مسعود ده نمکی

آخرین یادداشت مرحوم ابوالفضل سپهر در نشریه شلمچه

آقای رئیس‌جمهور! پهلوان زنده را عشق است

وقتی پریروز به دفتر نشریه می‌‌آمدم توی اتوبوس یک پیرمرد باحالی داشت با یک جوان که کنار او نشسته بود صحبت می‌کرد بحث راجع به رستم و سهراب بود دقیق شدم آن بابابزرگ باحال در حین صحبت‌هایش به اینجا رسید که: «بعد از مرگ سهراب پسر او که بعد از پهلوانان بنام روزگار خود شد و نامش، نامش، اُه نوک زبانم بودها» که ناگهان من پریدم وسط صحبت‌هایش و گفتم حاج‌آقا برزو و آن پیرمرد با نگاهی از سر تحسین به من گفت «بارک‌الله پسر، برزو»

***

به دفتر نشریه آمدم آقا مسعود داشت تو اتاق سنگر با یکی از جانبازها درباره علیرضا رحیمی صحبت می‌کرد چنان از او تعریف می‌کرد که شیفته علیرضا رحیمی شدم از آقا مسعود پرسیدم، «حاجی‌ علیرضا رحیمی کیه؟» با یک حالت حزنی سرش را تکان داد و گفت تو هم نمی‌شناسیش تو دیگه چرا؟ و بعد، از او برایم گفت و این مقدمه‌ای شد برای نوشتن این سطور، این سطور را خطاب به خود می‌نویسم حال شما هم اگر خواستید ببینید شامل آن می‌شوید یا نه؟

بسم‌الله الرب الشهداء و الصدیقین

امشب فضا بسیار مهیاست، عکس شهیدی بر روی دیوار در پیش چشمانم، شهیدی بر روی برانکارد با لباسی غرقه در خون سری به عقب خم گشته چشمانی بسته و این مصرع بر بالای عکس که:

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

امشب فضا بسیار مهیاست اتاقی که تنها نوای موسیقی «بوی پیراهن یوسف» سکوتش را می‌شکند.

امشب فضا بسیار مهیاست صحبت‌های عباس درباره عملیات‌های بدر و کربلای5 و صحبت‌های محمدعلی درباره سردارانی چون حاج‌احمد و حاج‌همت و...

آری امشب فضا بسیار مهیاست برای سؤالی و برای آرزویی.

کدام اسطوره‌اند؟ رستم یا پهلوان سعید؟ رستم که برخلاف اینکه گفته بود در سرزمین ما رسم است پس از اینکه حریف را دوباره بر زمین زدند او را بشکند. تیغ برکشید و پهلوی سهراب را شکافت یا سعید که در آن شب ناگهان دست بر شکم گرفت و از صف یاران خارج شد و به درون تاریکی رفت تا همرزمانش نفهمند گلوله دوشکا شکمش را دریده است؟ کدام اسطوره‌اند؟

و آرزوی آنکه ای کاش حکیم زنده می‌بود تا حجاب غربت را از چهره سعیدها برکشد و به جای آنکه بسراید:

که رستم یلی بود در سیستان
منش کردمش رستم دستان

 

بسراید:

چه گویم ز عشاق حیدر(ع) نشان
تبرک کند رستم از خاکشان

 

ای آنانکه داعیه حکمت دارید حکیم طوس یلی سیستانی را دید و بعد سی‌هزار بیت درباره او چنان داستانسرایی کرد که یل سیستانی شد رستم دستان و چنین و چنان. شما در وصف این جوانمردان که رستم‌ها از خاک پایشان تبرک می‌جویند چند بیت سرودید؟

ای آنانکه گذشته‌های حقیقی و باورهای دینی را که ریشه‌های ما هستند خارج از مد می‌پندارید چگونه است پس از گذشت هزار و چندی سال رستم افسانه‌ای را اسطوره می‌دانید ولی بهنام محمدی را از یاد برده‌اید هیچ می‌دانید علیرضا رحیمی که بود؟

حکیم مرثیه سیاوش را که بزرگترین علت مرگ مظلومانه‌اش پاسخ رد دادن به تقاضای آن زن فریبنده بود چنان سرائید که هنوز که هنوز است در بسیاری از نقاط این آب و خاک هر ساله مراسم سووشون در ماتم این فرد افسانه‌ایی بر پا می‌کنند آیا شما در وصف آزادگانی چون علیرضا رحیمی که در اسارت و در زندان خطاب به آن خبرنگار زن گفت:

ای زن به تو از فاطمه این‌گونه خطاب است
ارزنده‌ترین زینت زن حفظ حجاب است

 

آن‌گونه گفتید که حداقل نامشان پس از چند سال از یادها نرود؟ آنانکه به یقین اگر حکیم زنده بود و حتی اگر یکی از آنان را می‌دید در وصفش چنین می‌سرائید:

بنازم به این مردی و شوکتش
سیاوش نَمی از یَم غیرتش

 

و تو ای فرزند زال زر به هوش، یک پسر دادی و چنان ناله کردی و چنان اشک ریختی که پس از هزاران سال ذکر ناله‌های دلخراشت در مصیبت فرزندت اشک بر چشم هر نقال و مستمع داستان رستم و سهراب می‌اندازد، فرزندی را کشته دیدی و از کیکاووس بریدی که چرا نوشدارو تأخیر داشت. بیا ببین پدرانی را که فرزند را با دست خویش به مقتل می‌فرستند و فرزندانی که نوشدارویشان شربت شهادت است.

و تو ای تهمینه شرم نمی‌کنی در قبیله‌ای که مادرانش شهید و ذبیح‌الله می‌زایند بر فراق سهراب مویه می‌کنی؟

آهای زال زر، تو چه می‌دانی یتیمی چیست؟ یتیمی آن نیست که در کوه‌ها به دور از انسان‌ها، پدر بالای سرت نباشد و سایه سیمرغی را بر سر ببینی تا پا به عرصه جوانی بگذاری، یتیمی آن است که در شهر همه پدر بالای سرشان باشد و تو...، یتیمی آن است که کودکی باشی و هنگامی‌که با کودکی دیگر درگیر می‌شوی او برای دفاع از خود پدرش را بیاورد و تو مردد باشی که پشتوانه تو کیست، یتیمی آن است که در یک دست همسن و سالانت دست پدرشان را ببینی و در دست دیگر دست مادرشان را و در دست‌های خود تنها آب نباتی یا اسباب‌بازی یا تکه نانی تا هنگامی‌که مادر به سر کار می‌رود آشوب نکنی و سر به سر این کودکان مؤدب و پدر و مادر دار نگذاری. یتیمی آن است که وقتی از تو می‌پرسند: پدرت چکاره است؟ بگویی «رزمنده بود.» حال تو اسطوره‌ای یا این یتیمان که چنینند و تحمل می‌کنند؟

رودابه تو اسطوره است که تا اندکی درد زایمان بر او سخت شد پر سیمرغ را به آتش افکندی تا بیاید و رودابه‌ات به سلامتی فرزندت رستم را بزاید یا مادرانی که در زیر بمباران‌های هوایی در شهرهای جنگ زده بدون هیچ کمکی و تنها با بردن نام آل‌الله(ع) فرزندان خود را به دنیا آوردند و بسیاری از درد زایمان و کمبود امکانات جان باختند؟ رودابه تو اسطوره است یا مادرانی که یتیم می‌زایند؟

هیچ میدانی چه پرها و بال‌ها از یارانمان بسوخت تا سیمرغ عشق مرهم وصل بر زخم فراقشان نهاد؟ اسطوره اسفندیار است که چون در آب حیات چشمانش را بست هر آنچه جز چشمانش بود روئین شد و آخر تیر بر چشمانش خورد و از پای درآمد یا آنانکه در فرات حیات چشمان خویش گشودند و نظر کردند به وجه‌الله و روحشان روئین شد و جسمشان بوسه‌گاه تیر عدوان؟

کدامیک از اسطوره‌های شاهنامه برای یک‌بار هم که شده حتی به دروغ زمزمه کرد:

مرگ اگر مرد است گو سوی من آی
تا در آغوشت بگیرم تنگ تنگ

 

آه ای حکیم با من به گلزار شهدا بیا تا:

بسی پهلوان خفته بینی به قبر
بود خونشان هم چو خفتان ببر

 

حکیم قلبم درد می‌کند، آخر کلامی بگو، بیتی بسرای، در وصف آن پهلوانی که چفیه خویش را از سر وا کرد یا حسینی گفت چفیه را میان دندان‌هایش گذاشت و فشرد و زنده زنده در آتش بسوخت و دم نزد تا مکان مخفی خود و همرزمانش هویدا نشود.

آه، حکیم، حکیم، حکیم، حکیم. بگو که اسطوره اوست که بر روی سیم‌خاردار خوابید و بدنش را حایل میان سیم‌خاردار و پای یاران کرد تا افراد گردان از روی او گذر کنند.

آه حکیم تقصیر تو نیست تقصیر زمانه توست که نشانت نداد چگونه می‌توان بر روی میدانی آکنده از تله‌های انفجاری بسان دامادی در حجله غلطید. تقصیر مادر زمانه توست که عقیم بود از زادن 12ساله‌ای که نارنجک بخود بست و خود را به زیر تانک بینداخت. دقت کن چه می‌گویم، نارنجک به خود بست و خود را به زیر تانک انداخت.

تقصیر تو نیست که ندیده‌ای چگونه می‌توان با دستان بسته در اسارتگاه دشمن شهسوار شجاعت شد و فریاد زد مرگ بر صدام ضد اسلام. حال ای حکیم بیژن اسطوره است یا محمد شهسواری؟

حکیم، خوانده‌ام و می‌دانم، و می‌دانم که خوانده‌ای و می‌دانی که دیو رویش در تمامی داستان‌ها سیاه است اما نمی‌دانم می‌دانی چرا دیو شاهنامه تو رویش سپید است؟ به تو می‌گویم. هیچ اسم ریگان، بگین، حزب بعث، صدام، حسین کامل، ماهر عبدالرشید، عدنان خیرالله و ... را شنیده‌ای؟ آری روی دیو شاهنامه تو را اینان سپید کردند. حکیم سخنی بگو نه در وصف رستم که از هفت خوان گذشت بلکه در وصف اسطوره‌های من که از خود گذشتند.

آه آی دل به ولوله بیفت، ای غم با تازیانه غربت توسن قلم را در خاکریز این صفحات به حرکت در آور و بگو:

کجا رستم و این دلیران کجا؟
کجا بیژن و این اسیران کجا؟
کجا زال و زر این یتیمان کجا؟
کجا ... این ... کجا؟
کجا ... این ... کجا؟

 

بگذریم.

حال روی صحبت من با شما هم‌کیشان، هم‌وطنان و همدردان است اگر حکیم، محمد بروجردی، احمد متوسلیان، ابراهیم همت، محمد شهسواری، حسین فهمیده، سعید طوقانی، محمود کاوه، کاظم رستگار، ... را ندید، شما که دیدید.

اگر حکیم، محمد بروجردی را نشناخت شما بشناسید.

اگر حکیم، احمد متوسلیان را درک نکرد شما درک کنید.

اگر حکیم، ابراهیم همت را در نیافت شما دریابید.

اگر حکیم، سعید طوقانی و حسین فهمیده را نفهمید شما بفهمید.

اگر حکیم، محمد شهسواری‌ها را در نیافت شما دریابید.

اگر حکیم، جانبازان، آزادگان، اسیران، یتیمان، شهدا، همسران داغدار، پدران و مادران داغدیده را ندید شما که هر روز می‌بینید.

خواندید حکیم سرائید:

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم به این پارسی

چگونه نمی‌شنوید یاران می‌سرایند:

بسی رنج برده در این سال هشت
برون کرده اکون از این خاک و دشت

 

بهوش، دست به دست هم دهیم تا پس از این همه رنج اکوان شاد نشویم و بالاخره آنکه، حکیم اسطوره نداشت که یل سیستانی را اسطوره کرد ما که داریم. حکیم یل سیستانی‌اش را به همه دنیا شناساند.

دریغ از ما که اسطوره‌هامان را حتی خود نشناختیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ساعت 12:29  توسط مسعود ده نمکی  |