مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل هشتم (رزمنده شعبده‌باز!)

(بخش سی و ششم)

به‌رغم اینکه گفته بودم کسی روز روشن در محوطه تردد نداشته باشد و از سنگر کمین بیرون نیاید، سر و صدای  چند نفر را از بیرون شنیدم. با احتیاط سرم را از سنگر بیرون آوردم و دیدم یکی از بچه‌های اطلاعات عملیات لشکر به همراه حاج محمد کوثری، فرمانده لشکر و دو تا از بچه‌های مهندسی در روز روشن برای بازدید خط و کمین‌ها آمده‌اند و راست راست راه می‌روند. از صحبت‌هایشان این طور دستگیرم شد که می‌خواهند از دامنه تپه مقابل و در دل دشت مشرف به دریاچه دربندیخان تا کمین ما یک خاکریز دو جداره بزنند. گویا خبرهائی بود و آنها برای بازدید استحکامات آمده بودند. با شنیدن این حرف‌‌ها سرم سوت کشید و گفتم:

ـ حاج‌آقا! اینجا مثلاً کمین تپه مهدی و شاخ شمرانه. ما دو هفته است که زیر پای کمین عراقی‌ها و توی استتار کامل طاقت آورده و دیده نشده‌ایم.  با این رفت و آمد‌های شما جون بچه‌ها به خطر می‌افته و کمین‌ها لو می‌رن.

وقتی جای سنگرهای دیده‌بانی عراقی‌ها را به آنها نشان‌ دادم، حاج‌محمد با شنیدن استدلال‌های من متواضعانه حرفم را قبول کرد و از زدن خاکریز منصرف شدند.

این نوع پدافند، یعنی روزها داخل سنگر حفره روباهی مخفی شدن و شب‌ها نگهبانی دادن و سر و کله ‌زدن با گشتی‌های اطلاعات عملیات عراقی‌ها کلافه‌کننده بود. با یک اشتباه ممکن بود جای ما لو برود و همه در همان کانال قتل‌عام ‌شویم.   

حضور فرماندهان لشکر در آن نقطه، آن هم در روز روشن، ذهن مرا به خود مشغول کرد. ته دلم احساس کردم خبرهای مهمی در راه است. آنها که رفتند، دوباره به سنگر خودمان رفتم و از فرط خستگی خوابم برد. در عالم خواب و بیداری خود را در حال پرواز دیدم. همان طور که بالا و بالاتر می‌رفتم، طاق نصرت‌هائی از عکس شهدائی که می‌شناختم می‌دیدم. عکس‌ همه رفقا و شهدا را از روز اولی که در جبهه بودم دیدم. آخرین آنها، تصویر همرزمانی بود که همین چند روز پیش در همین منطقه شاخ شمران شهید شده بودند. با عبور از طاق نصرت و تصویر شهید ممیوند که برای کمک به بچه‌های دسته 2 رفته بود و عکس شهید حاج بابائی که برایم در شهرک آناهیتا نوحه طنز ساخته بود، به تصویر خود رسیدم و از خواب پریدم. اینجا بود که دیگر فهمیدم باید غزل خداحافظی را بخوانم. کیوان محمدی و حسن سامیر و محمدی را بیدار کردم و گفتم:

ـ سریع از این سنگر برین بیرون.

حسابی تعجب کردند و پرسیدند:

ـ آخه کجا بریم؟

گفتم:

ـ برین توی  بقیه سنگرها. نمی‌خوام همه‌مون توی یه سنگر باشیم!

بهت‌زده وسایلشان‌ را جمع کردند و بااحتیاط و طوری که دیده‌بان‌های دشمن آنها را نبینند، تک‌تک به سنگرهای مجاور رفتند. حس عجیبی داشتم. دفترچه یادداشتم را از جیبم درآوردم و شروع کردم به نوشتن ماجرای این خواب. بعد هم وصیت‌نامه‌ام را نوشتم.

«این آخرین برگ از خاطرات من است. در این ساعات پایانی عمر و در زیر این آسمان کبود، در بهاری خونبار از پیشگاه خدا برای همه کوتاهی‌هایم استغفار می‌کنم. پدر و مادر عزیزم!..»

اما دیگر نمی‌دانستم چه بنویسم. یاد آقاجون و کل‌کل‌هایم با او افتادم. از بچگی تا اعزام آخر را در ذهنم مرور کردم. پیش وجدان خودم دیدم که حتی بد و بیراه‌هایش هم برایم شیرین بودند. بنده خدا همه عصبانیت‌هایش از روزگار را سر من خالی می‌کرد.

خدائیش آقاجون آدم خوبی بود، ولی من هیچ‌ وقت نتوانستم به او محبت کنم. اوج محبتم خریدن فندک و چوب سیگاری با پول دستفروشی‌ و کارگری‌ بعد از ساعت مدرسه برای او بود. اما مامان! هنوز هم گریه‌های مادرانه‌اش موقع بدرقه‌ من جلوی چشمم بود. همیشه خودش را سپر بلای من می‌کرد تا کمتر حرف بشنوم. هزار تا دروغ می‌گفت تا معلوم نشود به مسجد و پایگاه بسیج محل رفته‌ام.

اما در حین مرور خاطرات‌ آنها سئوالی به ذهنم رسید. از خود پرسیدم:

«آیا واقعاً آماده شهادت هستم؟»

خوب که فکر کردم دیدم دست و پایم هنوز بند دنیاست و از خیلی چیزها دل نکنده‌ام. بعد سعی کردم تردیدم را  توجیه‌ کنم و با خودم گفتم:

«خدایا! من اگه اینجا طوریم بشه، پس کی این خط رو نگه ‌داره؟ اگه این سنگرهای کمین سقوط کنن، پشت‌بندش تپه مهدی هم سقوط می‌کنه. اگه تپه مهدی سقوط کنه، شاخ شمران هم سقوط می‌کنه و اگه شاخ سقوط کنه، کل حلبچه سقوط می‌کنه! خدایا! من اصلاً‌ می‌خوام بمونم و آخرین لحظات جنگ رو ببینم. می‌خوام بمونم که امام تنها نمونه. اگه قراره شهید بشم، پس اون چه خوابی بود که از امام توی حسینیه دیدم که داشت وسایلش رو جمع می‌کرد.»

بعد هم شروع کردم به کشیدن کروکی منطقه‌ای که داشتیم در آن پدافند می‌کردیم تا آن را به معاون دسته بدهم که بعد از آنکه شهید شدم، کاملاً‌ توجیه باشد.

هنوز کارم تمام نشده و قلمم روی دفترچه یادداشت بود که زمین و زمان با سوت خمپاره‌ای به هم ریخت. تا به حال چنین لرزشی را روی زمین حس نکرده بودم. بعد از برخورد خمپاره یا گلوله توپ در اطرافمان کلی گل و لای از آسمان بر سرم بارید و منتظر انفجاری عظیم ماندم، اما به جای انفجار، سکوت مطلق حاکم شد. بعد هم بوی سوختگی علف‌ها را حس کردم. آهسته آهسته سرم را بالا آوردم و با تعجب دیدم در یک متری سنگر و درست بالای سرم یک گلوله خمپاره ۱۲۰ تا کمر در خاک فرو رفته است و علف‌های اطرافش می‌سوزند. باحیرت دیدم که  خمپاره منفجر نشده و من با تردید بین رفتن و ماندن، زنده مانده‌ام.

بعد از چند لحظه همه بچه‌ها از سنگرها سرک کشیدند و باحیرت این صحنه را تماشا کردند. بیشتر از همه، کسانی حیرت کرده بودند که چند دقیقه پیش به‌زور آنها را از سنگر خودم بیرون کردم تا اتفاقی برایشان نیفتد، اما تا آمدند حرفی بزنند و از کرامت و این ‌جور چیزها بگویند، سرشان داد زدم:

ـ برین توی سنگر. داره صدای ته قبضه میاد!

همه با عجله داخل سنگرهایشان خزیدند.

با فرود آمدن این خمپاره، و خمپاره‌های بعدی، آتش تهیه دشمن شروع شد. سنگرهای ما سقف نداشتند و هر لحظه منتظر بودیم که خمپاره‌ای وسط سنگر فرود بیاید. کیوان، پیک کم سن و سال و شر و شور دسته هم که خیلی دل و جگر داشت، در زیر آتش تهیه کم آورده بود. با منفجر نشدن آن خمپاره در کنارم، انگار برایم یقین حاصل شد که دیگر طوریم نخواهد شد.

معلوم بود که دشمن پشت این آتش‌بازی قصد حمله دارد. خمپاره‌ها و مینی‌کاتیوشاها به سینه‌کش کوه می‌خوردند و صدای مهیب انفجار در کوهستان می‌پیچید و پژواک آن به سمت ما برمی‌گشت.

بالاخره آتش سبک شد و نوبت پیشروی نیروهای دشمن رسید. پشت تیربارها مستقر شدیم، اما هرچه منتظر ماندیم، ستونی از نیروهای دشمن ندیدیم. دو سه نفر را برداشتم و از کمین‌ها جلوتر رفتیم تا درگیری را از جائی شروع کنیم که نیروهای دشمن احتمالاً از قایق‌هایشان‌ پیاده می‌شدند و توقع حضور ما را در آنجا نداشتند.

به مواضع دشمن نزدیک‌تر شدیم، اما از پیشروی آنها خبری نبود. به‌ناچار به سنگرهای کمین برگشتیم. موقع برگشتن بود که چشم‌های ما شروع کردند به سوختن و آبریزش. وقتی بوی تند سیر به مشامم رسید، دیگر مطمئن شدم که دشمن از خمپاره‌های شیمیائی استفاده کرده است. فوراً به همه گفتم که ماسک بزنند. بعد با فرماندهان گردان تماس گرفتم و با کد به آنها حالی کردم که دشمن از عامل شیمیائی استفاده کرده است. حاج فرزانه‌خو پشت بی‌سیم به شوخی ‌گفت:

ـ چیه؟ ترسیدی بچه؟

با شنیدن این حرف عصبانی شدم و ماسکم را از صورتم کندم و داد زدم:

ـ نخیر نترسیده‌ام. به‌ خاطر شما می‌گم. اگه توی محور ما شیمیائی زده باشن، یعنی نیروی پیاده‌شون از اینجا عمل نمی‌کنه. از یک جای دیگه باید منتظرشون باشین. مفهومه یا دوزاری بدم خدمتتون؟

سوری برای اینکه کل‌کل من با حاجی بالا نگیرد، پشت خط آمد و گفت:

ـ شیمیائی هم که زده باشن، فعلاً کاری نمی‌شه کرد. در ضمن منتظر ناهار هم نباشین! مفهومه؟

این حرف و لحن او نشان می‌داد که اوضاع رو به‌ راه نیست و امکان رسیدن تدارکات وجود ندارد. پشت شاخ شمران انگار خبرهائی بود.

آن روز را بدون ناهار و شام گذراندیم.  سکوت مرگبار در خط مقدم می‌توانست علامت بدی باشد. انتظار، همه‌مان را کلافه‌ کرده بود. صدای رگبارهای پشت سر هم از پشت خط می‌آمد و به‌مرور به ما نزدیک‌تر می‌شد. کم‌کم بقیه هم متوجه شدند که در محاصره افتاده‌ایم و دشمن خطوط پشت سر را اشغال کرده است و هر لحظه امکان دارد از پشت سر به ما حمله کند.

در روز دوم محاصره بچه‌ها نان خشک‌هائی را که لبه‌های آنها کپک زده و آنها را  دور ریخته بودند، پاک کردند و با ولع خوردند. حالا دیگر حواسمان باید هم به روبه‌رو می‌بود هم به پشت سر. در روز سوم محاصره، نان خشک‌های کپک زده هم تمام شدند  و چیزی برای خوردن نماند. موقع ظهر همه را جمع کردم و گفتم:

ـ امروز ناهار همه مهمون من.

بعد هم روی تکه کاغذی  اسم همه را نوشتم و از تک‌تکشان پرسیدم که چه غذائی را دوست دارند! بعضی‌ها با ناباوری ران مرغ، بعضی‌ها سینه و برخی هم کباب سفارش دادند. سفارش‌ها که تمام شدند، دفترچه یادداشتم را برداشتم و به تعداد درخواست بچه‌ها عکس مرغ و ران و سینه و مرغ سوخاری کشیدم. کیوان هم که دست مرا از قبل خوانده بود، کلی علف تازه از دور و برمان چید و شست و آماده کرد. کاغذها را به دست تک‌تک بچه‌ها دادم. همه با حیرت به نقاشی‌ها نگاه ‌‌کردند. اول از همه خودم مقداری علف روی کاغذ نقاشی شده ریختم و شروع به خوردن کردم. وقتی دیدم همه با حیرت دارند کاغذ خوردن مرا تماشا می‌کنند، با تحکم گفتم:

ـ بفرمایین. نوش جان. تعارف نکنین. ببخشین اگر کمه!

نیروهای وظیفه که ترسیده بودند و فکر می‌کردند این یک دستور سازمانی است،  با تردید به من و بسیجی‌ها نگاه ‌‌کردند که چگونه با ولع کاغذها را می‌خوردیم  و آنها هم شروع کردند به خوردن کاغذهایشان.

محمد سامیر که از آن بچه‌پولدارهای سوسول بود، از این کار ما چندشش شد، اما با نگاهی به همه خجالت کشید اعتراض کند و خودش هم قاتی ما خل‌ و چل‌ها شد و شروع کرد به خوردن و بزممان کامل شد.

***

تعدادی از اسرای ارتش عراق که با توبه از اردوگاه‌های اسارتی آزاد شده و به همراه مجاهدین عراقی، لشکر ۹ بدر را علیه رژیم بعثی تشکیل داده بودند، بالای ارتفاعات شاخ شمران مستقر و مشغول پدافند بودند. رفتار آنها در جنگ و رویکرد معنوی بسیاری از آنها شباهت عجیبی به رزمنده‌های مخلص بسیجی ایرانی داشت. یک بار در گرمای بسیار شدید، وقتی تویوتای تدارکات برای آنها یخ برده بود، گفته بودند حیف است این ماشین‌ها به‌ خاطر ما در خطر بیفتند. ایران در محاصره اقتصادی است و ما راضی نیستیم این همه هزینه را متحمل بشود و از پذیرش یخ خودداری کرده بودند. بعثی‌ها هم در برخورد با این هموطنان خود کم ‌نمی‌گذاشتند و  اگر یکی از‌ آنها را به اسارت می‌گرفتند، به دستور صدام زنده زنده آتش می‌زدند. شهدای این لشکر خیلی با مظلومیت در غربت دفن می‌شدند.

لشکر 9 بدر پشت سر ما در عقبه، توپخانه‌ای میان‌برد را تشکیل داده و امان عراقی‌ها را بریده بود. عراقی‌ها با تصرف منطقه «کیوره»، شاخ شمران را دور زده بودند. بیشتر گردان‌های لشکر بعد از عملیات به مرخصی رفته بودند و امیدی به رسیدن نیروهای کمکی نبود. بدری‌ها با یک گروهان از نیروهای پیاده گردان ما ادغام شدند و برای شکستن محاصره به بعثی‌ها یورش بردند. سوری، فرمانده گردان ما هم به همراه آنها فرمانده این عملیات بود. بعد از سه روز بالاخره محاصره شکست.

***

هنوز چشم‌هایم از عوارض گازهای شیمیائی می‌سوختند، چون ما در کف دشت بودیم و دود و گاز ناشی از انفجارها به جای اینکه به بچه‌های بالای شاخ و تپه مهدی صدمه بزند، ته‌نشین شده و بیشتر ما را آزار می‌داد. من ماسک نمی‌زدم تا بقیه ترسشان‌ بریزد. عده‌ای از وظیفه‌ها با دیدن این اوضاع تمارض کردند و حتی برخی با خودزنی پای خود را مجروح کردند تا به عقب بروند.

بیماری اسهال خونی هم بین بچه‌ها شایع شد و دیگر رمقی برای بچه‌های دسته ما نماند. به‌ناچار دوباره با بی‌سیم تماس گرفتم. صدای خنده‌های حاج فرزانه‌خو را شناختم. یاد اولین روزی افتادم که وارد خط ‌شدیم و دسته ما به عنوان اولین دسته از گردان، خط را تحویل گرفت و او بالای بلندی ایستاده بود و با نگاه شیطنت‌آمیزی مرا تماشا می‌کرد. انگار منتظر بود خبر شهادت مرا بشنود. حق هم داشت چون از دسته چهل نفری ما که به ‌علل مختلفی مثل شهادت و مجروحیت و بیماری تحلیل رفته بودند حالا من مانده بودم با هفت یا هشت نیروی پای کار. از پشت بی‌سیم  که صدای مرا شنید، گفت:

ـ ای بابا! توکه هنوز زنده‌ای. ما گفتیم یه شام افتادیم، اما انگار بادمجون بم آفت نداره!

بعد هم زد زیر خنده. من هم  حرمت سن و سالش را نگه نداشتم و گفتم:

ـ رو آب بخندی پیرمرد! چهار تا سوسول بزرگ کردی که چپیده‌ان توی خونه و خودت پا شدی اومدی جبهه و پشت خط کمپوت می‌لمبونی. بعدم پزشو می‌دی و می‌گی معاون گردانم.

با زدن این حرف‌ها دقیقاً می‌دانستم چه حالی می‌شود. بی‌خداحافظی تماس را قطع کرد. بعد از او ناصر آبله‌کوبها از پشت بی‌سیم گفت:

ـ حاجی می‌گه بچه‌ها رو بفرست عقب. خودت بمون خط و دسته بعدی رو توجیه کن. اگه زنده موندی، شام منتظریم.

***

یکی دو روز بعد از آمدن نیروهای جدید، خود را با هزار زحمت به عقبه خط رساندم. حاجی فرزانه‌خو از دور مرا با انگشت به ناصر و دیگران نشان ‌داد و به لباس‌های پاره‌پوره‌ و کثیفم ‌خندید.

در غیاب من بقیه بچه‌های دسته و آنهائی را که دوا و درمان شده و سلامتی خود را باز یافته بودند، بالای تپه برده و با عده‌ای از نیروهای تازه‌نفس ادغام کرده و منتظر مانده بودند تا من برگردم. از تپه مهدی که گذشتم، کنار جاده یک الاغ بی‌‌صاحب دیدم. رفتم و سوارش شدم. قیافه‌ام خنده‌دار شده بود. یک وری روی الاغ نشستم و به سمت مقر ‌رفتم. یکمرتبه دیدم سوری، فرمانده گردان همراه با حاج فرزانه‌خو، سوار بر تویوتا از دور به من نزدیک‌ می‌شوند. آنها از دیدن من و مرکب تازه‌ام حیرت کردند‌. منتظر بودم سوری داد و بیداد کند، اما هرچه تلاش کرد، نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد و گفت:

ـ وقتی رفتی بالای تپه نادر، نگهبان بذار و بگو گشت هم بزنن تا عراقی‌ها از دریاچه نیرو پیاده نکنن و بچه‌هارو دوباره دور نزنن.

گفتم:

ـ چشم.

***

از تپه بالا رفتم تا هم به سنگرهای بچه‌ها سرکشی کنم و هم  با نیروهای جدید آشنا بشوم.

قبل از اینکه از خط برگردم، معاون دسته به همه نیروهای جدید گفته بود که در گردان، به‌ویژه دسته ما سیگارکشیدن ممنوع است و قوانین و مقررات را برای همه توضیح داده بود؛ اما به یکی از سنگرهای دسته‌جمعی که نزدیک ‌شدم، بوی دود سیگار به مشامم خورد و درجا میخکوب شدم. باتعجب به سمت آن سنگر رفتم، ولی همین که خواستم وارد سنگر شوم، سرفه‌ام گرفت. در سنگر چنان دود غلیظی بود که هیچ جا را نمی‌شد دید. باعصبانیت داد زدم:

ـ همه بیرون!

بچه‌ها یکی ‌یکی از سنگر بیرون آمدند و به خط شدند. خوب که نگاه کردم، بینشان از نیروهای جدید کسی را ندیدم و فهمیدم افتضاح را همان وظیفه‌های قدیمی خودمان به بار آورده‌اند. پرسیدم:

ـ کی داشت سیگار می‌کشید؟

کسی جوابم را نداد. انگار اتفاقات این چند روز، بچه‌ها را خوب با هم اخت کرده بود. این ‌بار محکم داد زدم و گفتم:

ـ می‌گم کی داشت سیگار می‌کشید؟

از فریاد من کمی جا خوردند. ترابی که سردسته آنها بود، یک قدم جلو آمد و گفت:

ـ هیشکی سیگار نمی‌کشید برادر میثم!

گفتم:

ـ من میثم نیستم.

همان‌‌ طور که داشت توضیح می‌داد دود سیگار از دهانش بیرون ‌زد، ولی با پرروئی قسم ‌خورد که کسی در آنجا  سیگار نکشیده است. من که از دیدن این صحنه خنده‌ام گرفته بود، گفتم: 

ـ دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو؟ وسایلت رو جمع می‌کنی و می‌ری خط اول و خودت رو به مسئول گروهان معرفی می‌کنی و همون ‌جا می‌مونی. هروقت سیگار رو ترک کردی برمی‌گردی توی دسته ما.

بنده خدا به‌رغم اینکه سرباز وظیفه بود، اما چون بچه دل و جگرداری بود، او را مسئول تیم گذاشته بودم، اما اگر جلوی او کوتاه می‌آمدم، دیگر نمی‌توانستم بقیه را کنترل کنم. او هم فهمید که چه اشتباهی کرده است، برای همین بی ‌سر و صدا خود را به خط رساند و به گروهان معرفی کرد.

یکی دو روز بعد خودم هم به‌ خط رفتم تا به او سر بزنم و او را به دسته خودمان برگردانم؛ اما همین‌ که به نزدیک خط رسیدم دیدم دارند یک مجروح را با برانکارد به عقب می‌‌برند. یک پایش قطع شده بود و از شدت درد داد و بیداد می‌کرد. او را جلوتر که آوردند، دیدم همان رفیق سیگاری ماست که اخراج شده بود. تا مرا دید، داغ دلش تازه‌ شد و داد زد:

ـ ببین به خاطر یه نخ سیگار چی به سرم آوردی. می‌کشمت!

***

چند روز بعد خط پدافندی شاخ شمران را تحویل گردان دیگری ‌دادیم. اتوبوس‌ها در منطقه شیخ صالح به خط شدند. همه سوار شدند و به سمت باختران حرکت کردیم. در بین راه و در طول جاده، دختربچه‌ها و پسربچه‌های کرد برای ما دست تکان می‌دادند. رزمنده‌ها هم از پشت پنجره اتوبوس برای آنها شکلات جنگی و عکس امام پرت می‌کردند. با خود می‌گفتم:

«می‌شه صحنه عجیب قتل عام زنان و بچه‌های کرد در حلبچه با بمب‌های شیمیائی رژیم بعثی رو با محبت رزمنده‌های ما به این بچه‌ها مقایسه کرد؟ کار تاریخ‌نویس‌هاست. فقط امیدوارم تاریخ رو درست بنویسن.»

اتوبوس‌ها به شهرک آناهیتا رسیدند. از دروازه ورودی پادگان، بچه‌های رزمنده گردان‌های دیگر در دو ستون کنار جاده صف کشیده بودند و اسپند دود می‌کردند و به رزمندگان گردان سلمان به خاطر مقاومت در برابر پاتک سنگین دشمن خوشامد می‌گفتند.

نزدیک ساختمان گردان که رسیدیم، بچه‌محل‌های نگران خود را دیدم. تازه متوجه شدم که وقتی ما در محاصره بودیم، یک شیر پاک‌خورده‌ای به بچه‌های مسجد خبر داده بود که من شهید شده‌ام و منتظر باشند تا جنازه‌ام از محاصره بیرون بیاید.

نصف قصه درست بود، یعنی قرار بود شهید شوم، اما بعد از دیدن آن خواب و جا زدن من و توجیه خودم برای ماندن، فهمیدم که لیاقت رفتن ندارم و یقین کردم که شهادت واقعاً یک انتخاب است. به قول معروف خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را.

شاخ شمران ـ 1367

سد دربندیخان عراق ـ بهار 1367

از راست: 1. محمد حسن سامیر 2. غفاری 3. مسعود ده‌نمکی

شاخ شمران ـ 1367

بچه‌های بسیجی دسته 1 گروهان 3 گردان سلمان

از راست نفر پنجم مسعود ده‌نمکی

کروکی محل پدافند دسته گروهان در شاخ شمران

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۸ساعت 7:55  توسط مسعود ده نمکی  |