مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل هشتم (رزمنده شعبده‌باز!)

(بخش سی و پنجم)

ساعاتی قبل از حرکت به سوی حلبچه و شاخ شمران تصمیم گرفتم به نیروهای دسته سابق خود در گروهان۱ سری بزنم و از آنها حلالیت بطلبم. دم در اتاقشان که رسیدم،  صدای نوحه و سینه‌زنی را شنیدم. کمی تأمل کردم تا ورود من، حال معنوی آنها را خراب نکند، اما وقتی خوب به اشعار نوحه آنها گوش دادم، فهمیدم شیطنت برادران سابقم گل کرده و مرا دست انداخته‌اند.

میاندار این نوحه‌خوانی هم مظلوم‌ترین بچه بسیجی ‌آن جمع، «پیام حاج بابائی» بود! باورکردنی نبود. او که در طول مدتی که من مسئولشان بودم،  بیشتر از چند کلمه حرف نزده بود،  حالا  از همه بلندتر نوحه می‌خواند:

«کنار نعش ده‌نمکی

گریه می‌کنیم ما الکی

واویلا واویلا واویلا

واویلا واویلا واویلا»

البته حق داشت بنده خدا. آن ‌قدر نماز شب خوانده بود که به قول بعضی‌‌ها اور دوز کرده بود. ظاهراً داشت لحظات آخر عمرش را با شادی ‌پر می‌کرد و لحظه وصال نزدیک بود.  این موضوع کاملاً از چهره‌اش پیدا بود، ولی سعی می‌کرد آن را پشت شیطنت‌ها پنهان کند.

شنیده بودم که می‌گفتند در کربلا هرچه زمان از نیمه ‌شب به صبح روز عاشورا نزدیک‌تر می‌شد، چهره‌ یاران امام‌حسین«ع» که گام به گام به لحظات شهادت نزدیک‌تر می‌شدند، بشاش‌تر می‌شد.

با وجود تفاوت‌های زیاد نیروهای وظیفه‌ با بسیجی‌ها، عده قلیلی از نیروهای وظیفه‌ هم بودند که از نظر روحیات معنوی و شجاعت دست کمی از بسیجی‌ها نداشتند.

***

اتوبوس‌ها مقابل ساختمان گردان به خط شدند.  وقت سفر بود. مدیریت دسته‌ای که حتی اسم نیروهایش را نمی‌دانستی، آن هم در منطقه عملیاتی تازه آزاد شده‌ای که هر روز در معرض پاتک دشمن بود، کار ساده‌ای نبود.

با موافقت مسئول گردان، دو معاون دسته قبلیم محمدی و رضائی که هر دو از نیروهای رسمی سپاه بودند، از گروهان 1 به این دسته منتقل شدند. ما چند ماهی باهم کار کرده بودیم و اخلاق کاری هم را خوب می‌دانستیم.

رسم بود بچه‌هائی که اسم‌های ژیگولی یا غیر از اسامی ائمه داشتند، خودشان یا دیگران برای آنها اسم مستعار مذهبی انتخاب می‌کردند. به‌خصوص اگر طرف مسئولیتی را هم قبول می‌کرد، این تغییر نام سریع‌تر هم انجام می‌شد. این دو رفیق ما هم تلاش می‌کردند  به جای مسعود، اسم میثم را برای من سر زبان‌ها بیندازند، اما من موافق نبودم و فکر می‌کردم اسمم ایرادی ندارد. وقتی مرا میثم صدا می‌زدند، به پشت سرم نگاه و وانمود می‌کردم که متوجه منظور آنها نشده‌ام. بچه‌ها چند ماه تلاش کردند و به نتیجه نرسیدند. بالاخره یک روز محمدی به تمسخر ‌گفت:

ـ برادر مسعود! والله به خدا اسمت توی دهن آدم نمی‌چرخه. سیدم که نیستی که سید صدات کنیم. حاج مسعود هم که سوسولی‌یه. بذار میثم صدات کنیم. شمام ما رو جلوی این همه آدم ضایع نکن تا این اسم جا بیفته.

بعضی از بچه‌ها در جبهه برای تغییر نامشان حتی سور هم می‌دادند و رسماً  نام جدید خود را اعلام می‌کردند؛ اما این بنده خداها حاضر بودند سور بدهند تا اسم مسئول دسته‌شان یعنی من مایه ننگشان نباشد.

محمدی می‌گفت:

ـ حاجی روت می‌شه توی پلاکارد شهادت یا روی حجله‌ات بنویسن شهید مسعود؟ والله خجالت داره!

اما ظاهراً قسمت ما این بود که در این دسته افرادی باشند که نه تنها اسمشان سوسولی بلکه حتی قیافه‌هایشان هم غلط‌انداز بود. یکی از بسیجی‌ها که اسمش سامیر و بچه منیریه تهران و فوق لیسانس زبان فرانسه بود، از بس با فرنگی‌ها در فرانسه پریده بود، از نظر قیافه و رفتار هم مثل آنها شده بود.  خودش خیلی زور می‌زد که این‌ طور جلوه نکند، اما بنده خدا دست خودش نبود. یکی از رفتارهایش این بود که به جای اینکه چفیه را مثل بقیه رزمنده‌ها دور گردنش بیندازد، مثل پاپیون گره می‌زد و بیشتر از آنکه مفاتیح بخواند، حافظ می‌خواند.

در لحظه حرکت به سمت خط، او را مسئول تیم 1 گذاشتم. پیک دسته ـ قبل از اینکه من مسئول آنها شوم ـ کیوان نوجوان شانزده ساله‌ای بود که موهای فکلی و چشم‌های سبز داشت و بیشتر شبیه هنرپیشه‌های سینما بود تا یک رزمنده و پیک دسته. من هم رسته‌اش را تغییر ندادم. یک معاون دسته دیگر هم از قبل در این رسته بود که او هم طلبه فاضلی بود. ایشان هم در حکومت ما در پستش یعنی مسئول تیم 2 ابقا شد!

حاج فرزانه‌خو کنار ساختمان ایستاده بود و داشت به شکل مرموزی به تکاپوی من در سر و شکل دادن به دسته جدیدم پوزخند می‌زد. نمی‌شد فهمید در ذهن این پیر جبهه‌ها چه می‌گذرد. جلو رفتم و روبوسی کردیم. با لحن خاصی گفت:

ـ داش مسعود! این میز به کسی وفا نمی‌کنه. خیلی سخت نگیر!

من هم نیشخندی زدم و گفتم:

ـ تکلیف باشه، ما هم روی میز می‌ریم هم روی مین.

او هم خندید و از زیر قرآن ردمان کرد و راهی منطقه شدیم.

***

از شهرهای سنندج و بانه گذشتیم تا به منطقه شیخ صالح، عقبه منطقه عملیاتی والفجر 10 یعنی منطقه عمومی حلبچه و شاخ شمران رسیدیم. در طول مسیر سعی کردم در اتوبوس با سوابق و روحیات‌ نیروهای جدید، بیشتر آشنا شوم، برای همین کنار تک‌تک‌شان ‌‌نشستم و با آنها چاق‌سلامتی ‌کردم.  

شب که به منطقه شیخ صالح رسیدیم،  هنوز در سنگرها جاگیر نشده بودیم که سوری، فرمانده گردان صدایم زد و گفت:

ـ من خیلی روی تو و نیروهای این دسته حساب می‌کنم . شما قراره امشب راهی خط بشین و اولین دسته‌ از گردان هستین که وارد منطقه می‌شین. جایی که شما می‌رین، توی دشت و درست مقابل تپه‌ای به اسم تپه کچلی‌یه. شما باید جوری توی دشت پناه بگیرین و استتار کنین که وقتی هوا روشن می‌شه، دیده‌بان‌های دشمن شمارو نبینن. دشمن از همه طرف روی دشت تسلط داره. مقابل شما دریاچه دربندیخان و پشت سرتون به ترتیب تپه کچلی، تپه مهدی و شاخ شمران قرار دارن. دست راستتون تپه نادر و دست چپتون ارتفاعات برددکانه. تو حالا دیگه جزو قدیمی‌ترین نیروهای گردان ما هستی. اگر ستون نیروهای دشمن از بین شما بگذره و تپه کچلی سقوط کنه، تپه مهدی و شاخ شمران و بعد هم کل دشت حلبچه به خطر می‌افتن.

توضیحات سوری که تمام شد، تازه  فهمیدم پشت این تعریف و تمجیدها، چه نقشه‌ای‌ قرار دارد. خنده‌های نمکین حاج فرزانه‌خو، این پیرمرد خوش‌مشرب و شوخ و خوش‌گذران گردان، در لحظات خداحافظی از پشت سر سوری نشان می‌داد که حضرات فرماندهان گردان بر این باورند که نوبت قربانی شدن مسعود فرا رسیده است.  اگر این خنده نیشدار پیرمرد را بی‌جواب می‌گذاشتم، فکر می‌کرد متوجه منظورشان نشده‌ام . هنوز خنده روی لب‌هایش بود که گفتم:

ـ حاجی؟

با لودگی خاصی گفت:

ـ جانم!

گفتم:

ـ به حول و قوه الهی رو آب بخندی. خودم زیر تابوتت رو بگیرم. یه ختمی برات بگیریم که کل تهران پارس تعطیل بشه.

هنوز حر‌فم تمام نشده بود که قوطی کمپوتی را از روی زمین برداشت و به طرفم پرت کرد. شانس آوردم که به من نخورد، اما دلم خنک شد که عصبانیش کردم.

این کارهای حاجی از قبل هم سابقه داشته است. هر وقت عمر فعالیت یکی از بچه‌ها در گردان زیاد می‌شد، مسئولین گردان به شوخی هم که شده، سخت‌ترین کارها را در عملیات به او می‌دادند و منتظر می‌ماندند تا خبر شهادتش برسد. بعد هم دسته‌جمعی می‌گفتند: «خدا رحمتش کنه!» و می‌خندیدند. البته بعد از عملیات برایش گریه هم می‌کردند. کسی از این نوع شوخی‌های درون‌گروهی ما سر در نمی‌آورد.

از سنگر فرماندهی گردان خارج شدم و یکراست  به سراغ نیروهای دسته رفتم. آخرین هماهنگی‌ها را که کردیم به آنها گفتم سوار تویوتاها شوند. بنده‌های خدا نیروهای وظیفه اصلاً توقع نداشتند به این زودی راهی خط مقدم شوند. از چهره‌شان معلوم بود نگران هستند. انگار به گوششان رسیده بود که در دسته ما بودن، چه عوارضی برای همه دارد و باید منتظر چه روزهای سختی باشند. از این سو بچه‌بسیجی‌هائی که برای شهادت و یک نبرد جانانه لحظه‌شماری می‌کردند، از خوشحالی بال درآورده بودند. ماشین‌های ما از محوطه گردان دور ‌شدند و حاجی فرزانه‌خو از دور برایم دست تکان ‌‌داد و ‌‌خندید.

به محمدی اشاره کردم که یک سرود و یا نوحه حماسی و شاد و به قول بچه‌ها یک نوحه سه‌ضرب بخواند:

«ای لشکر حسینی!

تا کربلا رسیدن

یک یاحسین دیگر.»

کیوان محمدی، پیک دسته گفت:

ـ حاجی! اگر این سرباز وظیفه‌ها نخوان برن کربلا باید چه کسی رو ببینن؟

با این حرف او همه، حتی خود سرباز وظیفه‌ها هم زدند زیر خنده!

***

درخشش ماه مسیر را تقریباً روشن کرده بود، گاهی هم تکه‌های ابر جلوی ماه را می‌گرفتند و راننده‌ها مجبور می‌شدند تک‌چراغ‌هائی را برای دیده‌شدن مسیر و جاده خطرناک پیش‌رویشان روشن کنند، البته روشن‌شدن چراغ همان و فرود‌آمدن چند گلوله خمپاره در مسیر، همان.

کمی که جلو رفتیم، ناگهان ستون متوقف شد. از ماشین پیاده شدم و جلوتر رفتم که دیدم راننده یکی از تویوتاها متوجه پیچ جاده نشده و دو چرخ جلوی ماشین از جاده خارج شده و نزدیک بوده ماشین به همراه سرنشینانش به دره سقوط کند. نیروها که به علت تاریکی مطلق نمی‌دانستند در چه وضعیتی هستند، هنوز شاد و سرخوش بودند. راننده سعی ‌کرد ماشین را با دنده عقب رفتن از گودال خارج کند. من هم شروع کردم به هل دادن ماشین تا این الاّ‌کلنگ سنگین به ته دره سقوط نکند.

برای لحظاتی ابرها کنار رفتند و در نور ماه بچه‌ها در پشت تویوتا وقتی عمق دره و باریکی جاده و وضعیت خودشان را دیدند، همه کُپ کردند و تازه فهمیدند که چشم‌بسته چه مسیری را آمده‌اند‌ و حالا هر لحظه احتمال سقوط به ته دره برایشان وجود دارد. سرشان داد زدم که تکان نخورند و پیاده نشوند. دیگر کسی از جایش جُم نمی‌خورد تا توازن الاّ‌کلنگی ماشین به هم نخورد، چون اگر کسی پیاده می‌شد، سر ماشین سبک می‌شد و می‌رفت ته دره. بچه‌های ماشین‌های دیگر به کمکمان آمدند و بالاخره از خطر جستیم.

تا رسیدن به خط مقدم دیگر صدای کسی درنیامد. همه زیر لب «آیت‌الکرسی» می‌خواندند. من هم که کنار راننده نشسته بودم، چهارچشمی به جلو نگاه می‌کردم که خدای نکرده به دره سقوط نکنیم. البته یک دستم هم به دستگیره در بود تا در موقع لزوم از ماشین بیرون بپرم! خمپاره‌های سرگردان مدام راننده‌ها را هول می‌کردند. هم باید مواظب زیر پایمان‌ می‌بودیم که  توی دره نیفتیم، هم باید مراقب می‌بودیم که ترکش‌های خمپاره‌ها، به ما نخورند و هم باید حواسمان به بالا می‌بود که سنگ‌های بزرگ ناشی از برخورد خمپاره‌ها روی سرمان نریزند. از همه بدتر صدای مهیب انفجار خمپاره‌ها بود که در دل کوهستان می‌پیچید و پژواک چند برابری آنها به گوش‌ می‌رسید.

***

به خط مقدم که رسیدیم، با کمک یکی از مسئولین دسته‌های گردان مالک، نیروها را در سنگرهای نگهبانی جایگزین نیروهای قدیمی‌ کردیم. مسئول دسته نیروهایی که قرار بود جایگزین آنها ‌شویم، همراه من آمد تا با خط و مکان‌های سنگرهای کمین خودمان و دشمن آشنا بشوم. فقط یک سنگر کمین دیگر در دامنه تپه «نادر» مانده بود که دشمن روی آن دید کامل داشت. نیروهائی که در این کمین نگهبانی می‌دادند، باید آنجا می‌ماندند تا قبل از روشن شدن هوا برگردند. اگر این رفت و آمد و جابه‌جائی دقایقی دیرتر صورت می‌گرفت، دیگر تردد بین سنگر کمین و دیگر سنگرها  ممکن نبود و بچه‌ها تا شب حتی نمی‌توانستند سرشان را تکان بدهند وگرنه تک‌تیراندازها یک خال هندی روی پیشانیشان می‌کاشتند.

سه نفر را برای نگهبانی در این سنگر انتخاب کردم و به سمت سنگر به راه افتادیم. هر وقت تکه ابری جلوی ماه را می‌گرفت، دیگر چشم چشم را نمی‌دید، اما نیروهای قدیمی آن ‌قدر این مسیر را رفته و آمده بودند که به‌راحتی راه را پیدا می‌کردند. بالاخره به هر زحمتی بود به سنگر کمین رسیدیم. مسئول دسته قبلی طوری در‌باره احتمال نفوذ گشتی‌ها و پاتک دشمن از این مسیر حرف زد که ته دل بچه‌ها خالی شد. آنها که رفتند، مجبور شدم ساعتی را کنار نیروها بمانم تا ترسشان‌ بریزد؛ ولی دیگر داشت دیر می‌شد و باید به بقیه سنگرها هم سر می‌زدم.

ماه هنوز داشت می‌تابید و مسیر تقریباً روشن بود، اما چند صد متری  از سنگر کمین دور نشده و به وسط راه نرسیده بودم که ناگهان انبوهی از ابرها جلوی ماه را گرفتند و دیگر نتوانستم مسیر را تشخیص بدهم. چند دقیقه‌‌ صبر کردم، اما انگار ماه  پشت ابرها خوابش برده بود و حالاحالاها قصد بیرون آمدن نداشت.

کمی راه رفتم، اما به نشانه‌هائی که در مسیر گذاشته بودم نرسیدم. دیگر مطمئن شدم راه را گم کرده‌ام. کمی برخلاف جهتی که آمده بودم، رفتم که صداهائی به گوشم رسید. گوش‌هایم را تیز کردم. عده‌ای داشتند عربی حرف می‌زدند. متوجه شدم که به سنگرهای دشمن نزدیک شده‌ام. به‌سرعت و سینه‌خیز و برخلاف جهتی که آمده بودم برگشتم. چند صد متری که رفتم صدای کشیدن گلنگدن اسلحه تیربار آمد و مطمئن شدم  که مرا دیده‌اند. گوش‌هایم را تیز کردم و چسبیدم به زمین تا با شلیک آنها سوراخ سوراخ نشوم. خوب که گوش دادم، دیدم دارند فارسی حرف می‌زنند. یکی از این نیروها به دیگری گفت:

ـ بزنش! اوناهاش. دراز کشیده.

و دیگری گفت:

ـ نه! از نیروهای گشت شناسائی‌یه اگر اسیرش کنیم بهتره!

بعد هم برای محاصره کردن من از چند جهت به طرفم آمدند. یک حرکت اضافه کافی بود تا آبکشم کنند.  برای اینکه باور کنند قصد مقاومت ندارم و می‌‌خواهم خود را تسلیم کنم، دست‌هایم را روی سرم گذاشتم و اسلحه را انداختم و بلند شدم.

جلوتر که آمدند، بلند بلند ‌گفتم:

ـ الدخیل الخمینی، الموت‌ لصدام. انا مسلم. انا مسلم.

آنها از اینکه یک نیروی اطلاعاتی‌ای را اسیر گرفته‌ بودند که به این زودی خود را باخته بود و علیه صدام شعار می‌داد خوشحال شدند و مرا هل دادند و به سمت سنگرشان بردند. درست زمانی که به سنگر آنها رسیدیم، ابرها از جلوی ماه کنار رفتند و هوا روشن شد و همدیگر را دیدیم.

آنها اول با حیرت به صورت من خیره شدند. یکی از آنها برای اطمینان بااحتیاط کبریت را روشن کرد و جلوی صورتم گرفت. اول بهتشان زد، اما کم‌کم به جای حیرت، لبخند بر لبانشان نشست. من هم خندیدم. آنها بچه‌های گردانی بودند که ما باید جایگزین آنها می‌شدیم. خنده‌شان نشان می‌داد که مرا شناخته‌اند. البته نه به‌ خاطر سابقه رزمندگی و لباس ایرانی بر تن داشتن، بلکه به‌ خاطر سابقه شعبده‌بازی قلابی‌ من در حسینیه لشکر. 

یکی‌ از آنها گفت:

ـ به‌به رزمنده ‌شعبده‌باز! شما کجا و اسارت کجا؟

و همه با هم خندیدیم. ته دلم خدا را شکر کردم که به دست نیروهای خودی به رگبار بسته نشدم.

***

نیروهای گردان قبلی که خط را کاملاً تخلیه کردند شبانه در دل دشت شروع به کندن سنگر برای استراحت کردیم. البته خاک‌های آن را روی هم انباشته نمی‌کردیم، چون صبح، دیده‌بان‌های دشمن متوجه می‌شدند که در این محل سنگرهای جدیدی کنده  شده‌اند. صبح نزدیک بود و باید حفر سنگر را تمام می‌کردیم. پتوهای سبز را به جای سقف روی شاخه‌ها ‌کشیدیم و تا غروب زیر آن سقف پارچه‌ای ‌ماندیم تا دوباره هوا تاریک شود و بتوانیم برای قضای حاجت و کارهای شخصی از سنگر بیرون بیائیم.

چند ساعتی از این ده دوازده ساعت سنگرنشینی به خواب و رفع خستگی شبانه ‌گذشت و بقیه‌ را با نوشتن خاطرات و دعا و مناجات سر ‌کردیم.

جوی آبی از کنار سنگرهای کمین ما می‌گذشت و صدای شرشر آن و چهچهه پرنده‌ها گوش‌نواز بود. فقط گاهی صدای پرنده‌ها با سوت خمپاره‌ها قطع می‌شد. گاهی هم ابرها از نوک قله، خود را به دامنه شاخ‌شمران و سپس به دشت می‌رساندند و کل دشت مثل جاده‌های شمال پر از مه می‌شد و چشم،‌ چشم را نمی‌دید.

تا قبل از این عملیات، تصور همه ما از جبهه، خاکریز  و دشت و گرمای جنوب بود، ولی حالا با این دشت پر از گل و بلبل و سبزه‌زار، آن تصویر به هم ریخت.

شب‌ها موقع نگهبانی مجبور بودم با هر تیم نگهبانی چند ساعتی را سر کنم، چون بعضی از نیروهای وظیفه کم آورده بودند و برای عقب رفتن دنبال بهانه‌ می‌گشتند. اخبار بدی از سنگر وظیفه‌ها می‌رسید. عده‌ای تمارض می‌کردند و بعضی‌ها هم به فکر خودزنی بودند و هر روز یکی دو نفر از آنها را به دلیل همین ترس و تمارض از دست می‌دادیم.

یک روز سر و صدای عجیب آوازخوانی و دست‌افشانی عده‌ای به گوشمان خورد. داشتم از تعجب شاخ درمی‌‌‌‌‌آوردم. از حرف‌های پشت بی‌سیم فهمیدم که گروهی بیست نفری از وظیفه‌های دسته2 هوای خانه به سرشان زده و دارند با ساز دهنی آهنگ «تولدت مبارک» را به مناسبت تولد یکی از همقطاران خود می‌نوازند.

کفر همه درآمده بود. آهنگ زدن، آن هم در خط مقدم نوبر بود، اما در یک لحظه، سوت خمپاره‌های دشمن صدای ساز آنها را برای همیشه ساکت کرد. خمپاره ۱۲۰ درست داخل سنگر و کانال اجتماعی آنها خورد و ده نفرشان شهید و چندین نفر زخمی‌ شدند. انتقال این زخمی‌ها به عقبه، آن هم در روز روشن خیلی خطرناک بود. دشمن هم که فهمیده بود ما تلفات داده‌ایم، مسیر انتقال مجروحین و حمل مجروح‌ها و برانکاردها تا عقبه را می‌کوبید. چند نفر از بچه بسیجی‌ها به‌رغم همه اختلاف سلیقه‌ها و انتقادی که به کارهای آنها داشتند، در مقابل چشم‌های ناباور بقیه سرباز وظیفه‌ها، جان خود را به خطر  انداختند و برای کمک به آنها رفتند.

نیروهای وظیفه دسته که در عقبه و اردوگاه برای  بسیجی‌های کم ‌سن و سال رجز می‌خواندند، حالا از ایثارگری آنها شرمنده شده بودند، اما ترس‌ به آنها اجازه نمی‌داد که حتی به کمک همقطارانشان بروند. از بین بچه‌های دسته ما هم که برای کمک به زخمی‌ها رفته بودند و با آتش دشمن مواجه شدند، ممیوند و دو سه نفر دیگر شهید و زخمی شدند.

پیام حاج بابائی هم که در شهرک آناهیتا نوحه «کنار نعش ده‌نمکی/ گریه می‌کنیم ما الکی» را ساخته بود، بر اثر اصابت ترکش شهید و دو پای مسعود لطفی، مسئول دسته آنها در همین منطقه با آتش دشمن قطع شد و این تازه شروع ماجرا بود.

شاخ‌شمران ـ 1367

نیروهای وظیفه دسته‌ 1گروهان 3 گردان سلمان

شاخ‌شمران ـ بهار 1367

نیروهای دسته 1 گروهان 3

شاخ‌شمران- 1367

ایستاده از راست: 1. مسعود ده‌نمکی 2. نامشخص 3. ترابی 4. مهدوی

نشسته از راست: 1. محمدی 2. محمدحسن سامیر3. کیوان محمدی

شاخ‌شمران ـ بهار 1367

نیروهای وظیفه دسته 1 گروهان 3

شاخ‌شمران ـ1367

نیروهای دسته 1 گروهان 3

ایستاده نفر سوم از راست مسعود ده‌نمکی

شاخ‌شمران ـ1367

نیروهای دسته 2 گروهان 3

شاخ شمران ـ 1367

از راست: 1. سید محمدرضا محمدزاده 2. نامشخص

شاخ شمران ـ 1367

بچه‌های بسیجی دسته 1 گروهان 3 گردان سلمان

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 7:41  توسط مسعود ده نمکی  |