگر برای خودم آب نداشت، برای دیگران نان داشت!

آن شب مراسم باصفائی برقرار بود. اول شیخ حسین انصاریان سخنرانی کرد و بعد هم حاج منصور ارضی خواند. بعد از مراسم جمعیت به هنگام خروج از مهدیه ذکر معروف جبهه‌ها و شب‌های عملیات را دم ‌گرفتند که:

«زائرین آماده باشید کربلا در انتظار است

مژده می‌آید ز جبهه خصم درحال فرار است

ای خدا پروردگارا نصرتی کن جبهه‌ها را

تا که از مهدی بگیریم تذکره کربلا را»

آن شب‌ها با شنیدن این دم و نوحه از جمعیت، باز دلم هوای جبهه و شب‌های نورانی و باصفای دوکوهه و شب‌ها و لحظات پر اضطراب شب‌ عملیات را کرد.

رسم بود که هر شب یکی از بچه‌های مسجد، بقیه را که تعدادشان گاهی به 30 نفر می‌رسید آب هویج بستنی مهمان کند. من همین طوری‌ هم شرمنده بچه‌ها بودم چون هر شب زیر بغل مرا می‌گرفتند و به مهدیه می‌آوردند. از این مسئله عذاب وجدان گرفته بودم و نمی‌دانستم چطور محبت آنها را جبران کنم. این مهمان کردن بستنی هر شب هم مزید بر علت شده بود، چون من اصلاً پولی در بساط نداشتم که بخواهم آنها را مهمان بکنم.

تا اینکه یکی از شب‌‌های احیا از در مهدیه که بیرون زدیم، بچه‌ها مرا جلوی در کنار خیابان گذاشتند تا بروند و موتورهایشان را بیاورند و مرا سوار کنند. همه‌‌اش فکر می‌کردم اگر می‌توانستم پول‌های خونی داخل کیف پولم را بشورم، می‌توانم آنها را خرج بچه‌های مسجد کنم، اما دلم نمی‌آمد، چون آن چند قطعه اسکناس پنجاه تومانی یادگار عملیات والفجر 8 بودند و می‌خواستم  تا آخر عمر نگهشان دارم. در همین فکرها و درحالی‌که پول‌های خونی در دستم بود، دیدم چند قطعه اسکناس جلوی پایم افتاد. یکی از بچه‌های مسجد به شوخی و بلند بلند داد ‌زد:

ـ به این برادر جانباز کمک کنین. خدا اجرتون بده. برای خریدن آب‌ هویج بستنی کمک کنین. چراغ اول رو خودم روشن می‌کنم.

مردم هم که از لحن و شوخی او حال کرده بودند، برای اینکه توی ذوقش نزنند شروع کردند به ریختن پول روی چفیه. او هم تند تند پول‌ها را جمع ‌کرد و ‌گفت:

ـ ثواب داره. اگه شکم بیست تا بچه رزمنده رو با آب هویج سیر کنین بهشت براتون واجب می‌شه. این بچه‌ها امشب پول آب هویج بستنی ندارن. نذارین سرگرسنه روی بالش بذارن.

من که از خجالت سرخ شده بودم، عصاهایم را برداشتم و لنگ‌لنگان پا به فرار گذاشتم. باورکردنی نبود. به اندازه چند شب پول جمع شده بود.

بهمنشیرـ1364

1. شهید صفا مظفری (معاون گردان سلمان) 2. علی میرکیانی (فرمانده گردان سلمان)

تهران ـ 1364

پیکر شهید صفا مظفری

پیکر شهید محمدرضا تعقلی

فاو، محل شهادت محمدرضا تعقلی

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۷ساعت 7:39  توسط مسعود ده نمکی  |