مسعود ده نمکی

تأسیس هیئت رزمندگان و هیئت ماتم جام زهر و اولین باغ موزه مردمی، دفاع مقدس مردمی (27 تیر 1369)

در ایام سالروز قبول قطعنامه 598 نوار کاستی از جلسه محرمانه‌ در مجلس شورای اسلامی که قبل از اعلام رسمی قبول قطعنامه 598 تشکیل شده بود به دستم رسید که داغم را از پایان دوران باشکوه دفاع مقدس تازه کرد. ظاهراً همه نمایند‌گان مجلس خبرگان و خواص کشور در این جلسه حضور داشتند که پیام حضرت امام خطاب به مسئولین در تشریح دلایل قبول قطعنامه توسط حاج احمد آقا ‌خوانده شده بود.

وقتی نوار را گوش کردم، از چون و چراهایی که بسیاری‌ از مسئولین کشور با امام درمورد جنگ داشتند شگفت‌زده شدم. درست برعکس شهید رجایی که می‌گفت: «وقتی فشنگ‌هایمان تمام شود، تازه جنگ ما شروع می‌شود.» تفکر رجایی کجا و کسانی که برای امام آن نامه‌ها را نوشتند کجا؟!

در این پیام آمده بود:

«... حال که مسئولین ما اعم از ارتش و سپاه که از خبرگان می‌باشند صریحاً اعتراف می‌کنند که سپاه اسلام به این زودی‌ها هیچ پیروزی به‌دست نخواهد آورد و نظر به اینکه مسئولین دلسوز سیاسی و نظامی نظام جمهوری اسلامی از این پس جنگ را به هیچ وجه به صلاح کشور نمی‌دانند و با قاطعیّت می‌گویند یک دهم سلاح‌‌هایی را که استکبار شرق و غرب در اختیار صدام گذارده‌اند، به هیچ وجه و با هیچ قیمتی نمی‌شود در جهان تهیه کرد و با توجه به نامه تکان‌دهنده‌ای که یکی از ده‌ها گزارش نظامی سیاسی است که بعد از شکست‌های اخیر به اینجانب رسیده و به اعتراف جانشین فرمانده کل نیروهای مسلح، فرمانده سپاه یکی از معدود فرماندهانی است که در صورت تهیه مایحتاج جنگ حاضر به ادامه جنگ می‌باشد و با توجه به استفاده گسترده دشمن از سلاح‌های شیمیائی و نبود وسائل خنثی‌کننده آن اینجانب با آتش‌بس موافقت می‌نمایم و برای روشن شدن در مورد اتخاذ این تصمیم تلخ به نکاتی از نامۀ فرماندۀ سپاه که در تاریخ ¾/1367 نگاشته‌اند اشاره می‌شود. فرماندۀ مزبور نوشته‌اند تا 5 سال دیگر ما هیچ پیروزی نداریم. ممکن است در صورت داشتن وسائلی که در طول 5 سال به‌دست می‌آوریم قدرت عملیات انهدامی یا مقابله به مثل را داشته باشیم و بعد از پایان سال 71 اگر ما دارای 350 تیپ پیاده و 2500 تانک و 300 توپ و 300 هواپیمای جنگی و 300 هلی‌کوپتر و قدرت ساختن مقدار قابل توجهی از سلاح‌های لیزر و اتم را که از ضرورت‌های جنگ در این موقع است داشته باشیم می‌توان گفت به امید خدا بتوانیم عملیات آفندی داشته باشیم و می‌گویند قابل ذکر است که باید توسعۀ نیروی سپاه به هفت برابر و ارتش به دو نیم برابر افزایش یابد. البته آمریکا را باید هم از خلیج‌فارس بیرون کنیم والّا موفق نخواهیم بود. این فرمانده مهم‌ترین قسمت موفقیت طرح خود را [مشروط بر] به موقع [رساندن] بودجه و امکانات دانسته و آورده است که بعید به نظر می‌رسد دولت و ستاد فرماندهی کلّ قوا بتوانند به تصمیم خود عمل کنند البته با ذکر این مطالب می‌گویم باید باز هم جنگید که این دیگر شعاری بیش نیست. آقای نخست‌وزیر از قول وزرای اقتصاد و بودجه  وضع مالی نظام را زیر صفر اعلام کرده است. مسئولین (جنگ) می‌گویند تنها سلاح‌هایی را که در این شکست‌های اخیر از دست داده‌‌ایم به اندازۀ تمام بودجه‌ای است که در این سال جاری برای ارتش و سپاه در نظر گرفته شده بود. مسئولین سیاسی می‌گویند از آنجا که مردم فهمیده‌اند که پیروزی سریعی به دست نمی‌آید، شوق رفتن به جبهه در آنها کم شده است. شما از هرکسی بهتر می‌دانید که این تصمیم برای من چون زهر کشنده است، ولی راضی به رضای خداوند متعال هستم و برای صیانت از دین او و حفاظت از جمهوری اسلامی اگر آبرویی داشته باشم خرج می‌کنم. خداوندا! ما برای دین تو قیام کردیم و برای دین تو جنگیدیم و برای حفظ دین تو آتش‌بس را قبول می‌کنیم خداوندا تو خود شاهدی که ما لحظه‌ای با آمریکا و شوروی و تمامی قدرت‌ها در جهان سر سازش نداریم و سازش با ابرقدرت‌ها و قدرت‌ها را پشت کردن به اصول اسلامی خود می‌دانیم. خداوندا در جهان شرک، کفر، نفاق، پول، قدرت و حیله و دورویی ما غریبیم. تو خود یاریمان کن. خداوندا همیشه در تاریخ هنگامی که انبیا و علما تصمیم گرفتند مصلح جامعه ما گردند و علم و عمل را در هم آمیزند و جامعۀ دور از فساد و تباهی تشکیل دهند با مخالفت‌های ابوجهل‌ها و ابوسفیان‌های زمان خود مواجه شدند. خداوندا ما فرزندان اسلام و انقلاب را برای رضای تو قربانی کردیم. غیر از تو هیچ‌کس را نداریم. ما را برای اجرای فرامین و قوانین خود یاری فرما و از تو می‌خواهم تا شهادت را نصیبم فرمایی. گفتم جلسه‌ای تشکیل گردد تا سران دینی سیاسی کشور خود را برای دفاع از شایعات و تحریکات ضد انقلاب در داخل و خارج مهیا کنند. سعی کنید آتش‌بس را به مردم تفهیم کنید. مواظب باشید ممکن است افراد داغ و تند با شعارهای انقلابی شما را از آنچه صلاح اسلام است دور کنند. صریحاً می‌گویم تمام همتتان در توجیه این کار باشد. قدمی انحرافی حرام است و موجب عکس‌العمل می‌شود. شما می‌دانید که مسئولین رده بالای نظام با چشمی خونبار و قلبی مالامال از عشق به میهن اسلامیمان این تصمیم را گرفتند. خدا را در نظر بگیرید و هرچه اتفاق می‌افتد از دوست بدانید.»

شنیدن مفاد این پیام محرمانه که بسیار شفاف‌تر از پیام علنی قطعنامه حضرت امام بود، مرا عمیقاً به فکر فرو برد. این تصور که امام چرا و چگونه جام زهر قبول قطعنامه را نوشیده بود، همیشه برایم سئوال‌برانگیز بود. با شنیدن جمله به جمله پیام دلم برای آن روزهای آتش و خون و حماسه تنگ شد. از اینکه می‌دیدم چگونه با کم‌کاری نهادها، ارگآنها  و تعهد دولت، آن حماسه‌ها به فراموشی سپرده شدند، دلم به درد آمد و در کنار آن همه داد و قال فرهنگی به ذهنم رسید که برای فراموش نشدن این روز در تقویم رسمی و افکار عمومی کاری انجام دهم. در شرایطی که نهادهای رسمی کشور به جای ترویج گفتمان جهاد و شهادت به دنبال ارزش‌زدایی و نمادزدایی بودند، باید طرحی جریان‌ساز ارائه می‌شد.

به همین منظور بچه‌های حزب‌الله شرق تهران که ترکیب آن بیشتر از  بچه‌های بسیجی مسجد‌الرسول در میدان رسالت، محله شمیران‌نو، اوقاف و نارمک بودند با همکاری بسیج مسجد‌الرسول مانوری را در میدان ولی‌عصر برگزار کرده بودیم.  مدیریت این مانور با «منصور میرزائی» در مقام مسئول پایگاه و یکی از اعضای هسته اصلی بچه‌های حزب‌الله شرق تهران در برگزاری تجمعات بود. با تبلیغ و تأکید بر روز 27 تیرماه مانوری جذاب برگزار شد که خبر آن در روزنامه‌های آن زمان با عنوان «مانور ویژه بسیجیان شرق تهران» منعکس گردید.

یکی از روزنامه‌ها در شرح برگزاری این مانور مردمی چنین نوشت:

«عصر روز پنجشنبه گذشته در دومین روز از هفته دفاع مقدس، روز ایثارگران، مراسم مانور شهری و نورافشانی با شکوهی از طرف بسیجیان شرق تهران در میدان رسالت برگزار گردید.

«در این مراسم که با حضور انبوهی از اهالی شرق تهران در مقابل حسینیۀ شهید حاج همت انجام شد، دلاوران بسیجی، ملبس به لباسهای رزم و درحالی‌که سربندهای منقش به اسامی متبرکه را به پیشانی‌ها بسته بودند، در فضایی آکنده از ابراز احساسات مردمی، گوشه‌هایی از توان و مهارت‌های رزمی خویش را به نمایش گذاشتند.»

«حضور نوجوانان دانش‌آموز در صفوف نیروهای بسیجی چشمگیر بود. طی این مانور، علاوه بر به‌کارگیری سلاح‌های سبک و نیمه‌سنگین، عملیات نمایشی جالب ودیدنی «راپل» ، «راپل دوبل» و سایر تاکتیک‌های کماندویی توسط بسیجیان اجرا شد که با استقبال و تحسین فراوان مردم مواجه گردید.»

«مسئول نیروهای شرکت‌کننده در مانور برادر «مسعود میرزائی»، مسئول پایگاه مقاومت مسجد‌الرسول “ص»   در گفتگو با خبرنگار ما با اشاره به حسن استقبال مردم از این مانور گفت:

«ما از [مردم] عزیزمان تشکر می‌کنیم که تا این حد به فرزندان بسیجی خودشان لطف دارند، اما گله‌ای هم داریم. ما می‌توانستیم این مراسم را خیلی گسترده‌تر برگزار کنیم. آن هم نه فقط برای یک روز، بلکه در تمام روزهای هفته دفاع مقدس، اما متأسفانه مساعدت چندانی از طرف مسئولین ذیربط به ما نشد. کلیه مخارج برگزاری این مانور را بچه‌های ما از جیب خودشان پرداختند. وضع جیب بچه بسیجی‌ها هم گفتن ندارد که از چه قرار است، مخصوصاً که اکثر این بچه‌ها محصل هستند. ما حتی سیم و دستکش و سایر ملزومات اجرای «راپل» را هم با جمع‌آوری پول از خود بچه‌ها توانستیم بخریم. همین‌طور این لباس‌ها را! ای‌کاش مسئولین محترم در کنار ابراز لطف‌هایی که در این هفته به بسیجیان دارند، کمی هم از این بابت به ما مساعدت کنند تا بتوانیم حق این هفته مقدس را به نحو احسن ادا کنیم و توان و استطاعت جوابگویی به احساسات و عواطف پرشور مردم عزیز وخوبمان را هم داشته باشیم.»

در حاشیه مراسم، نمایشگاهی از پوستر و عکس ویژه هفته دفاع مقدس توسط بسیجیان شرق تهران برپا شد که مورد بازدید گسترده مردم قرار گرفت. متأسفانه به خاطر عدم همکاری و مساعدت نهادها و مؤسسات نشر آثار دفاع مقدس، شرکت‌کنندگان در این نمایش از بابت دسترسی و تهیه کتب و آثار مرتبط با ادبیات و هنر جنگ، دست خالی ماندند.

در همان روزهای تیرماه برای فراموش نشدن این روز بزرگ تاریخی تصمیم گرفتم با کمک دوستان مسجد‌الرسول، در ضلع شمالی میدان رسالت، در یک زمین بایر و بزرگ چند هزار متری که صاحب نداشت و مسجد به‌طور موقت آن را تصاحب کرده بود، بخشی از صحنه‌ جبهه را طراحی کنم تا مردم  صبح‌ها که سر کار می‌روند یا بعد از ظهرها که به خانه برمی‌گردند، خاطرات آن روزها برایشان تداعی شود. البته آن زمان مسئولین اصلی بسیج، امثال سردار افشار فرمانده آن، ما و بچه‌های حزب‌الله تهران را به عنوان یاغی می‌شناختند، به‌نحوی که بسیاری از بچه‌های ما اگر در پایگاه‌ها عضو بودند اخراج یا از مسئولیتی که داشتند خلع ‌شدند.

خودم هم در ستاد مقاومت ناحیه یازده مسئولیت داشتم، ولی چون به‌شدت زیر ذره‌بین بودم و مورد پرسش و پاسخ قرار می‌گرفتم، از مسئولیتم استعفا دادم تا فشاری روی مسئول ناحیه نیاید.

بعد از پایان مانور، همراه بچه‌های مسجد هیئت «ماتم جام زهر» را تشکیل دادیم و نام زمین کنار مسجدالرسول را «حسینیه حاج‌همت» گذاشتیم. قرار شد هر سال در روز 27 تیرماه در سالروز قبول قطعنامه 598 مراسم برگزار کنیم.

از همان شب کار احداث حسینیه را شروع کردیم. جلوی کامیون‌هائی را که بارشان نخاله‌های ساختمان‌سازی بود، می‌گرفتیم و می‌گفتیم به‌جای این‌که خاک‌ها را به خارج از شهر منتقل کنند، در همین زمین خالی کنند.

در عرض یک شب تا صبح بیش از شصت کامیون خاک در آنجا تخلیه شدند که با آنها خاکریز دوجداره‌ای را احداث کردیم و روی خاکریزها با گونی سنگر ساختیم. یک تانک قراضه‌ را که برای نمایشگاه جنگ از پادگان امانت گرفته بودند و قابل حرکت بود در آنجا گذاشتیم و چند چادر جمعی برپا کردیم و سیم‌خاردار دور آن کشیدیم. تابلوهایی مثل «خسته نباشی دلاور» و«لبخند بزن رزمنده» را که نمادهایی از دوران جنگ بودند ساختیم و در آنجا نصب کردیم. مقابل در هم تابلوی بزرگ «حسینیه حاج همت» قرار دادیم و آنجا واقعاً شبیه یک منطقه جنگی شد.

فردای آن روز که مردم از آنجا عبور می‌کردند ناباورانه می‌دیدند که موزه‌ای از جنگ در وسط شهر ایجاد شده است.

برخلاف نظر بسیاری از کسانی که می‌گفتند که دوران جنگ و دفاع مقدس از یاد مردم رفته یا باید از یادشان برود، انبوه مردم می‌آمدند، در بین خاکریزها گشت می‌زدند و از دل آن عبور می‌کردند. بلندگوهایی را نصب و از آنها سرودهای حماسی دوران جنگ را پخش کردیم. مردم واقعاً با تمام وجود با این نمادها ارتباط برقرار می‌کردند. از آن روز به بعد در کنار تشکل «حزب‌الله تهران»، «هیئت رزمندگان شرق تهران» هم پایه‌ریزی شد.

البته هیئت دیگری با نام «هیئت رزمندگان» در مسجد‌الشهدا وجود داشت که آقای «الله‌کرم» و «آقای سازور» و «حاج اکبر نوجوان» و بسیاری از بچه‌های دوران جنگ در آنجا مراسم برگزار می‌کردند. تجمعات آنها سیاسی نبود و فقط هیئت بود، ولی هیئت رزمندگان ما که موسوم به «ماتم جام زهر» بود، به محلی برای مطالعه تاریخ جنگ و چگونگی پایان آن تبدیل شد.

ما هر ساله در آنجا مراسم برگزار می‌کردیم و هزاران نفر از مردم جمع می‌شدند. افرادی مثل محسن رضایی، علی فضلی، سعید قاسمی، محمد کوثری و مرحوم حاج‌آقا ابوترابی به آنجا می‌آمدند و سخنرانی می‌کردند.

شاید بتوان گفت که زنده نگهداشتن مسئله پذیرفتن قطعنامه، یاد جنگ و ایجاد باغ موزه جنگ برای اولین‌ بار در آنجا اتفاق افتاد.

از همآنجا  و همان سال بود که به‌نوعی کاروان‌های راهیان نور هم به صورت محدود به راه افتاد. در آن مقطع زمانی کاروان راهیان نور به‌‌صورت عمومی وجود نداشت. نخستین بار بچه‌هایی که این هیئت را برپا کردند، با چند وانت و خودرو شخصی به دوکوهه رفتند. در پادگان دوکوهه شاید پنجاه نفر هم به ‌عنوان زائر حضور نداشتند، ولی ادامه رفت و آمد هر ساله بچه‌ها به آنجا باعث شد که موجی از این مسافرت‌ها ایجاد شود، به طوری که تعداد اتوبوس‌ها از یک دستگاه به پنجاه دستگاه هم رسید. این حسینیه و نمایشگاه بعدها توسط شهرداری تصاحب و تخریب شد.

حسین بهزاد در آن روزها با حضور در محوطه حسینیه حاج همت مصاحبه‌ای با من انجام داد که در آن حال و هوا گفتگوی جالبی بود:

  • آقا مسعود شما با توجه به زحماتی که در این مراسم کشیده‌اید اگر ممکن است از اول برای ما توضیح بدهید که به چه صورت شروع به کار کردید تا این نمایشگاه و این مراسم به این صورت شکل گرفت؟
  • حقیقت‌ این است که این زمین متعلق به مسجد رسول است و ما از اول که قصد درست کردن چنین مکانی را داشتیم، طرحش را به خیلی از کسانی ‌که در این مملکت مسئول هستند گفتیم. بالاخره باید در این زمین‌ها کار می‌کردند و مسئولیت هم داشتند. با آنها مطرح کردیم و دیدیم که واقعاً نمی‌توانند بسیجی‌وار کار کنند و طرز تفکر ما را متوجه نمی‌شوند و دائماً در حال حساب و کتاب و کارهای مدیریتی خودشان هستند و فکر می‌کنند که همه چیز را باید از آن دید نگاه کرد، مانند برآورد هزینه‌ و...

ولی ما چون داشتن اینجا را یک امر ضروری می‌دانستیم و به خاطر اینکه ثابت کنیم که اگر نیت پاک و خالص باشد، می‌شود با دست خالی هم کار را شروع کرد، آمدیم اینجا و با مسئول این زمین صحبت کردیم. اینجا زمین بایری بود که در اختیار مسجد بود.

گفتیم که این زمین را به ما بدهید و هر زمانی که بخواهید و لازم داشته باشید، ما اینجا را تحویل شما می‌دهیم. شاید بعضی‌ها به این فکر می‌کردند که اینجا می‌خواهیم ساختمان بسازیم، امکانات رفاهی بریزیم و... که چنین چیزی نبود.

ما روز اول با یک تعداد از بچه‌ها آمدیم (بچه‌هایی بودند که در آن زمان اینجا زحمت می‌کشیدند، مانند هیئت محبان آل‌الله، بچه‌های رزمنده) که بنا به دلایلی نیامدند و ادامۀ کار ندادند، ولی روزهای اول بچه‌هایشان آمدند و زحمت کشیدند، مانند آقای منصور میرزایی، سیدحمید سیدی، آقای داوود واقفی، داوود جعفری و آقای مهدی لتیانی، آقای مجید ولی‌زاده، صالح همتی،  علی مولوی، داریوش شیرافکن و... و خیلی از بچه‌های دیگر بودند. خیلی یعنی اساسش پانزده الی شانزده نفر بودند.

روز اول هیئت در منزل‌ها بود و ما این را مطرح کردیم که چرا باید هیئت همیشه یک شکل داشته باشد. ما دنبال این هستیم که به خیلی‌ها که به جبهه نیامدند بقبولانیم که خیلی از صحنه‌ها واقعیت دارند و این صحنه‌ها بوده.

قرار بر زنده نگهداشتن آن صحنه‌‌ها بود و آنجایی هم که می‌رویم این نباشد که دوتا خاکریز باشد و دو تا چادر باشد و... بیایم آن اخلاق جبهه را هم آنجا داشته باشیم، یعنی یک شب در هفته، یا یک شب در ماه در آنجا جمع شویم و آن عادت و برخوردهای قدیم را در آنجا داشته باشیم.

آمدیم اینجا و با مشقت فراوان و بدون امکانات دولتی و با دست خالی (این کمپرس‌هایی که خاک‌ها را بیرون شهر خاک‌ها را می‌بردند و خالی می‌کردند) از آنها ده، بیست تا کمپرسی خاک گرفتیم و چنین صحنه‌ای را در اینجا پدید آوردیم و خاکریزها را پدید آوردیم و این دو جداره را هم به نیت خاکریز دو جدارۀ کربلای پنج زدیم.

دوشنبه‌ها یا سه‌شنبه‌های هر هفته هم می‌آمدیم اینجا و زیارت عاشورا می‌خواندیم.

آن روزی که می‌آمدیم در اینجا رسم و رسومات منطقه را رعایت می‌کردیم. سعی می‌کردیم با وضو بیاییم، نماز اول وقت باشد، بچه‌ها به همدیگر کم‌احترامی نکنند، سوره واقعه و زیارت عاشورا و حتی شعرها و ذکر مصیبت‌های منطقه را که در راه‌پیمایی‌ها می‌خواندیم، در اینج هم می‌خواندیم و برخلاف همۀ هیئت‌ها که دنبال سبک‌های جدید می‌گشتند ما روی همان سبک قدیمی سیر می‌کردیم.

بعضی‌ها بودند که می‌گفتند باید رفت دنبال اکو و تشکیلات و... ما گفتیم که ما معتقد به این حرف‌ها و تبلیغات و پر کردن دهآنها  نیستیم. هرکسی که فهمید و عاشق بود می‌آید اینجا و کار می‌کند.

کتابخانه‌های جبهه در جعبه مهمات بودند. سفره‌های پلاستیکی، ظرف‌های روحی و جاسفره‌ای منطقه و لیوان‌هایی که شیشه مربا بودند و همه چیز اینجا به آن شکل بود.

یکی یا دو تا از سالگرد عملیات‌ها را با همان شکل برگزار کردیم. تا سال گذشته که سالگرد قبول قطعنامه 598 بود، اهمیت روز خیلی مهم بود. در مورد اهمیت روز چند جا شاید صحبت شده باشد و گفته باشم، برای امام این روز، روز بزرگی بود. روزِ امتحان الهی انبیاء. شاید برای خود انبیا آن روز بزرگ‌ترین روز آنها بود، یعنی روزی که حضرت ابراهیم از امتحان الهی سربلند بیرون می‌آید، آن روز را عید قربان اعلام می‌کنند، ولی این روز، روزی بود که امام آمد و آبروی خودش را در دنیا قربانی کرد و فرمود که قبول این قطعنامه برای من از زهر کشنده‌تر است، ولی راضی به رضای خدا هستم و هر چه داشته‌ام با او معامله کرده‌ام و اگر آبرویی داشتم با او معامله کردم، یعنی روزی است که امام آبرویش را، همۀ حرف‌های گفته شده و نگفته شده و استراتژی‌هایی را که مطرح شده بودند، همه را می‌بوسد و کنار می‌گذارد.

آن روزی که گفته بود صدام رفتنی است و ما در کربلا نماز می‌خوانیم و راه قدس از کربلا می‌گذرد، همۀ این حرف‌ها کنار می‌رود و به خاطر رضای خدا و مصلحت اسلام و ماندن اسلام می‌گوید من قطعنامه را قبول کردم. با وجود اینکه قبول این قطعنامه از زهر کشنده‌تر است و می‌گویند که از آن روز دیگر امام نخندید و خیلی روز عظیمی است.

اگر  شخصی چند بار پیام قبول قطعنامه امام را بخواند، به عظمت این روز پی می‌برد. من شنیده‌ام که در عراق این روز را جشن ملی اعلام کردند و منور زدند و تشکیلاتی راه انداختند.

حالا در مملکت خودمان کمتر از این روز یاد می‌شود. ما آمدیم برای اینکه این روز زنده بماند و برای خود ما هم این روز، روزِ مهمی بود. روز بسته شدن باب شهادت در این مملکت بود. روزی که دیگر ما وارد مرحلۀ جدیدی از زندگی شدیم و از باورهای قبلی دیگر بریدیم. من هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم که روزی به تهران باز خواهیم گشت تا درس بخوانیم و کار کنیم و زندگی کنیم و امیدوار به این باشیم که نمی‌دانم فردا چه می‌شود و چه می‌شود و... و حتی فکرش را هم نمی‌کردیم که در بستر بیماری بمیریم. ما هیچ‌وقت به این چیزها فکر نمی‌کردیم.

خیلی از بچه‌ها وسایل زندگی چندین ساله‌شان را به منطقه آورده بودند. ما که آمدیم تهران و در این شرایط قرار گرفتیم با خودمان گفتیم که باید آن روحیات، شعائر و حالات را حفظ کرد.

هم باید حالات را حفظ کرد و هم باید همان عالم را برای خودمان بسازیم. اگر این طور بمانیم، فکر نمی‌کنم که انسان جای خالی‌ جنگ را احساس کند.

شهید باکری گفته است بسیجیان بعد از جنگ سه گروه می‌شوند: یک گروه که از جبهه رفتن خودشان پشیمان می‌شوند و می‌گویند ای کاش به جبهه نمی‌رفتیم و سرمان کلاه رفته است. گروه دیگر هم وقتی از جنگ بازمی‌گردند می‌روند به سمت کارهای مادی و اقتصادی و می‌گویند برویم جبران گذشته‌ را بکنیم و پول در بیاوریم. یک گروه دیگر هم هستند که به قول شهید باکری از فراق شهدا و از فراق جنگ دق می‌کنند و می‌میرند.

شهید باکری می‌گوید ما که می‌خواهیم در آینده دق کنیم، بیایید مردانه بجنگیم و مردانه شهید شویم. آنهایی که جنگیدند و جزء دو گروه اول نبودند و جزء گروه سوم باید باشند. من خودم شخصاً برای این جریان به گروه چهارمی قائل بودم برای این جریان، کسانی‌که فقط غصه نمی‌خورند و دق نمی‌کنند بلکه می‌مانند و می‌جنگند.

جنگ اصلی ما بعد از جنگ است. درست است که دور شدن از شهدا و آن حالات قدیم درد دارد، ولی می‌شود زندگی کرد. درست است که بُعد جسمانی امام در جبهه نبود، ولی مهم این است که امام خودش را هیچ‌وقت خالی از جنگ احساس نکرد. سرتاسر زندگی امام جنگ است.

من به نوبۀ خودم با کارهایی که انجام می‌دهم خلاء جنگ را در زندگی خودم احساس نمی‌کنم، یعنی اعتقاد ندارم که جنگ تمام شده است، چون هر روز ما جنگ است و صبح تا شب ما همان حالت‌ها را دارد، منتهی بدبختی این است که مادیات شهر آدم را کور و از اصل دور می‌کند.

واقعاً اگر انسان در وادی مبارزه باشد و معنویات جبهه‌اش را با خود به شهر بیاورد و با زندگی شهری تلفیق کند، آن وقت است که هیچ چیز را نباخته و هنوز هم همان بسیجی مانده است و باب شهادت هم به رویش باز می‌ماند.

سال گذشته مراسم قطعنامه 598 برگزار شد و برادرها خیلی زحمت کشیدند. مزیت این مراسم نسبت به مراسم‌های دیگر این بود که همه کار می‌کردند، بچه‌های مسجد معراج، بچه‌های مسجد مولای متقیان، بچه‌های مسجد ثامن‌الائمه، بچه‌های مسجد قمر بنی‌هاشم، بچه‌های مسجد امام‌علی، بچه‌های مسجد صاحب‌الزمان نظام‌آباد، بچه‌های مسجد لیله‌القدر تهران‌نو، بچه‌های مسجد امام‌سجاد نظام‌آباد، یعنی اصلاً کسی فکر نمی‌کرد کدام کار را باید انجام بدهد. همه دست به دست هم داده بودند و  از تمیز کردن با یک پارچه کوچک گرفته تا تعویض یک لامپ و حتی برگزار کردن مراسم، به عهده همه بود.

امسال خودِ من از برگزار کردن مراسم ناامید شده بودم. در سال گذشته از پانزده شب قبل از مراسم خواب نداشتیم و هیچ‌کدام سر کار نمی‌رفتیم. خاطره‌ای تعریف می‌کنم که برای بعدها بماند: آن سال یک روز دوشنبه بود و روز بعدش امتحان کنکور داشتم. تا ساعت شش صبح آنجا بودم و کنکور ساعت هشت شروع می‌شد.

در ساعت شش نماز خواندم و به خودم گفتم می‌خوابم و هفت بلند می‌شوم و می‌روم کنکور می‌دهم. شش خوابیدم و ساعت هفت و نیم از خواب بیدار شدم. هشت هم کنکور شروع می‌شد، بلند شدم و موتور را روشن کردم و تا نزدیکی چهارراه مجیدیه رفتم و در آنجا بنزین موتور تمام شد و بعد موتور دیگری آمد و گفت که بنزین می‌خواهی؟ گفتم بله. سوار موتورش شد و رفت و یک ربع بعد با یک دَبه بنزین برگشت. ساعت یک ربع به هشت شده بود. گاز موتور را گرفتم و خودم را به حوزۀ امتحانی رساندم. سر جلسه مداد را برداشتم و از شمارۀ 1 تا 270 تست‌های کنکور را تندتند پر کردم. بعد هم سرجلسه کنکور گرفتم خوابیدم. دو یا سه ساعت بعد یک نفر آمد و گفت که وقت تمام شده و بیدار شو. وقتی روزنامه را گرفتم، جالب اینجا بود که با رتبۀ خیلی عالی و بدون استفاده از سهمیه در رشته مهندسی کامپیوتر قبول شده بودم. شاید برای خیلی‌ها قابل قبول نبود.

امسال ناامید بودم که کاری انجام شود. دو یا سه هفته قبل بود که آقای مهدی لتیانی و آقای سیدحمید سیدی و آقای مجتبی عبدوست با بهمن دیوسالار با هم آمدند و گفتند که برای امسال چه کار می‌خواهی بکنی؟ من از خودم پرسیدم که آیا واقعاً هنوز کسانی هستند که بخواهند کار ادامه داشته باشد؟ و این برایم امید ایجاد کرد که بچه‌ها طالب کار هستند. بچه‌های مسجد رسول، آقای کریمان و... هم چند بار پرسیدند برای سالگرد قطعنامه می‌خواهی چه کار کنی؟ و این توقع ایجاد شد و امسال هم الحمد‌الله وقتی کار شروع شد دیدم که بچه‌ها با جان و دل بلند شده‌اند و آمده‌اند و کار می‌کنند. کسانی ‌که از آنها توقع‌ نداشتم و فکر می‌کنم اگر در خانه‌هایشان مادرشان به آنها بگوید که بلند شوید و یک لیوان آب بیاورید انجام ندهند. مثلاً همین آقای مهدی لتیانی چنین اخلاقی دارد، ولی اینجا می‌بینم که مثل گربه از دیوارها بالا می‌رود، کمک می‌کند، پوسترها را آویزان می‌کند. نمی‌دانم چه شده به او. خوابی دیده یا می‌خواهد مثل من در دانشگاه قبول شود و...

خلاصه بچه‌ها آمدند و مشغول به کار شدند و اینجا که الان به این شکل درآمده و آماده شده است در طی و شب تدارک دیده شده است، پلاکاردها را زده‌اند و... کم مانده که بچه‌ها بخوانند و سخنرانی بکنند.

خیلی از افراد از چنین حالاتی خوششان نمی‌آید. من تعجب می‌کنم. اگر بخواهم ادامه بدهم، غیبت می‌شود به خیلی‌ها گفتیم که بیایند و صحبت کنند و یا بخوانند، ولی طفره رفتند.

ولی اگر یک زمانی کسی این صحبت را شنید، باز هم گلی به جمال امثال آقایان حاج‌حسین الله‌کرم و حاج‌آقا ابوترابی و حاج‌رضا پوراحمد و بچه‌هایی که زحمت کشیدند، آقای کویتی‌پور. خاطره‌ای را از آقای کویتی‌پور تعریف می‌کنم:

سال گذشته ما به هرجا زنگ زدیم مداح پیدا نکردیم و برای اینکه آقای کویتی‌پور و آقای آهنگران را در عمل انجام شده قرار دهیم، نام‌هایشان را در روزنامه‌ها نوشتیم و گفتیم که این آقایان در چنین روزی در چنین جایی دعوت دارند. یک بنده خدایی گفته بود که من به آنها می‌گویم، که ایشان هم به آنها نگفته بود.

بعد آقای کویتی‌پور با خانواده‌اش بلند شد و آمد اینجا و گفت: «به خدا من شهرستان بودم و در روزنامه نام خودم را دیدم و پیش خودم گفتم اگر نروم مردم می‌گویند بدقولی کرده است. با اینکه شما ما را دعوت نکردید.» خودش آمده بود اینجا و مراسم خوبی هم برگزار شد الحمدالله.

از نکات قابل توجهی دیگر این است که سال گذشته تا ساعت 1 بامداد مراسم ادامه داشت. معمولاً در هر جای دیگر و هر مراسم دیگری بعد از یک ساعت که می‌گذرد مردم آهسته، آهسته پراکنده می‌شوند و می‌روند، ولی اینجا که از ساعت هشت مراسم شروع شد، مردم تا ساعت 1 بامداد نشستند، نه شامی و نه چیز دیگری، ولی همه تا آخر مراسم نشستند.

امام فرموده‌اند که خدایا مرا با بسیجیانم محشور کن.

مصاحبه‌کننده: خب آقا مسعود برنامه‌های امسال به چه صورت است؟

مسعود ده‌نمکی: امسال هم قرار است حاج‌علی فضلی (فرماندۀ لشگر 10) سخنرانی کنند، بعد هم یک مانور کوچک، بعد هم قرار شد از شهردار منطقه 4 و چند نفر از دوستان بچه‌ها از جمله آقای جنگ‌روی از بچه‌های نیروی انتظامی و چند نفر دیگر از بچه‌های نیروی انتظامی که خداوکیلی زحمت می‌کشید و بسیجی‌وار کار می‌کنند در منطقه تقدیر و تشکر شود. هدیه‌هایی تهیه شده است که به آنها اعطا می‌شود.

بعد هم حاج‌حسین الله‌کرم خاطره‌ای یا دکلمه‌ای تعریف می‌کند، بعد هم حاج‌رضا پوراحمد تشریف می‌آورند و مداحی می‌فرمایند. این مراسم فردا شب هست.

مصاحبه‌کننده: آقای ده‌نمکی شما مسلماً در انجام کارهای اجرایی با مشکلاتی روبرو بوده‌اید، این مشکلات را شما می‌توانید چند مورد نام ببرید؟

مسعود ده‌نمکی: حقیقت‌ این است که مشکل زیاد است، ولی حقیقتاً یک‌سری از باورهایی در وجود من هست که اگر برای کسی تعریف بکنم باور نمی‌کند.

من هیچ مشکلی در مسیر خودم احساس نمی‌کردم، به خاطر اینکه با بچه‌ها رفیق بودم. حتی خود من هم تعجب می‌کنم که چطور می‌شود بچه‌های مسجد رسول با جان و دل تا این ساعت از شب مشغول به کار و بیرون از اینجا مشغول تمرین راپل هستند.

بچه‌ها خودشان می‌آیند و زحمت می‌کشند. مثلاً آقای عبدالله خجسته‌منش در به ‌در بسیج است و اصلاً در هیچ پایگاهی هم فعالیت نمی‌کند، ولی همۀ هماهنگی‌ها را انجام داده، مثلاً با آقای اسماعیل دلاوری و بچه‌های دیگر همۀ امکانات را تهیه می‌کنند.

یا مثلاً آقا سیدحمید سیدی یا آقای مهدی لتیانی و مابقی خودشان هزارتا کار دارند، با وجود این با جان و دل زحمت می‌کشند.

ما هم دیگر حرف‌ را تمامش کنیم. ما هیچ مشکلی در مسیرمان نداریم. همین که بچه‌ها با ما هم مسیر هستند، همه مشکلات حل می‌شوند.

دست‌نویس متن پیام محرمانه امام دربارة قبول قطعنامه 598

درب خروجی محوطه حسینیه حاج‌همت

حاج‌بخشی در حال شعار دادن در یکی از مراسم‌های گرامیداشت سالروز قبول قطعنامه

حاج سعید قاسمی

حجةالاسلام سید علی‌اکبر ابوترابی

سردار حاج‌ علی فضلی

احمد کاظم‌زاده و حسین شکوهی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۹ساعت 11:5  توسط مسعود ده نمکی  |