مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل دهم (مرد هم گاهی گریه می‌کنه!)

(بخش چهلم)

گردان که از نیرو خالی شد، برای مرخصی به تهران آمدیم تا شاید دوستان و بچه‌محل‌هایمان را ترغیب به جبهه‌رفتن کنیم؛ آن هم زمانی که خبر رسیدن ستون‌های زرهی دشمن مثل روزهای اول جنگ به جاده اهواز ـ خرمشهر به گوش می‌رسید. هدف قرارگرفتن هواپیمای مسافربری ایران و جنگ با ناوهای آمریکائی و ورود آمریکائی‌ها به جنگ، آخرین نشانه‌های تمام عیار شدن جنگ و مداخله مستقیم آمریکا در معرکه بود.

اما در تهران و شهرهای بزرگ زندگی تقریباً عادی همچنان در جریان بود. ماشین‌ ما که به تهران رسید، شب بود و شهر به‌طرز عجیبی خلوت شده بود. دلیلش را از راننده تاکسی پرسیدم و گفت:

ـ از دنیا بی‌خبری انگار! امشب قسمت صدم سریال سال‌های دور از خانه پخش می‌شه.

فکر کردم این سریال درباره رزمنده‌هائی است که این روزها دور از خانه هستند، اما در ادامه حرفش متوجه شدم که این همان سریال اوشین معروف است! همان «اوشینی» که خیابان‌های تهران را در سال 65 در ایام عملیات کربلای 5 خلوت کرده بود. حالا دیگر این سریال در جبهه‌ها هم محل بحث شده بود!

پادگان دوکوهه که بودیم، بعضی از نیروهای وظیفه گردان اصرار می‌کردند که تلویزیون تبلیغات گردان را در راهرو بگذاریم تا آنها هم سریال اوشین را تماشا کنند. واقعاً این ماه‌های آخر جنگ، کیفیت و حال نیروها خیلی تغییر کرده بود. معمولاً از تلویزیون و ویدئو که متعلق به واحد تبلیغات بود برای پخش برنامه‌های معارفی مثل سخنرانی‌های آیت‌الله مظاهری یا سایر علما استفاده می‌کردیم، اما این‌بار ترکیب جدید نیروهای گردان یعنی اختلاط بسیجی‌ها با پاسداروظیفه‌ها که به خاطر کمبود نیروهای داوطلب اجتناب‌ناپذیر شده بود، نوبر بود و شرایط جدیدی را در گردان ایجاد کرده بود.

اختلاف نظر در مورد اینکه آیا پخش این‌جور فیلم‌ها در پادگان مناسب هستند یا نه، زیاد بود، اما فرمانده گروهان اجازه داد تلویزیون برای نیروها روشن شود تا هرکس دوست دارد سریال را ببیند.

نکته جالب این بود که تلویزیون قدیمی گردان به‌طور خودکار گزینشی عمل می‌کرد و صحنه‌هائی را که زن در آن بود سیاه و سفید پخش می‌کرد! اوایل همه فکر می‌کردند کسی آنتن تلویزیون را دستکاری می‌کند، اما درواقع نقص فنی تلویزیون باعث این اتفاق می‌شد و بعضی وقت‌ها خود به خود رنگ تصویر می‌رفت. منتها از شانس پاسدار وظیفه‌ها، صحنه‌هائی سیاه و سفید می‌شد که اوشین در آن بود!

با ورود به تهران به آن پاسداروظیفه‌ها حق دادم که این ‌قدر اصرار کنند تا برایشان تلویزیون را روشن کنیم.

***

در این ایام رادیو هر روز مارش عملیات پخش و اخبار مقاومت رزمنده‌ها در برابر تهاجم همه‌جانبه دشمن در جبهه‌های مختلف را تکرار می‌کرد. نماز جمعه این هفته از همیشه شلوغ‌تر بود، اما بیشتر بچه‌‌های مجروح و جانباز و از کار افتاده آمده بودند تا اخبار جدید را از زبان خطیب جمعه بشنوند. انگار ته‌مانده نیروهای لشکر هم که در چهارراه موسوم به لشکر نماز جمعه جمع می‌شدند، همه می‌دانستند که قرار است اتفاق مهمی بیفتد. دیگر کسی حوصله جر و بحث با مأموران ستاد نماز جمعه را نداشت و گوش کسی به تذکرهای آنها برای واجب بودن گوش‌دادن به خطبه‌ها بدهکار نبود، چون همه یک جورهائی داغدار بودند.

اکثر گردان‌ها در فکه و شلمچه و جاهای دیگر با حمله سراسری عراقی‌ها درگیر شده بودند. آمار مفقودین بالا بود و بسیاری از بچه‌های گردان جعفر طیار به همراه فرمانده مفقود شده بودند. هیچ خبر رسمی از اسارت آنها نبود. شاید هم بعثی‌ها آنها را تیرباران کرده بودند. بچه‌ها به چشم خودشان دیده بودند که بعثی‌ها به خیلی از زخمی‌ها تیرخلاص می‌زدند و یا آنها را زنده به‌گور می‌کردند.

روزهای بدی بود و ما هم نمی‌توانستیم درباره‌اش صریح حرفی بزنیم. انگار اراده‌ای داشت پشت صحنه و نه در میدان، جنگ را تمام می‌کرد.  

در این روزها گردان ما نیرو نداشت و ما منتظر اعزام نیروی جدید برای رفتن به خطوط نبرد بودیم؛ ولی سایر گردان‌‌های لشکر در مناطق مختلف درگیر بودند. فرمانده گردان‌ ما می‌گفت هرچه می‌توانید دوستان خود را ترغیب کنید که اعزام بگیرند تا گردان ما هم زودتر تکمیل شود و بزنیم به خط، اما کو گوش شنوا؟

رفتم مسجد که با رفقا حرف بزنم تا شاید ترغیب بشوند و اعزام بگیرند. آن شب وقتی در مسجد محل قبل از ایست بازرسی با بچه‌ها حرف زدم که بیائید به جای ایست بازرسی اعزام بگیرید، با کنایه و زخم زبان از حرف‌هایم استقبال کردند:

«حالا بذار گرد و خاک دو روز اعزام‌ از لباسات پاک بشه، بعد بقیه رو راهی جبهه کن.»

شب بدی بود. جوان‌هائی که در خیابان‌ها دنبال عشق و حال بودند و یا کسانی که به عنوان امر به معروف، آنها را می‌گرفتند، انگار نمی‌دانستند که موضوع اصلی کشور، دشمن بعثی است و باید از کشور و انقلاب دفاع کرد.

تبلیغات جنگ ما برای ایجاد حس دفاع ملی و نبردی همه‌جانبه به‌شدت ضعیف بود. تا می‌پرسیدیم که چرا صف‌های کنکور طولانی‌تر از صف‌های اعزام به جبهه است، متهم  به ریا و تظاهر می‌شدیم و اینکه حالا دو روز رفته‌اند جبهه سر ملت منت می‌گذارند!

آن شب با دلی شکسته از مسجد راهی خانه شدم. اخبار دقیق‌تر جبهه‌ها را تلفنی از چند نفر از دوستان گرفتم. با خود فکر کردم بهتر است از گردان سلمان تسویه‌حساب بگیرم و با گردان‌های دیگر عازم خط بشوم.

بلاتکلیفی خیلی بدی بود. از یک طرف خبر شهادت پی‌درپی دوستان و همسنگران از جبهه‌ها می‌رسید و از طرف دیگر ما به عنوان مسئولین گروهان‌ها یا دسته‌ها باید منتظر می‌ماندیم تا شاید نیروهای جدید از شهرها اعزام شوند و بعد از سازماندهی به کمک سایر گردان‌ها برویم.

خیلی از مردم عادی ‌که امکان مسافرت داشتند، به شهرها و روستاهای امن رفته بودند تا از بمباران‌‌ها و موشک‌باران‌ها در امان باشند.

به یاد روزهائی افتادم که بعد از کربلای 8 به علت ضعف ‌جسمانی و مجروحیت‌ها برای رفتن به جبهه مردد بودم که در عالم خواب و بیداری، خودم را وسط حسینیه جماران دیدم. امام گفتند: «اجر گردان سلمان ضایع نمی‌شود.»

برای اینکه امام را راضی کنم و از گردان سلمان بروم، شروع کردم به انتقاد از یکی از مسئولین گردان اما امام لبخندی زدند و دوباره گفتند: «اجر گردان سلمان ضایع نمی‌شود.» بازآمدم چیزی بگویم که امام بازگفتند: «اجر گردان سلمان ضایع نمی‌شود.»

در همین زمان امام نگاهی به صندلی خود که روی بالکن قرار داشت انداختند، سیدی به جای ایشان روی صندلی نشسته بودند. امام لبخندی زدند و گفتند: «چقدر [این جایگاه] به ایشان می‌آید!»

متوجه منظور امام شده بودم، اما خودم را به نفهمیدن زدم و گفتم: «آقا! اینجا فقط به شما می‌آید. مردم این همه دعا می‌کنند که تا انقلاب حضرت مهدی (عج) خدا شما را نگه ‌دارد.» امام لبخندی زدند وگفتند: «نه به ایشان هم می‌آید». بعد هم از در خروجی حسینیه بیرون رفتند.

با یادآوری آن خواب عجیب و غریب و اخبار بدی که از جبهه‌های جنگ می‌رسید، بهترین کار، برای کسب آرامش روحی، رفتن بر سر مزار رفقا بود. راهی بهشت زهرا شدم تا شاید آرامش پیدا کنم. برای رسیدن به بهشت زهرا باید چند کورس ماشین سوار می‌شدم. شمران نو به رسالت، رسالت به میدان امام‌حسین، میدان امام حسین به میدان راه‌آهن و میدان راه‌آهن به بهشت زهرا. تازه کلی هم باید پیاده‌روی می‌کردم.

اول سر مزار بچه‌های گردان به‌ویژه بچه‌محل‌ها رفتم. با نگاه به تابلوهای بالای سر مزار و چهره‌های معصومشان در دلم به زمین و زمان بد و بیراه گفتم. با خود می‌گفتم: «آخر مردم و مسئولین ما را چه شده؟ چرا این قدر بین فضای جبهه و پشت جبهه تفاوت وجود دارد؟ چرا وضع جنگ این‌طور شده؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ مگر همین امام چند وقت پیش نمی‌گفت که «امروز ایران کربلاست، حسینیان آماده باشید». پس این حسینیان که میلیون‌ها نفرشان محرم‌ها سیاه می‌پوشند، کجا هستند؟ مگر نه این است که به تعبیر آوینی «امروز عاشورای آخرالزمانی حسین زمان ماست.» پس چرا همه به زندگی خود مشغولند و کربلای ایران در غربت و فقر نیرو؟»

هیچ جوابی برای سئوال‌هایم نداشتم. از بهشت زهرا، راهی پادگان ولی‌عصر (عشرت‌آباد) شدم تا ببینم آیا گروه جدیدی از نیروهای تهرانی به منطقه اعزام شده‌اند یا نه؟در ماشین راننده و مسافرها درباره تصویب قانونی بحث می‌کردند که  دانشجوها و کارمندان را به ‌مدت دو تا سه ماه و به صورت نوبتی به جبهه بفرستند تا شاید به این صورت کمبود نیروهای رزمی جبران شود. اما بدتر از همه، حرف‌هائی بود که در انتقاد از این طرح زده می‌شد.

یکی از مسافرها گفت:

ـ آقا من می‌‌گم حیفه که نیروی تحصیلکرده‌ رو دمِ توپ بفرستین. نباید اونا رو به خط مقدم اعزام کرد.  حداکثر می‌شه اونارو توی عقبه‌ها و رشته‌های تحصیلی خودشون به کار گرفت.

با خود گفتم:

«انگار بقیه نیروهای داوطلب رزمنده ‌از پشت کوه اومدن و هیچ‌کدوم محصل یا دانشجو یا تحصیلکرده و یا مستعد تحصیل نیستن که می‌بایست اونها روی مین برون تا سایرین لای پر قو درس بخونن!»

از یک طرف هم می‌دانستیم اعزام اجباری نیروهائی که اعتقادی به جهاد و حتی دفاع ملی هم نداشتند، فضای معنوی جبهه‌ها را تغییر می‌دهد. درست مثل ادغام نیروهای پاسداروظیفه در گردان‌های رزمی لشکر با بسیجی‌ها. یادم می‌آید در یکی از خطبه‌های نماز جمعه تهران، آیت‌الله‌خامنه‌ای به این نکته اشاره ظریفی داشتند. ایشان با کنایه از افول فضای معنوی و اخلاص در بین برخی رزمنده‌ها سخن به میان آوردند، اما انگار کسی متوجه این کنایه‌ها نشد.

از راننده خواستم رادیو را روشن کند تا شاید با شنیدن اخبار، این حرف‌ها و تحلیل‌های آب‌دوغ خیاری جماعت تمام شود و بیشتر از این، از نیش و کنایه‌های آنها زجر نکشم.

مارش اخبار که تمام شد، گوینده خبر با آب و تاب و هیجان، شنوندگان را به شنیدن بیانیه مهمی دعوت کرد: «ایران طی نامه‌ای به دبیرکل سازمان ملل اعلام کرد که قطعنامه 598 شورای امنیت را پذیرفته است.»

خبر مثل پتک بر سر من فرود آمد. سرم گیج رفت و وقتی به خودم آمدم، دیدم صورتم پر از اشک شده است اما راننده تاکسی، شاد و شنگول، بوق‌بوق‌کنان شانه بالا می‌انداخت. انگار عروسی پسرش بود. 

بغض و اشکم را بیشتر از این نتوانستم پنهان کنم، هق‌هق گریه‌ من با بوق بوق کردن‌های راننده درهم آمیخت. راننده و مسافرهای دیگر که غرق در شادی بودند به گریه‌های من می‌خندیدند. شاید فکر می‌کردند دیوانه شده‌ یا موجی‌ هستم.

برای اینکه شر نشود، پیاده شدم و سرزده به خانه طاهر رفتم. دفعه اولی که به جبهه رفتم، او فرمانده گروهان ما در گردان سلمان بود که در عملیات مهران یک ترکش کف‌گیری به پهلویش خورد و ماه‌ها در خارج و داخل و در خانه تحت درمان بود. پیش او رفتم تا شاید با تحلیل‌های سیاسی و حرف‌های خوبش آرامم کند؛ اما حرف‌های او نه مرا آرام کرد نه خودش را قانع.

با خود فکر کردم شاید قبول قطعنامه یک تاکتیک جنگی باشد مثل پس دادن مصلحتی شاخ‌شمران و دربندیخان و حلبچه که در عملیات والفجر 10 و بیت‌المقدس‌ها با این همه خون دادن فتح شده بودند. فکر اینکه جنگ تمام شده و من زنده مانده‌ام و باب شهادت بسته شده و آن خواب عجیبم تعبیر شده، دیوانه‌ام می‌کرد. یک کسی باید این مسئله را برای رزمنده‌ها و مردم تحلیل می‌کرد.

با همه احترامی که برای طاهر قائل بودم، دیگر نمی‌خواستم حرف‌هایش را بشنوم. همان طاهری که برای شنیدن صوت قرآن و سوره واقعه خواندنش در پشت چادر فرماندهی کمین می‌کردم. همان طاهری که هیچ وقت شک و ترس را در چهره‌اش ندیده بودم، حالا داشت تحلیل سیاسی شرایط منطقه و دلایل پایان جنگ را برایم می‌گفت گرچه خودش هم ناراحت بود. بعد از تمام شدن حرف‌هایش بغض کردم و از خانه‌اش خارج شدم و به سمت مسجد محل رفتم.

***

به یاد مقاله‌ای افتادم که در 31 خرداد در روزنامه جمهوری اسلامی، نوشته شده بود. به قلم «حمید آخوندی» و با عنوان «از فاو تا فاو»، درد دل ده‌ها هزار رزمنده و شهیدی که هیچ وقت غُر نزده  بودند. اگر مسئولین به حرف امام گوش می‌دادند و جنگ را جدی می‌گرفتند و اگر نگاه مسئولین به جنگ مثل رزمنده‌ها، نگاهی تکلیفی بود، فاو سقوط نمی‌کرد.

اما انگار سرنوشت جنگ را یقه‌ سفید دیپلمات‌ها تعیین می‌کردند، نه ماشه تفنگ رزمنده‌ها.

به خانه که رسیدم روزنامه‌ جمهوری را مقابلم گذاشتم و یک بار دیگر آن مقاله را خواندم.

... روزی که بوق‌های تبلیغاتی غرب و شرق ناامیدانه اعلام کردند افراد هوادار آیت‌الله‌خمینی حکومت اسلامی را بر پا کرده‌اند، روزی که ارتش ایران پادگان‌ها را رها کرد و نیروهای جوان و عاشق امام‌ سلاح در دست گرفتند، رژیم عراق در همسایگی ما 9 لشکر داشت...

 ...دوران سخت حاکمیت لیبرال‌ها با خون مقدس شهید مظلوم و یاران او به پایان رسید و سرفصل نوین جنگ با عملیات حصر آبادان آغاز شد و در فتح‌المبین جان گرفت، در عملیات‌های بعدی نیز بیش از هفتاد هزار اسیر از دشمن گرفتیم. دشمنی که از همه ابعاد جز یک مورد یک سوم ما امکانات فضای آموزشی داشت، بعد از گذشت هفت سال از جنگ دارای 50 لشکر در قالب 9 سپاه شد، چرا؟

در کارخانه نورد بصره، مسئول تقسیم تیرآهن، فرماندار نظامی بود و تولید کارخانه ابتدا براساس نیاز یگان‌های رزم او، تقسیم می‌شد و اگر چیزی باقی می‌ماند برای کارهای عمرانی و خانه‌سازی و ... توزیع می‌گردید.

اما در ایران، تیرآهن برای ساختن منازل سی میلیون تومانی شمال تهران و...مصرف می‌شد. اوضاع به شکلی بود که در تهران برای برپائی پادگان آموزشی و فضای آموزش نظامی می‌بایست در بازار سیاه به‌ دنبال تیرآهن رفت.

در بغداد، بصره، خانقین و ... در تمام شهرهای عراق لباس نظامی و سربازی، سندی بود برای اینکه سرباز بدون صف سوار اتوبوس شود. اگر بدون بلیط وارد سینما شد، و صندلی خالی نبود، کنترل‌چی سینما موظف بود فردی را که بلیط خریده از جا بلند کند تا سربازی که از میدان جنگ برای استراحت آمده، به‌ جای او بنشیند.

اما در تهران، اهواز، باختران، مشهد... و در تمام شهرهای ایران نیروی داوطلب جان برکف که از جبهه به مرخصی آمده، توسط اوباش و اراذل مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد و در محاکم باقی‌مانده از ظلم و ستم طاغوت صرفاً به ‌جرم داشتن ریش و بسیجی بودن مورد اهانت و آزار قرار می‌گیرد.

در شهرهای ایران صاحب‌خانه، اموال سرباز، بسیجی، و ...را به جرمی واهی به کف خیابان می‌ریخت و رزمنده ‌خسته‌دل ما هیچ حامی نداشت. در تمام کارخانه‌ها کارگر مظلوم مسلمان با التماس، موافقت رئیس کارخانه را برای اعزام به جبهه می‌گرفت و گاهی در زمان بازگشت، پست سازمانی خویش را از دست می‌داد...

***

بعد از خواندن دوباره مقاله ته کیف پولم را نگاه کردم. چیز زیادی باقی نمانده بود. ضبط صوت و خرت و پرت‌های باارزشی را که با بستنی‌فروشی و یا کارگری خریده بودم به یک سمساری بردم و فروختم و با پول آن صدها نسخه از مقاله روزنامه را گرفتم و به مساجد و حتی تعدادی را به نماز جمعه بردم. این اولین بار بود که در حین جنگ دست به چنین کاری می‌زدم و به چیزی غیر از جنگیدن فکر می‌کردم.

در این دوران آتش و خون همه رزمنده‌ها دعوای چپ و راست را نادیده گرفتند و فقط به فکر جنگ بودند و لام تا کام حرف سیاسی نمی‌زدند. اما انگار سیاسیون با هم توافق کرده بودند جبهه جدیدی در پشت جبهه‌ها باز کنند. احتمال تحمیل قطع‌نامه به امام اولین فکری بود که به سر همه ‌زد. شنیدم چند نفر در جاهای مختلف جبهه و از شنیدن خبر قبول قطعنامه از رادیو دق کرده‌اند. حتی شنیدم یکی از بچه‌ها موجی شده و خودش را از بالای ساختمان دوکوهه پرت کرده بود.

***

فردای قبول قطعنامه به پادگان ولی‌عصر (حشمتیه) رفتم. همه در بهت و حیرت فرو رفته بودند. سراغ وضعیت گردان را از حاجی سوری گرفتم. او هم از وضعیت اعزام نیروهای جدید، اطلاع چندانی نداشت. پیرمرد سرزنده و شاداب گردان، حاج‌فرزانه‌خو هم که همیشه با شوخی‌ها و متلک‌هایش سر به سر همه می‌گذاشت، دیگر دل و دماغ شوخی نداشت.

گروهی از بچه‌ها مقابل تابلو اعلانات جمع شده و تکه روزنامه‌ای را که روی تابلو اعلانات نصب شده بود می‌خواندند. امام در پاسخ نامه آقای منتظری، همه را برای جنگی تمام عیار علیه آمریکا و اذنابش دعوت به جهاد و حضور در جبهه‌ها کرده بود. در بخش‌هائی از نامه آمده بود:

«جنگ ما، جنگ اسلام است علیه تمامی نابرابری‌های دنیای سرمایه‌داری و کمونیسم. جنگ ما، جنگ پابرهنگی علیه خوشگذرانی‌های مرفهین و حاکمان بی‌درد کشورهای اسلامی است.

این جنگ سلاح نمی‌‌شناسد. این جنگ محصور در مرز و بوم نیست. این جنگ خانه و کاشانه و شکست و تلخی، کمبود و فقر و گرسنگی نمی‌داند. این جنگ جنگ اعتقاد است. جنگ ارزش‌های اعتقادی انقلابی علیه دنیای کثیف زور و پول و خوشگذرانی است. جنگ ما، جنگ عزت و شرف و استقامت علیه نامردمی‌هاست.

باید همه برای جنگی تمام عیار علیه آمریکا و اذنابش به سوی جبهه رو کنیم.

امروز تردید به هر شکلی، خیانت به اسلام است. غفلت از مسائل جنگ، خیانت به رسول‌الله است.

اینجانب جان ناقابل خود را به رزمندگان صحنه‌های نبرد تقدیم می‌نمایم.»

با این پیام دیگر نمی‌دانم مدعیان انقلابی‌گری چه پاسخی برای وجدان خود در آینده تاریخ خواهند داشت. کسانی که دم از ایرانیت و ملی‌گرائی می‌زدند، اوج همتشان چاپ مقاله‌ در روزنامه میزان ارگان نهضت آزادی، آن هم علیه دفاع مقدس بود.

***

همه در مورد متن نامه و مفاد آن و از خیانت‌های پشت جبهه‌ با هم حرف می‌زدیم و هر کسی به‌گونه‌ای یکی از مسئولین را متهم می‌کرد. عجیب بود، در مورد کسانی حرف می‌زدیم که پیش از این برایمان خیلی تقدس داشتند. حتی خود را موظف می‌دانستیم که در نماز شب‌‌ها در کنار رفقا و پدر و مادر آنها را دعا کنیم اما حالا با زبان بی‌زبانی داشتیم محاکمه‌شان می‌کردیم.

تکه کاغذی را از جیبم درآوردم. به چهل اسمی که در نماز شب‌ها برایشان دعا می‌کردم خیره شدم. فکر کردم که باید در چند اسم‌ تجدید نظر کنم. که صدای مارش اخبار همه را ساکت کرد. عنوان خبر، بیانیه‌ مهم امام به مناسبت ایام حج و برائت از مشرکین بود، اما همه می‌دانستند که این نامه امام، پاسخ به همه اما و اگرها و چراهای امروز ماست.

گوینده خبر با حرارت، پیام امام را ‌خواند و خواند تا رسید به فرازهائی از نامه که در مورد جنگ بود. با پخش هر کلمه‌ این نامه صدای شیون و گریه بچه‌ها به آسمان می‌رفت. انگار نویسنده نامه، خودش یکی از همین رزمنده‌های جامانده از رفقا و حالا جاخورده از این اتفاق پایان جنگ بود و حال ما را خوب می‌فهمید.

«مردم عزيز و شريف ايران! من فرد فرد شما را چون فرزندان خويش مى‏دانم و شما مى‏دانيد كه من به شما عشق مى‏ورزم و شما را مى‏شناسم. شما هم مرا مى‏شناسيد. در شرايط كنونى آنچه موجب این امر شد، تكليف الهی‌ام بود. شما مى‏دانيد كه من با شما پيمان بسته بودم كه تا آخرين قطره خون و آخرين نفس بجنگم؛ اما تصميم امروز فقط براى تشخيص مصلحت بود و تنها به اميد رحمت و رضاى او که از هر آنچه که گفتم گذشتم و اگر آبروئى داشتم با خدا معامله كردم. عزيزانم! شما مى‏دانيد كه تلاش كرده‏ام كه راحتى خود را بر رضايت حق و راحتى شما مقدم ندارم...

خداوندا! تو مى‏دانى كه ما سر سازش با كفر را نداريم.خداوندا! تو مى‏دانى كه استكبار و آمريكاى جهانخوار گل‌هاى باغ رسالت تو را پرپر نمودند. خداوندا! در جهان ظلم و ستم و بيداد، همه تكيه‌گاه ما توئى و ما تنهاى تنهائیم و غير از تو كسى را نمى‏شناسيم و غير از تو نخواسته‏ايم كه كسى را بشناسيم. ما را يارى كن. كه تو بهترين يارى‌كنندگانى. خداوندا! تلخى اين روزها را به شيرينى فرج حضرت بقية اللّه ـ ارواحنا لتراب مقدمه الفداء ـ و رسيدن به خودت جبران فرما...

فرزندان انقلابیم! اى كسانى كه لحظه‏اى حاضر نيستيد از غرور مقدستان دست برداريد. بدانيد كه لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما مى‏گذرد. مى‏دانم كه به شما سخت مى‏گذرد؛ ولى مگر به پدر پير شما سخت نمى‏گذرد؟ مى‏دانم كه‏ شهادت شيرين‌تر از عسل در پيش شماست. مگر براى اين خادمتان اين‌گونه نيست؟ ولى تحمل كنيد كه خدا با صابران است. بغض و كينه انقلابیتان را در سينه‏ها نگه داريد؛ با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگريد و بدانيد كه پيروزى از آن شماست. تأكيد مى‏كنم كه گمان نكنيد كه من در جريان كار جنگ و مسئولان آن نيستم. مسئولين مورد اعتماد من مى‏باشند. آنها را برای اين تصميمى كه گرفته‏اند شماتت نكنيد كه براى آنان نيز چنين پيشنهادى سخت و ناگوار بوده است. ان شاء الله خداوند همه ما را موفق به خدمت و رضايت خود فرمايد...»

شهرک آناهیتا ـ مرداد 1367

نفر دوم از راست مسعود ده‌نمکی

برخی از کادر گروهان 1 گردان سلمان در کنار بچه‌‌‌‌های گردان حمزه

از راست: 1. محسن آزادی 2. زارع 3. نامشخص 4. مجید خضاب

دوکوهه ـ 1367

مجید خضاب پیک گروهان

دوکوهه ـ 1367

نیروهای یکی از دسته‌های گروهان 1

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۸ساعت 7:54  توسط مسعود ده نمکی  |