مسعود ده نمکی

شبه خاطرات مسعود ده‌نمکی-فصل دهم (مرد هم گاهی گریه می‌کنه!)

(بخش آخر)

با تمام شدن متن پیام سریع‌ به خانه برگشتم و وسایلم را جمع کردم تا با هر گردانی که ممکن شد خود را به خطوط نبرد برسانم. دیگر برایم مهم نبود جزو کدام گردان باشم و یا اگر شهید شدم و خودسرانه به خط رفته باشم چه بلائی سرم بیاید.

بعد از صدور پیام قطعنامه امام، خیلی‌ها کار جنگ را تمام‌شده می‌دانستند. همه فکر می‌کردند که دیگر حمله‌های دشمن در خطوط نبرد متوقف می‌شود، اما این‌گونه نشد. هر روز اخبار بدتری از جبهه‌ها به گوش می‌رسید. دشمن قصد تصرف دوباره خرمشهر را داشت و با تک‌های متعدد، خود را به جاده اهواز ـ خرمشهر یعنی درست همان نقطه آغاز جنگ رسانده بود.

در خطوط میانی نبرد هم دشمن با پیشروی، تعداد زیادی از سربازان ارتش را اسیر کرده بود. آمار اسرا شگفت‌انگیز بود، چون ما در طول هشت سال جنگ فقط حدود 15000 اسیر داده بودیم، در حالی که در این یک ماه تعداد اسرای ما از 30000 نفر هم گذشت! در حرف‌های درِگوشی، اخباری مبنی بر عقب‌نشینی بعضی‌ها! تا اندیمشک و دزفول و فروش اسلحه و تجهیزات برای خرید آب و غذا و تهیه بلیط برای برگشت به تهران شنیده می‌شد.

یک هفته بعد از قبول قطعنامه 598 منافقین برای زدن تیر خلاص به انقلاب، حمله خود با نام «فروغ جاویدان» را آغاز کردند و از غرب تا نزدیکی‌های اسلام‌آباد و کرمانشاه رسیدند. اینجا دیگر جای درنگ نبود. کارد به استخوان رسید و رگ غیرت خیلی‌ها بالا آمد. هزاران نفر راهی جبهه‌ها شدند، اما چه سود؟ قبول قطعنامه از سوی امام، کاری تاکتیکی نبود و امام با وجود این همه داوطلب، دیگر زیر حرفش نزد. آن قدر نیرو به پادگان دوکوهه آمد که جا برای اسکانشان نبود و به‌نا‌چار برای گردان‌های جدید در زمین صبحگاه چادر زدند.

از برخی از مسئولین شنیدیم که امام بعد از هجوم ده‌ها هزار نفری مردم به جبهه‌ها گفته‌اند: «اگر می‌دانستم مردم این‌طور به جبهه‌ها می‌روند، قطعنامه را نمی‌پذیرفتم.» برخی از مسئولین کشور که امام را مجاب به قبول قطعنامه کرده بودند، این طور جا انداخته بودند که مردم شوق رفتن به جبهه‌ها را ندارند و به ‌قول رزمنده‌ها امام سرباز داشت، اما سردار واقعی اعتقاد به شعار «جنگ جنگ تا رفع فتنه» نداشت.

سیاسیون ما به دنبال پیروزی برای فشار به صدام برای آتش‌بس بودند، نه تحقق شعار «جنگ جنگ تا رفع فتنه» و نابودی دشمن. در آن برهه، بسیاری از جامانده‌های قافله شهادت در عملیات مرصاد شهید شدند. کسانی که آخرین روزنه پرواز را همین عملیات می‌دانستند، خودشان را حتی با تن‌های زخمی و خسته به جبهه‌ها رساندند.

همه گردان‌ها کلی نیروی جدید گرفتند و مجدداً سازماندهی شدند. گرچه می‌دانستم من برای مسئولیت ساخته نشده‌ام، اما به تشخیص خودم، تکلیف ارجحیت داشت.گردان سلمان در پادگان آناهیتا و بعد در اردوگاه کوزران نزدیک منطقه عملیات مرصاد مستقر شد و من مسئول گروهان 1 شدم. مسئولیتی که ای‌کاش هیچ ‌وقت آن را قبول نمی‌کردم، چون ذهنیت من درباره آدم‌های جنگ که مقام برایشان ارزش نداشت، به‌کلی مخدوش شد.

***

در آن روزها، اکثر نیروهای جدیدالورود برای اولین بار بود که به جبهه اعزام می‌شدند. بیشتر آنها کارمند یا کارگر کارخانه‌هائی بودند که طبق قانون جدید باید برای چند ماه به جبهه می‌آمدند. بعضی‌ها هم بعد از حمله همه‌جانبه عراق که منجر به قبول قطعنامه 598 شد و پس از پیام امام، وجدان و غیرتشان تکانی خورده بود و به جبهه آمده بودند.

درگیری هنوز در منطقه غرب با ته‌مانده‌ها‌ی منافقین ادامه داشت و ما هم به صورت فشرده نیروها را آموزش می‌دادیم و برای نبرد احتمالی آماده می‌کردیم. رزم شبانه پشت رزم شبانه و بعد هم کلاس‌های فشرده عقیدتی که نیروها از لحاظ معنوی کم نیاورند.

هر شب موقع رزم شبانه، آن‌ قدر داد و فریاد می‌‌کردم که دیگر صدایم درنمی‌آمد. پیرمردهای دسته برایم نشاسته درست می‌‌کردند و صبح‌ها می‌خوردم، اما دوباره شب همان آش بود و همان کاسه. فکر می‌کردم باید فاصله بین خود و نیروها را کم کنم و نشان بدهم که مسئولیت جدید هیچ تأثیری بر روحیه من نداشته و گرفتار غرور نشده‌ام. شب‌ها سعی می‌کردم نوبتی در چادرهای دسته‌های «یک» ، «دو» یا «سه» بخوابم، نه در چادر کادر گروهان.  فکر می‌کردم دارم کار درستی انجام می‌دهم و به ‌خود می‌گفتم:

«حالا وقتش شده که خودت به هر چه که در روایات خوانده و یا پای منبر علما شنیده‌ای، عمل کنی. آفت‌های مسئولیت نباید به سراغ تو بیایند. آخر مسئولیت گرفتن در جبهه و جنگ چه خیر دنیائی دارد که انسان به آن بنازد؟ در خط مقدم هم که باید جلوتر از همه باشی و شرایط برای آدم از همه سخت‌تر است. نه حقوق، نه حق مسئولیت و نه ... پس نباید تحملش سخت باشد.»

اما اتفاقاتی  افتادند که باور کردم حب جاه حتی در جبهه و حتی برای جلوی توپ رفتن هم دست از سر بعضی‌ها برنمی‌دارد.

بعد از چند روز آموزش و تمرینات فشرده نظامی، گروهان را برای راه‌پیمائی و آشنائی با منطقه به اطراف اردوگاه کوزران بردیم. باید مسیری طولانی را پیاده‌ طی می‌کردیم. گردان هنوز تجهیزات دریافت نکرده بود و فقط من یک قبضه سلاح با خود حمل می‌کردم. در مسیر برگشت به اردوگاه، ناگهان با صدای انفجار یک نارنجک در اطرافمان، ستون را متوقف کردم. منافقین با لباس‌های مبدل در منطقه دیده شده بودند. تشخیص آنها از خودی‌ها خیلی سخت بود، چون هم فارسی حرف می‌زدند و هم لباس‌خودی یا محلی‌ها را به تن می‌کردند. چند لحظه بعد، چند نارنجک دیگر در اطراف‌مان منفجر شدند. با خودم گفتم:

«شاید آنها از نیروهای خودی باشند و ما را با ستون منافقین اشتباه گرفته باشند. شاید هم آنها جزو منافقین باشند و ما در کمین افتاده باشیم.»

چند تیر هوائی شلیک کردم و آنها هم چند تیر به سمت من شلیک کردند. تیرها بعد از برخورد به صخره‌های بالای سرم کمانه می‌کردند. در فرصت کوتاهی که پیش آمد، نیروهای گروهان در پشت صخره‌ها سنگر گرفتند و من با صدای بلند از هویت مهاجمان پرسیدم و آنها هم با زبان فارسی از هویت‌ ما پرسیدند. منبع و جهت صدا را که شناسائی کردم، چند نفر از بچه‌های قدیمی گروهان را با ایما و اشاره از چند جهت به سمت منبع صدا فرستادم تا در صورت درگیری به آنها نزدیک باشیم. موقعیت آنها بهتر از ما بود. آنها بالای ارتفاعات بودند و ما در دره و سینه‌کش کوه بودیم.

تا بچه‌ها خودشان را زیر صخره‌ها و سنگرهای نیروهای مهاجم برسانند، با چند سئوال فنی از آنها و پاسخ‌های آنها متوجه شدم که احتمالاً آنها باید از نیروهای دژبان‌ و نگهبانی مقرهای لشکرهای همجوار باشند. به آنها گفتم:

ـ اگه شلیک‌ نکنین، خودم تنهائی پیشتون میام.

آنها هم قبول کردند. اول فکر کردم وقتی این حرف را بزنم حتماً بعضی از نیروها مانع از این کار من می‌شوند و مثلاً می‌گویند تو فرمانده گروهان مائی و اگر تو را اسیر بگیرند، آن‌ وقت ما چه کنیم؟ اما این ‌طور نشد و کسی اعتراضی نکرد! نه اینکه ترسیده باشم، ولی بی‌اختیار به یاد بچه‌های قدیمی‌تر جنگ افتادم که در این جور مواقع برای فداکاری با هم رقابت می‌کردند.

قبل از اینکه به سمت نیروهای ناشناس بروم، اسلحه را به دست معاون گروهان دادم و گفتم:

ـ هر اتفاقی برای من افتاد یا شروع به داد و فریاد کردم، تو به سمتی که من رفتم و به سمت صخره‌ها آتش تهیه بریز تا نیروهای گروهان عقب بکشن و پراکنده بشن.

دست‌هایم را به علامت تسلیم بالا بردم و آهسته‌ آهسته خود را به نیروهای ناشناس رساندم. دروغ چرا؟ توقع داشتم بعضی از نیروهای جدید برای تعارف هم که شده مانع از این بشوند که من خود را تسلیم کنم، چون بدون حضور فرمانده، همیشه شیرازه نیروها زودتر از هم می‌پاشد. در این لحظات به یاد از خودگذشتگی‌های بچه‌های قدیمی‌گردان افتادم. یاد روزهای عملیات والفجر 8  که، سید محمود ابوالمعالی از طلبه‌های باصفای محله‌مان در جلوی من حرکت می‌کرد. وقتی دلیلش را پرسیدم،  به شوخی گفت:

ـ چون تو کم‌سن و سال‌تری و پدرت مخالف جبهه‌ اومدن تو بوده. بذار اگه به عراقی‌ها خوردیم، من نفر جلوئی باشم و درگیر بشم و تو طوریت نشه که بابات پدر همه رو درمیاره.

اما از این جور شجاعت‌ها در بین بچه‌های جدید‌الورود در روزهای آخر جنگ چندان خبری نبود. اگر هم بود، مربوط به همان نسل قبلی و به قول خودمان آدم‌های ثابت پای کار جنگ و بازمانده‌های نسل کربلای 5 بود.

در جبهه نقل قول معروفی وجود داشت که اخلاص و نورانیت بچه‌های اوایل جنگ بیشتر بود. این را همه می‌گفتند. می‌گفتند خدا در هر عملیاتی خوب‌ترها و گل‌های سرسبد سپاهش را گلچین می‌کند و هر بار عده‌ای از این صافی یا غربال رد می‌شوند. خوب‌ترها در عملیات‌های قبل از رمضان رفتند. واقعاً اخلاص بچه‌های شهید عملیات خیبر مثال‌زدنی بود. بعد هم در ‌عملیات بدر، خیلی‌ها که خاص شده بودند شهید شدند و در والفجر 8 دیگر کفگیر به ته دیگ خورد و در کربلای 5 و 8 هم ته‌مانده‌های آن نسل نورانی رفتند و حالا در عملیات مرصاد تک‌گل‌های این باغ هم پرپرشده بودند و جنگ به آخر راه رسیده بود.

وقتی داشتم خود را تسلیم می‌کردم، با اینکه تقریباً مطمئن بودم آنها جزو منافقین نیستند مراقب بودم تا بیشتر شک نکنند. به هر حال باید احتیاط می‌کردم تا خدای نکرده‌ این شک دوطرفه به فاجعه قتل‌عام خودی‌ها تبدیل نشود. بالاخره با مقداری مذاکره و نشان دادن کارت و پلاک شک دوطرفه حل شد.

دژبان‌ها که رفتند، نیروها را روی صخره‌‌ای ‌نشاندم و از آنها خواستم روی تکه کاغذهائی، نقطه‌نظرهایشان را درباره گردان و گروه‌ها و سبک کار من و مشکلات احتمالی بنویسند. نمی‌دانم اسمش را می‌شود تقلید گذاشت یا نه؟ ولی این همان کاری بود که وقتی برای بار اول به جبهه آمدم، مسئول دسته ما انجام داد.

عجب شبی بود! آن شب سرد در زمستان در پادگان دوکوهه، رزم شبانه مفصلی داشتیم و حسابی تکانمان دادند.

نزدیک اذان صبح همه ما را کنار خاکریزی نشاندند. اسم مسئول دسته ما خورشیدی بود. بعد از موعظه‌های اخلاقی مفصل با توجه به نزدیک شدن ایام اعزام به خط پدافندی مهران و احتمال شهادت برخی از بچه‌ها، او همه را به حضرت زهرا قسم داد که هیچ‌کس در برابر کاری که او می‌خواهد انجام دهد، از جای خود بلند نشود و بعد برای اینکه ثابت کند به‌رغم فرماندهی دسته، خود را کوچک‌تر از همه می‌داند، شروع کرد به بوسیدن بچه‌ها و پاک کردن گرد و خاک پوتین‌ تک‌تک آنها.

با این کار او، صدای گریه و شیون بچه‌ها بلند شد. هرکسی با خدای خودش نجوا می‌کرد. عجب کلاس اخلاقی بود. او می‌خواست حلالش کنیم، عملیات نزدیک بود و می‌ترسید در دوران مسئولیتش حق کسی ضایع و یا ناخواسته نسبت به کسی بی‌احترامی و یا  مثلاً در رزم‌های شبانه با داد و فریاد و شلیک باعث ترس کسی شده باشد.

آن شب با خود‌ گفتم:

« خدای من! اینا دیگه کی‌ان؟»

اینها نمونه انسان‌های کاملی بودند که در کتاب‌های عرفانی خوانده بودم و فکر می‌کردم دیگر امثال آنها را باید در افسانه‌ها پیدا کرد و اینجا همان مدینه فاضله‌ای است که خدا وعده‌اش را داده است.

نیم ساعتی که از توزیع برگه‌های نظرسنجی گذشت، برگه‌ها را جمع کردم؛ اما با خواندن آنها حالم از لحظات قبل هم که در محاصره نیروهای مشکوک بودیم بدتر شد و عرق سردی روی پیشانیم نشست. تازه متوجه شدم انگار دیگر واقعاً به پایان راهی که منتظرش نبودیم، رسیده‌ایم. بسیاری از نامه‌‌ها بوی معنویت نمی‌داد. اعتراض برخی از افراد به برگزاری زیارت عاشورا بعد از نماز صبح، بیشتر از همه مرا بهت‌زده کرد. نویسنده اعتراض معتقد بود که بعد از نماز صبح باید نیروها در اختیار خودشان باشند و زیارت عاشورا در چادرها به صورت جمعی خوانده نشود تا هرکسی که می‌خواهد بخوابد و هرکسی که می‌خواهد دعا کند. بعضی‌ها هم نوشته بودند چرا در چادر فلان دسته یا گروهان کمپوت گیلاس می‌دهند و به ما کمپوت سیب؟ این ظلم است! و شما به ‌عنوان فرمانده بلد نیستی از حق ما دفاع کنی! یکی دیگر نوشته بود چرا مسئول گروهان‌های دیگر برای گرفتن امکانات بیشتر با مسئولین مافوق درگیر می‌شوند، ولی تو نمی‌شوی؟

نگاه‌های این نیروهای تازه‌وارد با نیروهای سال‌های 64 و قبل‌تر، از زمین تا آسمان تفاوت داشت. ولی این اعتراض‌ها باعث شد که از آنها حلالیت نطلبم. می‌خواستم همان چیزی را که از اولین مسئول دسته‌مان یاد گرفته بودم، اینجا عملی کنم. خودم را به هیچ وجه برتر از آنها نمی‌دانستم. به هر حال آنها هم‌ رزمنده ‌بودند. با خود‌ گفتم:

«هرچی باشه اینها از آدم‌هائی که توی این هشت سال از کنج خونه‌هاشون تکون نخوردند، بهترن. اینا هرچی هستند از کسانی که کنج حجره‌های درس حوزه‌ها و به کرسی‌ دانشگاه‌ها چسبیده‌ان و جهاد در راه خدا و کشورشون رو فراموش کرده‌ان، سرترن. اینها هرچی هستند، از اونائی که بچه‌هاشون رو از ترس جنگ و جبهه و سربازی فرستادن خارج بهترن.»

برای همین شروع کردم به بوسیدن پوتین پای تک‌تک آنها و حلالیت‌خواهی به‌ خاطر حتی همین ذهنیتی که به خاطر انتقادهایشان‌ برایم پیش آمد. اما بین آنها کسی مثل بچه‌های نسل ما گریه نمی‌کرد. شاید معنی این کار من را نمی‌فهمیدند. اینجا بود که تازه باور کردم که کار جنگ تمام است و با این نیروها دیگر نمی‌شود کربلای 5 و خیبر خلق کرد.

***

زمزمه‌های شروع آتش‌بس در تاریخ 26 مرداد به گوش ‌رسید. اخبار رادیو مدام روی این تاریخ تأکید می‌کرد.  بالاخره 26 مرداد و روز آتش‌بس فرا رسید. چند وقت بعد از آن به‌مرور لشکرها نیروهای خود را مرخص کردند و فقط گردان مالک اشتر و یکی دو گردان دیگر مأمور شدند تا برای احتیاط به خطوط پدافندی جنوب اعزام شوند. همین نیروهای نیم‌بند هم دیگر علاقه‌ای به ماندن در جبهه نداشتند و مدام برای تسویه‌حساب اصرار داشتند تا اینکه گردان‌ ما هم به همه نیروهایش تسویه‌حساب داد و آنها را مرخص کرد. چادرها را از اردوگاه کوزران جمع کردیم و از غرب کشور عازم پادگان دوکوهه شدیم.

دوکوهه را هیچ وقت تا این حد غریب و تنها ندیده بودم. در ساختمان‌های خالی گردان‌ها قدم می‌زدم و به در و دیوار نگاه می‌کردم. بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. چاره‌ای نبود. برای اینکه خفه نشوم، بلند زار زدم و شروع کردم به کوبیدن سرم به در و دیوار.

به خودم که آمدم، بی‌حال و با سر و کله زخمی و خونین گوشه یکی از اتاق‌ها افتاده بودم. روی دیوار اتاق، نوشته‌ها و کنده‌کاری‌ اسامی بچه‌هائی را که بسیاری از آنها شهید شده ‌بودند خواندم. محمدرضا تعقلی، امیر حجی، عباس نظری و ...خیلی از آنها را می‌شناختم. کسانی این یادگاری‌ها و اشعار و اسامی را نوشته بودند که می‌دانستند ممکن است دیگر هیچ وقت به این اتاق‌ها برنگردند. دوستانی که از برادر هم به هم نزدیک‌تر بودیم. از خود پرسیدم: 

«برگردم تهران که چه کنم؟ زندگی کنم؟ کارمند بشم و صبح به صبح برم سرکار و کارت بزنم. بعد هم پیر بشم و توی رختخواب بمیرم؟»

صدای اذان که از بلندگوهای حسینیه بلند شد و در پادگان خالی دوکوهه پیچید، بیشتر به هم ریختم. دیگر موقع غروب و اذان، حسینیه حاج همت از نمازگزاران باصفای نورانی پر نمی‌شد و فقط چند ردیف نیروهای وظیفه و انگشت‌شماری پیرمردهای تدارکاتی در صفوف نماز دیده می‌شدند.

چاره‌ای نبود. باید خود را به خط مقدم می‌رساندم. شاید تیری، گلوله‌ای، ترکشی، بمب یا مین خنثی‌نشده‌ای کارم را می‌ساخت و از این برزخ نجاتم می‌داد. مسعود حیدری‌وقار که زمانی در گردان سلمان اولین مسئول دسته ما بود، فرمانده یکی از گروهان‌های گردان مالک اشتر شده بود.

شب عملیات 27 بهمن ماه سال 64 در جاده فاو‌ ـ ا‌م‌القصر مثل شیر روی جاده ایستاده بود و به سمت دشمن تیراندازی می‌کرد. تیرهای رسام تیربارها و دوشکاهای دشمن از اطراف و بالای سرش رد می‌شدند. ناگهان فریاد مسعود حیدری‌وقار در جاده پیچید و چند متر به عقب پرت شد. چند نفر سعی کردند او را از روی جاده به پائین بکشند تا بیشتر از این تیر نخورد و آبکش نشود.

کار مسعود را تمام‌شده فرض کردم و چند لحظه‌ای هم برایش گریه کردم. فردای آن روز خودم هم زخمی ‌شدم. بعدها در بیمارستان تهران که بستری بودم، وقتی به ملاقاتم آمد متوجه شدم که حیدری‌وقار آن شب شهید نشده و به علت داشتن بدن توپر و ورزشی‌اش انفجار گلوله در شکمش خیلی کارساز نبوده و زنده مانده است.

این خاطرات را مرور می‌کردم که خود را در مقابل ساختمان گردان مالک دیدم. یکراست به اتاق حیدری‌وقار رفتم. شاید به نظرش خنده‌دار می‌آمد که من همان نیروی تک‌تیرانداز کم‌ سن و سال دسته او حالا در همان گردان سلمان مسئول گروهان شده بودم و بعد از انحلال گردان و بازگشت آن به تهران، اسیر و سرگردان در دوکوهه و به امید رد شدن از لای در دروازه شهادت در این روزهای پایان جنگ دست به دامن او شده‌ام‌.

حیدری‌وقار با شنیدن حرف‌هایم مرا دلداری‌ داد و مثل روزهای اول آشنائی‌ شروع کرد به حرف زدن درباره تکلیف و مهم‌تر از آن، شناخت تکلیف. از او خواستم اجازه بدهد با آنها به خط پدافندی شلمچه بروم،‌ اما او با لحنی جدی ‌گفت:

ـ باور کن توی شلمچه دیگه هیچ خبری نیست.  همه چیز تموم شده. اما اگه دوست داری چند روزی با ما بیا و خودت با چشم خودت ببین.

فردای آن روز با اتوبوس‌های گردان مالک راهی شلمچه شدیم. به شلمچه که رسیدیم. دیدم حیدری راست می‌گوید. انگار نه انگار که یک روزی در اینجا زمین و زمان  با آتش پر حجم دشمن به ‌هم دوخته شده بود. لودرها در حال تخریب سنگرها و سوله‌های اجتماعی بودند.

نیروهای سازمان ملل در خط، رفت و آمد می‌کردند. برای اولین بار بود که کلاه‌آبی‌های سازمان ملل را ‌دیدم. آنها آمده بودند تا بر اجرای آتش‌بس نظارت کنند. حیدری‌وقار راست می‌گفت. یعنی همه راست می‌گفتند، ولی من نمی‌خواستم یا نمی‌توانستم واقعیت را قبول کنم.

این سرزمین روزی کربلای ایران بود. همه توان ما و دشمن در همین یک وجب جا خلاصه شده بود. زمین شلمچه پر بود از چاله‌های انفجار خمپاره‌ها و توپ‌های دشمن. زمین سوخته شلمچه دیگر کم‌کم بوی باروتش را از دست می‌داد.

بعد از چند وقت ماندن در خط ساکت شلمچه ناامید شدم و آخرین عکس یادگاری‌ را با اولین مسئول دسته‌ام در جبهه‌ گرفتم، خداحافظی کردم و دوباره عازم پادگان شدم. به دوکوهه که رسیدم، مثل مستأجری که می‌خواهد اثاث‌کشی کند، وسایل خود را جمع و جور کردم.

تعداد زیادی کتاب درسی در پادگان داشتم. جزوه‌های درسی را هم که دوستم رضا از تهران برایم فرستاده بود در کیسه انفرادی‌ام ریختم. قبلاً به خودم می‌گفتم ما که قرار است به تعبیر امام اگر این جنگ بیست سال هم طول بکشد، مقاومت کنیم، این جزوه‌ها و درس خواندن به چه دردم می‌خورد. تازه بعد از تمام شدن کار صدام باید به سراغ اسرائیل برویم. کدام دیپلم؟ کدام کنکور؟ حالا مثل کسی که همه رشته‌هایش پنبه شده باشد، باید به دار دنیا برمی‌گشتم.

چند تکه کلوخ را که از خاک شلمچه با خود به یادگار آورده بودم، داخل ساک گذاشتم. تجهیزات نظامی اختصاصی غنیمتی را هم که در طول این سال‌ها نگه داشته بودم، تحویل دادم و برای آخرین بار به سمت زمین صبحگاه پهناور دوکوهه و بعد به طرف  حوض حسینیه رفتم. حتی دستشوئی‌‌های دوکوهه را هم خوب نگاه کردم. همان دستشویی‌هائی که می‌گفتند شهید همت فرمانده لشکر شبانه شسته بود تا غرور فرماندهی، او را نگیرد. دستشوئی‌هائی که حتی بعضی‌ها از شدت حجب و حیا فقط شب‌ها برای استفاده از آنها به سمتشان می‌‌رفتند.

با خود می‌گفتم:

«خدایا! حالا که به شهر برمی‌گردیم، در بین مدیران و مسئولین، امثال همت‌ها و باکری‌ها و نجفعلی حتماً باید زیاد باشن. چون این شهدا الگوهای خوبی از صدر اسلام برای مسئولین ما هستند. باید رفت و آنها را دید.»

مقداری از خاک زمین مقابل حسینیه را هم برداشتم که تا آخر عمر با خود داشته باشم بعد پیاده به سمت در اصلی پادگان راه افتادم. مقابل در پادگان دوکوهه، آخرین نگاه را به ساختمان‌های خالی از سکنه‌ای که روزی صدای مناجات ساکنانش، این شهرک را پر از نور می‌کرد، انداختم. بغض مجالم نداد و با صدای بلند گریه کردم.

از بالای پل مشرف به زمین صبحگاه دوکوهه تا چشم کار می‌کرد، سکوت بود و بی‌کسی. وقتی یک دل سیر گریه کردم و اشکم خشک شد، سوار یک تویوتای عبوری معروف به تویوتای پانکی شدم تا به راه‌آهن اندیمشک بروم. تویوتاهائی که ماه‌های آخر جنگ زیاد شده بودند و چون شیک‌‌تر و مدل بالاتر از تویوتاهای قدیمی بودند، به آنها تویوتا پانکی می‌گفتند. از اینها پانکی‌تر، تویوتاهائی بودند که منافقین در عملیات مرصاد از آنها استفاده کرده بودند.  مدل آنها بالاتر بود و باک اضافه هم داشتند. «پانکی» هم نوعی تیپ غربی و به قول قدیمی‌ها هیپی‌های عصر ما در سال‌های جنگ بودند که در تهران و در خیابان ولی‌‌عصر (عج) دیده می‌شدند.

حاجی بخشی در سال 64  چند بار علیه این فرهنگ و نمادها تظاهرات راه انداخت که کنترل آن از دستش خارج شد. بعضی‌ها‌ به ‌عنوان اعتراض، موهای پانکی‌ها را کوتاه کردند. با جوسازی‌های بیش از حد مسئولین وقت، امام فرمودند این تظاهرات تعطیل شود و بچه‌ها به جای شهر و معضلات آن، به جبهه‌ها برسند. امام گفته بودند کلاه بیاورند، اما آقایان رفتند سر آوردند. ریختند و بچه‌های حاج بخشی را دستگیر کردند. دستگیرشده‌ها در داخل بازداشتگاه دست ‌و پاهای مصنوعیشان را آن ‌قدر روی هم چیدند تا یک تپه کوچک درست شد. بازجوها خودشان با دیدن این صحنه‌ها خجالت کشیدند.

شاید آن روز سوار یکی از همین تویوتا پانکی‌ شدن ما هم حکمتی داشت و خدا می‌خواست به ما بفهماند که: «حواست را جمع کن. داری وارد دنیای مدرن و شهری می‌شوی.»

***

سوار قطار و راهی تهران شدم. آخرین نگاه را به پادگان دوکوهه که در مسیر حرکت قطار قرار داشت، انداختم و دوباره گریه مجالم نداد.

با خودم فکر کردم حالا که جنگ تمام شده، مردم در شهرها از رزمنده‌هائی فاتح و پیروز که نگذاشتند خاک کشورشان دست دشمن بیافتد و دارند به خانه‌هایشان برمی‌گردند، چگونه استقبال خواهند کرد؟ شاید مثل فیلم‌های سینمائی جنگی خارجی که دیده بودیم، مردم در خیابان‌ها صف کشیده باشند و با آمدن قطار حامل رزمنده‌ها بر سر آنها روبان‌های رنگی بریزند. شاید هم گروه‌های موزیک در سر چهارراه‌ها ایستاده باشند و بچه‌‌ مدرسه‌‌ای‌ها ردیف شده و پرچم‌های کوچکی را تکان بدهند. با خودم می‌گفتم: حتی آقای مستقیم معلّم ضد انقلاب ریاضی‌مان هم ممکن است توی صف باشد. چرا که اگر ذره‌ای انصاف داشته باشد دیگر افتخارات اجداد اشکانی و ساسانی و سامانی‌اش را توی سر ما نخواهد زد. چرا که کاری که بچه‌های این نسل کردند اجداد ما نکردند و نقشه ایرانی که زمانی نیمی بیشتر از دنیا را در برمی‌گرفت حالا به شکل و شمایل امروزی دست نسل ما افتاده و دشمن بعد از هشت سال جنگ ناکام مانده بود.

با همین تصورات، سرم را به پنجره کوپه قطار تکیه دادم و خوابیدم تا صبح خود را در مرز شهر و زندگی جدید ببینم. در عالم خواب دیدم قطار در کنار مرداب و باتلاق عظیمی توقف کرده و همه مسافران قطار ساک به‌ دست وارد این مرداب شدند. در آن سوی مرداب، محمدرضا و بسیاری از شهدا ایستاده و دستشان‌ را به سوی ما دراز کرده بودند. برخی در مرداب خفه می‌شدند و خیلی کم بودند کسانی که بتوانند از این باتلاق خارج شوند. هرچه در مرداب پیش می‌رفتیم، تعداد بیشتری غرق می‌شدند تا اینکه محمدرضا داد زد دستم را بگیر و دست او را گرفتم و او مرا از باتلاق بیرون کشید. پشت سرم را که نگاه کردم، خیلی‌ها غرق شده بودند و خیلی‌ها داشتند دست و پا می‌زدند وحشت‌زده از خواب پریدم.

***

قطار به ایستگاه «دورود» رسید. آخرین نمازم را در این ایستگاه خواندم. این سومین سالی بود که‌ گاهی در این مسیر برای نماز از قطار پیاده می‌شدم. شب‌های آنجا همیشه سرد بود. زمستان و تابستان هم نداشت. وقتی هواپیماهای عراقی پل روی رودخانه دورود را ‌می‌زدند، قطار اگر از تهران به سمت جنوب می‌آمد، رزمنده‌ها باید از خواب ناز بلند می‌شدند و پیاده از روی پل دست‌سازی که روی رودخانه زده شده بود، بااحتیاط و ترس و لرز رد می‌شدند تا به قطاری برسند که آن سوی رودخانه منتظرشان بود یا بالعکس.  در طول این پیاده‌روی، سوز سرما به سر و صورت آدم می‌خورد و خواب را از سر همه می‌پراند.

دم‌ دم‌های صبح بود که ترمز قطار کشیده شد و از قطار پیاده شدیم، از استقبال مردمی و این حرف‌ها خبری نبود. با خود فکر کردم و گفتم:

«شاید مردم در میدان راه‌آهن و در طول خیابان‌ ولی‌عصر(عج) و سر چهارراه‌ها منتظر آخرین قطارهای رزمنده‌ها هستند تا مزاحم سایر مسافران راه‌آهن نشوند.»

اما به میدان راه‌آهن هم که رسیدم، دیدم زندگی عادی جریان دارد. در آنجا هم خبری از گروه مارش و ... نبود. ماشین‌های شخصی در مقابل در اصلی راه‌آهن صف کشیده بودند و راننده‌ها مسیری را برای سوارکردن مسافرها فریاد می‌زدند. آخرین بار که مسیر راه‌آهن تا نارمک را با سواری طی کرده بودم، مبلغ کرایه‌‌اش یادم نبود. پولم آن قدر نبود که دربستی بگیرم. به خاطر همین صبر کردم تا یک تاکسی برسد. اما هر چه ایستادم، خبری از تاکسی نشد. چاره‌ای نبود، سوار یک ماشین شخصی مسافرکش عبوری شدم.

کیسه انفرادی سبز رنگ روی دوشم  و تیپ و رفتار داد می‌زد که رزمنده‌ام، اما صد متر که از میدان راه‌آهن دور شدیم، راننده ضبط صوت ماشین‌ را روشن کرد. یک ترانه مبتذل بود. مارش عملیات و سوت خمپاره و صدای بلندگوهای ماشین حاج‌بخشی که مدام نوحه‌های پرشور آهنگران را پخش می‌کرد هنوز در گوشم بود. تضاد مدینه فاضله ما و دنیای جدید از همین قدم اول شروع شد. انگار حق انتخاب نداشتم، چون معلوم بود راننده با دیدن من عمداً ضبط صوت را روشن کرده است.  شاید این طوری می‌خواست با اعتراض من، سر حرف را باز کند.

به جای بحث و جدل اخم کردم و ابروهایم را درهم کشیدم، اما او خودش را به آن راه زد و حتی با پرروئی شروع به نجوا با خواننده ترانه کرد. چند بیتی که همخوانی کرد، بلند بلند شروع کرد به غر زدن بلکه فحش دادن‌ به مسئولین،گرانی، کوپن، صف، آتش‌بس و به همه چیز فحش می‌داد. بعد، ‌گفت:

ـ قطعنامه که امضا شد و جنگ تموم شد، کل این مسیر راه‌آهن تا میدون ولیعصر رو بوق زدم. درست مثل شب عروسی‌ خودم.  فردای قبول قطعنامه، بعضی بازاری‌ها که کلی جنس انبار کرده بودن، مثل بعضی دلارفروش‌ها یکهو با شنیدن خبر قبول قطعنامه سکته کردن. 

بعد هم به صورت مستقیم و طوری که خطابش با من است،‌گفت:

ـ اگر این بدبخت‌ها که سکته کردن چند ماه تحمل می‌کردن، اون وقت شاید از خوشحالی سکته می‌کردن. چون دوباره قیمت‌ها برگشت. کجا؟ سر جای اولش.

یکی از مسافرها هم با او همراه شد و گفت:

ـ کجای کاری عمو؟ تازه همه‌چیز گرون‌تر هم شد.

ترجیح دادم به جای جدل و بگومگو، پیاده و سوار ماشین دیگری شوم.

دیگر پولی نداشتم تا سوار تاکسی شوم. با آن کیسه انفرادی سنگین و پای آش و لاش نای راه رفتن هم نداشتم. فکری به سرم زد. یک قطعه از چهار قطعه اسکناس50 تومانی خونین یادگاری عملیات والفجر 8 را که یادگار نگه داشته بودم تا در دوران پیری، این روزها را به یادم بیاورم، از لای وسایلم بیرون آوردم و با آب جوی و تکه‌ای کاغذ پاک کردم و سوار ماشین دیگری شدم. 

صندلی عقب از مسافر پر بود. به‌ناچار صندلی جلو کنار راننده نشستم. اول به جلوی ماشین نگاه کردم. شکر خدا ضبط صوت نداشت. هنوز چند صد متری نرفته بود که زد روی ترمز. چند مسافر کنار خیابان ایستاده بودند. فقط مسیر یکی از آنها با راننده هماهنگ بود. از شانس من یک دختر خانم با تیپ زننده بود. تا آمدم به خودم بیایم و بگویم: 

«آقا کرایه دو نفر با من، مسافر سوار نکن»

دیگر دیر شده بود. دخترک باعجله داخل ماشین و کنار من نشست. تا جائی که جا داشت، خودم را کنار کشیدم و به راننده نزدیک شدم. راننده که فهمید معذبم، با لحنی کنایه‌آمیز گفت:

ـ برادر این صندلی دونفره است‌ ها!

انگار سایر مسافرها هم متوجه اوضاع شده بودند. سرخ وسفید شدن من حسابی نظر همه را جلب کرده بود. دخترک هم که انگار از معذب بودن من خوشش آمده بود، زیرچشمی براندازم کرد. شلوار شش جیب، پیراهن سفید یقه آخوندی و انگشتر و تسبیح، همه نشانه‌های یک رزمنده تازه از جبهه برگشته بود؛ اما انگار دخترک به‌ جای نفرت یا ترس از من تازه داشت یخ‌هایش آب می‌شد. دیگر طاقت نیاوردم و منفجر شدم و با صدای بلند داد زدم:

ـ آقا! نگه ‌دار من رسیدم.

راننده که از صدای من جا خورده بود، گفت:

ـ برادر! شما که می‌خواستی میدون ولی‌عصر (عج)  بری. نکنه موجی شدی خیابونارو یادت نمیاد؟

نگاه تندی به او کردم. دهانش را که  تا بناگوش باز شده بود جمع کرد و وقتی فهمید با او شوخی ندارم، زد کنار. اما دخترک بدون دلخوری و با احترام در را باز کرد تا من پیاده شوم. سرم را از روی حیا پائین انداختم تا چشم در چشم او نشوم. چند قدمی دور نشده بودم که  با صدای راننده به خودم آمدم.

ـ برادر! صلواتی‌ نیست ‌ها! جنگ تموم شده!

آن قدر هول شده بودم که یادم رفته بود کرایه را حساب کنم. با خجالت دست در جیبم کردم و پول را به راننده دادم، اما همین یک لحظه برگشت کافی بود تا دخترک با لبخند و چشمک بدرقه‌ام کند.

راننده هم به‌طور مشکوکی به قطعه اسکناس تقریباً خونین نگاه کرد و سرش را تکان داد و آن را داخل دخل گذاشت. اگر پول را نمی‌گرفت بیچاره می‌شدم، چون دیگر پولی نداشتم.

سرم را بالا گرفتم تا نفسی تازه کنم، اما دور و برم پر بود از آدم‌هائی که شبیه همان دختر یا بدتر بودند. با خود گفتم:

«خدای من این شهر چقدر عوض شده.»

یک لحظه به یاد شهر «بستان» افتادم که بعثی‌ها بعد از تجاوز به برخی از زنان و دختران، بنده‌های خدا را زنده به گور کرده بودند. فکر کردم با جانفشانی رزمنده‌ها پای بعثی‌ها به شهرها و تهران نرسید و نوامیس مردم در امان ماندند.

اما حالا هنوز جوهر قطعنامه 598 خشک نشده، در این شهر نوامیس مردم در معابر عمومی در معرض چشم‌چرانی و.... قرار گرفته‌اند. انگار فقط ملیت این متجاوزین و چشم‌چران‌ها مهم بود نه کارشان!

نزدیک محله، نگاهم به گنبد استیل مسجد افتاد. گفتم:

«بالاخره استیل کردن این گنبد مسجد هم تمام شد.»

 

ساک و کیسه سربازی، روی دوشم سنگینی می‌کردند. می‌خواستم بی سر و صدا از جلوی مسجد تا کوچه خودمان را طی کنم. اما نگاهم به پدر علیرضا افتاد که سر کوچه دوم نشسته و به تیر برق تکیه داده بود و مثل همیشه سیگار دود می‌کرد. درجا خشکم زد.

انگار پدر علیرضا با دیدن لب و لوچه آویزان من فهمیده بود کشتی‌های من حسابی غرق شده‌اند و حال و حوصلۀ شوخی و متلک ندارم. فقط جواب سلامم را داد. در نگاهش، رنج و درد فراق پسرش را بیشتر از همیشه ‌دیدم. نسبت به سال 65 که او را همین‌جا دیدم، شکسته‌تر و موهای سر و صورتش کاملاً‌ سفید شده بودند. انگار این دو سال او را 20 سال پیر کرده بود. یاد روزی افتادم که قبل از کربلای 5 برای خداحافظی آمدم و علیرضا از من عکس یادگاری انداخت تا اگر شهید شدم، آن را روی حجله‌ام نصب کند. همان موقع دَرِ گوشی و طوری که پدر و مادرش نشنوند، به من گفت:

ـ شوخی کردم. تو برو من هم دارم میام. ایشالا حجله دوتائی‌مون رو با هم نصب کنن!

بالاخره به کوچه خودمان رسیدم. زمانی فکر می‌کردم به جای این تابلو «کوچه سوم شرقی» روزی اسم من ثبت خواهد شد، اما نشد که نشد! مقابل نانوائی بربری مثل همیشه شلوغ بود. از 10 سالگی  تا 14 سالگی چانه‌گیر همین نانوائی «علی آقا» بودم. یک بار وقتی علی‌آقا دید نمی‌توانم خمیر را خوب ناخن بزنم، باکنایه گفت:

ـ تو این‌کاره نیستی پسر! برو دنبال همون کار فرهنگی و بلندگو دستت بگیر و کوچه به کوچه بگرد دنبال کمک‌های مردمی برای جبهه. یا یک سطل سریش و قلم مو بردار و اعلامیه شهید روی دیوارها بچسبون. تو رو چه به کار کردن؟

آن روز خیلی به من برخورد. از روی غیرت جوری ناخن زدم که ناخن‌‌هایم از چانه پهن شده خمیر بربری‌ها رد می‌شدند و به تخته می‌خوردند و صدا می‌دادند. تازه آن وقت بود که رضایت داد من شاگرد نانوای خوبی خواهم شد.

علی شاطر با دیدن من و ساکی که به کول داشتم، لبخندی زد و گفت:

ـ سلام رزمنده! حالا که جنگ تموم شده، اگر خواستی برگردی پای تغار خمیر، جات محفوظه.

با خنده‌ تلخی جواب محبتش را دادم. فکر کردم او هنوز باورش نشده که من آن نوجوان دوازده سیزده ساله سابق نیستم و دیگر بزرگ شده‌ام.

آقاجون در حیاط داشت با موتور‌ش ور می‌رفت. با دیدن من زل زد توی چشم‌هایم. می‌دانستم چه می‌خواهد بگوید. حتماً داشت در دلش می‌گفت:

«دیدی دوباره برگشتی سر اول خط؟ حالا برو ببینم به کجا می‌رسی!»

شاید هم حق داشت، نمی‌دانم. یکی از بچه‌های رزمنده محل که به منطقه آمده بود، برایم تعریف می‌کرد که چند وقت پیش در تمرین نظامی و آموزش بچه‌های مسجد که به تپه‌های لویزان رفته بودیم، به‌طور تصادفی در آنجا مرد مسنی را دیدیم که با موتورسیکلت مشغول گشت‌زنی در جنگل بود. دعوتش کردیم با ما یک لیوان چای بنوشد. چای را که سر کشید، بدون مقدمه گفت:

ـ پسر من رو هم مثل شما خر کردن، یعنی مغزشو شستشو دادن. الان جبهه است!

پرسیدم:

ـ راست می‌گین؟ کدوم محل می‌شینین شما؟

ـ شمیران نو

ـ پس باید ما پسر شما رو بشناسیم اسمش چیه؟

ـ مسعود

ـ بچه کدوم مسجده؟

ـ ثارالله. مسجد ثارالله می‌رفت. اما الان چند سالی‌یه که جبهه است!

باتعجب به اوگفتم:

ـ اتفاقاً یکی از بچه‌های مسجد ثارالله توی جبهه مسئول گروهان ما بود. اسمش هم مسعود بود!

تا این را گفتم، پخی زد زیر خنده و گفت:

ـ نه بابا. پسر من مال این حرف‌ها نیست. همینشم به زور راه دادنش جبهه. کره بز شناسنامه‌اش رو دستکاری و امضای منم جعل کرده. از وقتی که چند تا ترکش تو فاو خورد، دیگه با عصا راه می‌رفت. آدم چلاق رو که مسئول گروهان نمی‌کنن.

به او گفتم:

ـ به خدا خودشه. اتفاقاً اون مسئول گروهان ما هم چون پاش مجروح شده، گاهی با عصا راه می‌ره. توی گردان سلمانه!

این را که گفتم، سریع بلند شد. انگار از همنشینی با ما پشیمان شده بود. بقیه چای را دور ریخت و سری تکان داد و لیوان را پس داد و باتحکم گفت:

ـ از شماها بعید نیست. به خاطر همینه که جنگ هشت سال طول کشیده دیگه. یه مشت بچه اسلحه دستشون می‌گیرن راه می‌افتن می‌رن جبهه. اونم بدون اجازه پدر، بعد هم می‌ذارنشون مسئول گروهان! والله زمون اون خدابیامرز [منظورش شاه بود] چند سال که پا می‌کوبیدیم، یه اسلحه «برنو» بهمون می‌دادند، بعد یه درجه کوچیک که می‌گرفتیم، «ژ3» می‌دادن. بعد از کلی پا کوبیدن «یوزی» دست می‌گرفتیم. شماها از گرد راه نرسیده می‌خواین هواپیما برونین!

با شنیدن این حرف‌ها، مطمئن شدم که آن جنگل‌بان پیر، آقاجون بوده است!

با دیدن آقاجون یاد صحبت‌های رفیقمان افتادم و با خود گفتم:

«الانه که متلک بارونم ‌کنه!»

درست به هدف زده بودم. روغن سیاه و سوخته موتور را در جوی کوچه ریخت و گفت:

ـ چیه؟ نکنه توقع داری برات پا بکوبم. مسئول گروهان!

گفتم:

ـ سلام

امیدی به جواب سلام نداشتم، اما این ‌بار در کمال تعجب سرش را به علامت «علیک» تکان داد و با چشمان درشتش هیکل و کل اثاث و لوازم همراهم را برانداز کرد. من هم برای اینکه متلک جدیدی نشنوم، تند رفتم داخل اتاق و وسایلم را از ساک بیرون آوردم. پیراهن خاکی را که روی سینه‌اش «السلام علیک یا فاطمه‌الزهرا» داشت، از ساک درآوردم.

همه غصه‌های دنیا در دلم تلنبار شدند. لباس را روی صورتم گذاشتم و بوسیدم. به یاد همه رفقائی افتادم که با همین رمز در شلمچه جا مانده بودند. گریه کردم و با خود گفتم: «خدایا! حالا که قرار شده من زنده بمونم، نذار آدم بی‌مصرفی باشم. کمکم کن تا صدای بچه‌های جامونده توی شلمچه باشم. خدایا! حالا که طول عمر دادی، عرض عمر هم بده تا کم نیارم.»

همان طور که داشتم گریه می‌کردم احساس کردم که کسی وارد اتاق شد. سریع اشک‌هایم را پاک کردم تا کسی متوجه نشود. به پشت‌ سرم که نگاه کردم، دیدم آقاجون در آستانه در ایستاده و با چهره‌ای مهربان‌تر نسبت به سال‌های گذشته دارد مرا نگاه می‌کند. انگار از همان اول پشت سرم بود. نمی‌دانم چرا نتوانستم تظاهر کنم که گریه نمی‌کردم. حالم بدتر هم شد و دوباره پیراهن خاکیم را جلوی صورتم گرفتم و زار زدم. آقاجون هم آهی کشید و گفت:

ـ پاشو پسر برو دنبال درس و یه لقمه نون. مرد که گریه نمی‌کنه!

این جمله را بارها و بارها شنیده بودم، اما در دلم گفتم:

«شما هم اگه جای من بودی و اون روزها و اون رفقا رو دیده بودی، به جای این حرف می‌گفتی مرد هم گاهی گریه می‌کنه.»

اسامی نیروهای گروهان و گردان سلمان

شلمچه ـ شهریور 1367

مسعود ده‌نمکی، مسعود حیدری‌وقار

دوکوهه ـ  شهریور 1367

مصطفی رحیمی از بچه‌های گردان مالک درحال دکلمه‌‌خوانی

مهران ـ 1364

اولین عکس مسعود ده‌نمکی در جبهه

شلمچه ـ 1367

آخرین عکس مسعود ده‌نمکی در جبهه

پول‌های خونی که از والفجر 8 باقی مانده بود و برای سوار تاکسی شدن مجبور شدم خون‌‌های روی آن را بشورم

فهرست اسامی خشاب چهل‌تایی نماز شب!

روزنامه‌ای که به یادگار از پایان جنگ برای خودم نگهداری کردم

پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۸ساعت 8:7  توسط مسعود ده نمکی  |